آخرین پست ها

واکـاوی مـزدوری! سلطانی، خـدابنده، عـزتی، حسینی، یغـمایی، کـریمدادی، مصــداقی و پورحسین، منتقدین فرقه مافیایی رجوی. نقد آتشبیاران معرکه مشترک رجوی و سایت رهیافتگان

داود باقروند ارشد عضو علیرتبه سابق مجاهدین و شورای ملی مقاومت

محمدرضا روحانی مسئول مستعفی کمیسیون امور ملیتهای شورای ملی مقاومت: مسعود رجوی، ودرخواست اعدام امیر انتظام،حکم اعدام علی زرکش و مهدی افتخاری، دشنام به شاملو ،مرضیه ‌وتهدید جدا شدگان پناهنده در خارج کشور

محمدرضا روحانی مسئول مستعفی کمیسیون امور ملیتهای شورای ملی مقاومت: مسعود رجوی، ودرخواست اعدام امیر انتظام،حکم اعدام علی زرکش و مهدی افتخاری، دشنام به شاملو ،مرضیه ‌وتهدید جدا شدگان پناهنده در خارج کشور

تقدیم به امیروفا یغمایی که مسعودرجوی مادرش را جلو چشمانش ذبح کرد

مبارزه با رژیم یا فروپاشی درونی فرقه ای داعشی که میلیتاریسیم جهانی برای ایران تدارک دیده است

چرا رجوی نیاز دارد درخواست دیدار با اعضای در اسارتش را به نبرد دین بین فو تعبیر کند؟

افشای حقایق پشت پرده ضدیت با خانواده با اسناد سازمانی توسط داود باقروندارشد از مسئولین خانوادهها در مجاهدین

گسترش وطن فروشی در خارج کشور به سرکردگی رهبر همه وطن فروشان و دشمنان ایران

حمایت از تحریم و حمله نظامی به ایران خیانت به مردم و فاصله گرفتن آشکار از ایران و ایرانی

تحلیل طوفانِ سراسریِ جورج فلوید در آمریکا -داود باقروند ارشد

پایه اجتماعی فرقه رجوی (آمریکای نئوکانها) درحال فروپاشی است و رجوی برای صدمین بار بیگانه پرستیش به گل نشسته است

پربیننده ترین ها

ملاقات با نخست وزیر هلند آقای مارک روته در جریان کنگره سالانه حزب اتحاد احزاب لیبرال اتحادیه اروپا (آلده پارتی) در آمستردام. طی ملاقات ضمن معرفی خودو فرقه رجوی و نقض شدید حقوق بشر توسط این فرقه در آلبانی تشریح شد.

ملاقات با آقای گای فرهوفشتادت عضو پارلمان اروپا و رهبر فراکسیون لیبرالهای اتحادیه اروپا از سیاستمداران عالی و افشای همه ترفندهای فریب فرقه رجوی در زمینه ماهیت این فرقه و فشارها و توطئه هایی که علیه جدا شدگان اعمال میکند.

بنابه دعوت یو ان واچ جنبش نه به تروریسم و فرقه ها در نشست سالیانه حقوق بشر و دمکراسی شرکت کرد. خانم دکتر هشترودی بنا به دعوت جنبش نه به تروریسم وفرقه ها در این نشست شرکت کردند که حضور ایشان باعث خوشحالی جنبش نه به تروریسم و فرقه ها گردید. ایشان ضمن حضورفعالشان در نشست با اعضای عالیرتبه شرکت کننده در جلسه به بحث و گفتگو پرداختند. ازجمله با وزیر سابق دادگستری و عضو پارلمان کانادا آقای ایروین کولتر و از بنیانگذاران یوان هیومن راتس واچ مفصلا به بحث پرداختند. این کنفرانس سالیانه جهت شنیدن گزارشات قربانیان حقوق بشربرگزار میشود. در همین رابطه آقای داود ارشد رئیس جنبش نه به تروریسم و فرقه ها سخنانی بشرح زیر ایراد کردند:

درملاقات با دکترورنر هویر به اطلاع ایشان رسید که: فرقه رجوی در حال تدارک دیدن یک زندان ابدی موسوم به اشرف 3 در ‏محلی دورافتاده میباشد. این محل یک پایگاه نظامی متروکه آمریکایی می باشد با یک فرودگاه و یک سکوی هلی برد کوچک و ‏بخشی از سیستم های داخلی آن مستقیما از آمریکا آورده شده و نصب گردیده اند. از ایشان استمداد کمک شد. ‏

ملاقات با همسر نرگس محمدی در مقر ملل متحد ژنو-------آقای داود ارشد و خانم دکتر هشترودی با همسر نرگس محمدی در این ملاقات آقای تقی رحمانی همسر نرگس محمدی که خودشان نیز چندین نوبت زندان بوده اند از نقض حقوق بشر در ایران گزارشی به کنفرانس ارائه کردند و از تناقضات موجود در سیستم قضایی ایران در جریان محاکمه نسرین محمدی بطور مفصل و جامع سخن گفتند.خانم دکتر هشترودی و آقای مهندس ارشد با ایشان ابراز همدردی کردند و جزئیات بیشتری از موارد نقض حقوق بشر در فرقه تروریستی رجوی که در آن فعال بوده است را برای آقای تقی رحمانی تشریح نمودند.

دادخواهی علیه برده داری پناهجویان در تیرانا همچو لیبی توسط فرقه رجوی در دیدار آقای ارشد با نخست وزیران هلند و اسلووانیا

ملاقات با رهبر حزب دمکراتهای آزاد آلمان (اف پ د) آقای کریستین لیندنر در جریان کنگره سه روزه احزاب لیبرال اروپا در آمرستردام هلند. افشای جنایات فرقه رجوی علیه اعضا و جدا شدگان

آقای ارشد در مورد ادعای فرقه رجوی و حامیانش گفتند چند شاخص آشکار وجود دارد. چرا متحدین آنها بویژه آقای دکتر بنی صدر با پیش بینی سرنوشت آنها در عراق از آنها جدا شدند؟ چرا هیچ ایرانی چه مردمی چه سیاسیون در مراسم آنها شرکت نمیکنند؟ چرا این تشکیلات مجبور است جهت گردهمآیی هایش سیاهی لشکر کرایه کند؟ چرا این تشکیلات در ترس از مردم ایران اجازه نمیدهد با اعضایش درارتباط قراربگیرند؟ چرا ارتباط اعضایش را با جهان قطع میکند؟ چرا تمامی تحلیلگران برحقیقت نفرت مردم از این تشکیلات بدلیل همکاری با صدام را تاکید میکنند؟ چرا باید رجوی در داخل تشکیلاتش زندان و شکنجه برای اعضای خودش راه بیندازد؟ چرا مجبور است برای دریافت حمایت سیاسی هرچند بی ارزش منافع مردم ایران را به کسانیکه خود به کشتن آنها افتخار میکرده است بفروشد و حتی برای چند دقیقه سخنرانی آنها دهها هزار دلار بپردازد؟ چرا حتی عربستان حامی سیاسی و مالی آنها ارزیابیشان از آنها این استکه “هیچ جایگاهی در میان مردم ایران ندارند”؟ چرا در همین پارلمان اعضای سابق منتقدش را بقصد کشت میزند؟ چرا هر منتقدی ایرانی و حتی غیره ایرانی را جاسوس و مزدور رژیم!! میخواند؟ آیا بخاطر همین چرا ها نیست که: وقتی مردم ایران در سراسر کشور جهت خواسته هایشان دست به تظاهرات و اعتراض میزنند هیچ اسمی از آنها نمیآورند؟ آیا این مسئله پیامش غیر از این است که: مردم ایران رژیم حاضر را صد بار به فرقه رجوی ترجیح میدهند. و “تنها آلترناتیو دمکراتیک” جوکی بیش نیست.

خانم دکتر فریبا هشترودی: با یقین میگویم که مجاهدین شکنجه میکنند…. هشترودی1سرکار خانم دکتر فریبا هشترودی یکی از برجسته ترین زنان ایرانی جزء افتخارات ایرانیان در فرانسه، نویسنده و خبرنگار و فعال سیاسی که سابقا عضو شورای ملی مقاومت ایران بوده است که باید ایشان را بیشتر شناخت با علم یقینی در مورد فرقه تروریستی رجوی از درون آن سخن میگوید. وقتی به عمق پوسیدگی تشکل رجوی پی بردم جدا شدم بله

بیانیه 14 تن

بیانیه 14 تن

نیروی خارج کشور چه میخواهد ‏و بیانیه 14 تن

مقالات پربیننده

فرقه ها در میان ما

دانش علمی شناخت و تمیزدادن فرقه از تشکل سیاسی

بدون شناخت علمی از فرقه های خطرناک تحلیل عملکردهای فرقه رجوی و اثرات بشدت مخرب آن بر اعضا و جداشدگان و خلاص شدن از فشارهای شکنجه گونه روانی مغزشویی های چندین دهساله غیرممکن است

خانم آناگومز نماینده پارلمان اروپا خواستار اخراج فرقه رجوی شد

افشاگریهای خانم سلطانی در رابطه مسعود رجوی با زنان مجاهد

افشاگریهای خانم سلطانی در رابطه مسعود رجوی با زنان مجاهد

قسمت سوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت سوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت دوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی امروز باید گفت آنچه را که فردا گفتنش دیر است

قسمت دوم: گفت و شنود با فرشته هدایتی: افشاگریهای فرشته هدایتی در مورد فرقه رجوی

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

سیامک نادری مرگهای مشکوک فرقه رجوی را افشا میکند

کشتن و سربه نیست کردنهای فرقه رجوی

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

فعالیت های ما در تصویر

افشاگری به کشتن دادن حسن جزایری از دانشجویان هوادار رجوی

 

آشنایی با مکتب فرانکفورت

 

2

جامعه اروپای غربی و متفکرین آن بدنبال شکست و ناکامی تحولات مارکسیستی (انقلابات کارگری) در جوامع خود جائیکه همه متفکرین و صاحبان اندیشه  مارکسیستی (بنیانگذارانش)همچون هگل و مارکس و حتی قبل از آن سوسیالیستهایی همچون ژان ژاک روسو از آن برخاسته بودند درپی کشف علت و علل چنین شکستی وشناخت دقیق تر جوامع صنعتی پیشرفته چون آلمان دست به تحقیق و مطالعه زدند. مکتب فرانکفورت محصول این تلاش سی ساله بود. در این مطلب که مقدمه ای است بر آشنایی با این مکتب تا خوانندگان علاقه مند را به شروع مطالعه در این زمینه که بسیار نیز وسیع و غنی میباشد تشویق کند. چه بسا ما ایرانیان نیز بدنبال چهار دهه شکست در میان آپوزیسیون بتوانیم از آن تجاربی را بیاموزیم.

مکتب فرانکفورت (Frankfurter Schule) مکتبی از تئوری اجتماعی و فلسفه انتقادینظریه انت قادی بود که با موسسه تحقیقات اجتماعی، در دانشگاه گوته فرانکفورت مرتبط بود. مکتب فرانکفورت در جمهوری ویمار (1933–1918) ، در دوره جنگ بین کشورهای اروپا یی(39/1918) تأسیس شد. متشکل از روشنفکران ، دانشگاهیان و مخالفان سیاسی ناراضی از سیستم های اقتصادی اجتماعی معاصر (سرمایه داری ، فاشیست ، کمونیست) دهه 1930بود. نظریه پردازان فرانکفورت همچون “هورکهایمر[1] ماکس هورکهایمر در ۱۸۹۵درآلمان به دنیا آمد. در ۱۹۱۷ برای مدت کوتاهی به ارتش پیوست و دو سال بعد تحصیل روان‌شناسی و فلسفه را در مونیخ آغاز کرد. سپس به فرانکفورت رفت و زیر نظر هانس کورنلیوس تحصیلات خود را ادامه داد. در ۱۹۲۲ دکترای فلسفه گرفت و به مدت سه سال دستیار کورنلیوس بود و همان زمان دوستی پایدارش با آدورنو آغاز شد. در سال ١٩٢٥ دکتری خود را با رسالۀ ممتازی دربارۀ سومین نقدکانت (نقد قوه حکم) گرفت. در سال 1928 تدریس فلسفۀ سیاسی را در دانشگاه فرانکفورت آغاز کرد.اواخر دههٔ بیست، هورکهایمر به ریاست انجمن پژوهش‌های اجتماعی فرانکفورت رسید. در ۱۹۳۳ پس از به قدرت رسیدن هیتلر ماکس هورکهایمر به همراه برخی دیگر از اعضای انجمن مجبور به مهاجرت شد: پاریس، ژنو و در پایان نیویورک. علت این مهاجرت اجباری: ۱. همگام با رایش سوم، تعطیل شدن انجمن و تحت تعقیب قرار گرفتن اعضا به دلیل دیدگاه‌های کمونیستی ٢. شروع هلوکاست؛ برخورد و آزار یهودیان (از آنجا که هورکهایمر و برخی چهره‌های انجمن یهودی‌تبار بودند). در اواخر سال ١٩٣٣ او به نیویورک رفت، و توانست مرکز اصلی انجمن را به عنوان انجمنی وابسته به دانشگاه کلمبیا برپا کند. با ورود تدریجی پولوک، آدورنو، مارکوزه، نویمان و دیگر اعضا، فعالیت جدی انجمن در آمریکا آغاز و در مواردی، امکان همکاری با پژوهشگران آمریکایی نیز ایجاد شد. این کار بیشتر گرد پژوهش جمعی «اقتدار و خانواده» ادامه یافت و هورکهایمر مقدمۀ مهمی بر انتشار نخستین مجلد مقاله‌ها و نوشته‌های اعضا در این مورد نوشت. در سال ١٩٣٦ مقالۀ «خودخواهی و جنبش آزادی» را نوشت که یکی از مهمترین رساله‌هایش به شمار می‌آید. پس از جنگ، در ۱۹۴۹ به فرانکفورت بازگشت و انجمن پژوهش‌های اجتماعی فرانکفورت را از نو برپا کرد. هورکهایمر یکی از چهره‌های شاخص مکتب فرانکفورت و به ویژه نظریه انتقادی است. نظرات او تأثیرات عمیقی بر جنبش دانشجوییِ دهه ۱۹۶۰ در آلمان داشت.، “آدورنو[3]تئودور لودویگ ویزنگروند آدورنو (به آلمانی: Theodor Ludwig Wiesengrund Adorno) (زاده ۱۱ سپتامبر ۱۹۰۳ – درگذشته ۶ اوت ۱۹۶۹) جامعه‌شناس، فیلسوف، موسیقی‌شناس و آهنگ‌ساز نئومارکسیست آلمانی بود.او به همراه کسانی چون ماکس هورکهایمر، والتر بنیامین و هربرت مارکوزه از سران مکتب فرانکفورت بود.و “مارکوزه[2]هربرت مارکوزه (به آلمانی: Herbert Marcuse) (زاده ۱۹ ژوئیه ۱۸۹۸ – درگذشته ۲۹ ژوئیه ۱۹۷۹) فیلسوف و جامعه‌شناس آلمانی و از اعضای اصلی مکتب فرانکفورت بود. بین سال‌های ۱۹۴۳ و ۱۹۵۰, مارکوزه برای دفتر خدمات راهبردی (سلف آژانس اطلاعات مرکزی) در دولت آمریکا کار می‌کرد و در آنجا از ایدئولوژی حزب کمونیست اتحاد شوروی در کتاب مارکسیسم شوروی: یک تحلیل انتقادی (۱۹۵۸) نقد کرد. در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ او به عنوان نظریه‌پرداز برجسته چپ نو و جنبش‌های دانشجویی فرانسه، آمریکا و آلمان غربی، مطرح شد. برخی او را پدر چپ نو می‌دانند اظهار داشتند که تئوری اجتماعی موجود برای توضیح جناح گرایی متلاطم سیاسی و سیاست های ارتجاعی رخ داده در جوامع لیبرال سرمایه داری ، ناکافی است. با انتقاد از سرمایه داری و مارکسیسم – لنینیسم به عنوان سیستم های انعطاف ناپذیر فلسفی سازمان اجتماعی، تحقیقات نظریه انتقادی این مکتب، مسیرهای جایگزین را برای تحقق توسعه اجتماعی یک جامعه و یک ملت را عرضه کرد.

مکتب فرانکفورت بعنوان مرکزی برای مطالعه و بررسی نظریه مارکسیستی پا به عرصه وجود نهاد. کسانی چون ماکس هورکهایمر در 1930 و اخیراً توسط یورگن هابرماس به آن پرداخته اند و نظرات جدیدی در جامعه شناسی مبتنی بر مکتب فرانکفورت را ارائه کرده اند. این مکتب در تجدید حیات و رنسانس جامعه شناسی مارکسیستی که در اواخر 1960 رخ داد نقش بسیار موثر و نافذی ایفا نمود.

هرچند بنا بر عقید نقادانه “توماسبرتون باتومور[4]توماس برتون باتامور(8 آوریل 1920 ، انگلیس – 9 دسامبر 1992، ساسکس، انگلیس)، معمولاً با نام تام باتامور شناخته می شود و به عنوان T.B منتشر می شود. باتامور، جامعه‌شناس مارکسیستی انگلیس بود.وی دبیر انجمن بین المللی جامعه شناسی از سال 1953 تا 1959 بود. او هشتمین رئیس ISA (1974-1978) بود.او سردبیر و مترجم پرکار آثار مارکسیستی بود، به ویژه مجموعه های او که در سال 1963 منتشر شد: نوشته های اولیه مارکس و نوشتارهای منتخب در جامعه شناسی و فلسفه اجتماعی.؛ “علیرغم تاثیر مکتب فرانکفورت، تلاش نظریه پردازان آن چه برای مارکسیسم و چه برای جامعه شناسی عمدتاً عقیم مانده است.” چراکه نتوانسته به وعده ها و آرمانهای خود جامه عمل بپوشاند. با وجودیکه در زمان ارائه تفاسیر “فلسفی” از مفاهیم مارکسیستی بسیار رایج بود و همدردی و حمایت مخاطبان را بر می انگیخت. اما مکتب فرانکفورت از دهه 1960 بعنوان یک نظریه اجتماعی ظاهر شده است بویژه در انگستان به آن دلیل که در مقابله با محتوای بیش از حد فلسفی نظریه اقتصادی، به بازگشتی ساختگرا و تاریخی از مارکسیسم روی آورده است.

پیترهملیتون معتقد است: “علل شکست مکتب فرانکفورت در ایجاد الگوی منسجمی از نظریه اجتماعی مارکسیستی بدلیل امتناع شخصیتهای عمده م ف از فرود آمدن از اوج عرصه تفکر فلسفی به سطل گِل آلوده تاریخ و واقعیات تجربی بوده است.”

م ف پدیده ای است پیچیده، و سبک تفکر اجتماعی که اساساً با آن همراه شده “نظریه انتقادی” به طرق گوناگون توسط افراد گوناگون شرح و تفسیر شده است.

نهادینگی آن مکتب به “موسسه پژوهش اجتماعی” مربوط میشد، و رسما در سوم فوریه 1920 طی فرمانی از سوی وزارت آموزش و پرورش تاسیس گردی و به دانشگاه گوته فرانکفورت آلمان وابسته شد. هسته مرکزی اینکار فلیکس ویل بود که در 1922 نخسیتن هفته کار مارکسیستی را سازماندهی کرد. در میان شرکت کنندگان “لوکاچ”، “کُرش”، “پولوک” و “ویتفوگل” دیده میشدند. عمده بحث بر سر کتابِ در شُرفِ انتشارِ کُرش تحت نام “مارکسیسم و فلسفه” بود. این موسسه مرکزی دائمی برای مطالعه مارکسیستی شد.

تاسیس این مرکز تحت تاثیر انقلاب بلشویکی در روسیه بود. این سوال همواره در میان مارکسیستهای اروپای غربی مطرح بود که، چرا انقلاب کارگری و مارکسیستی در اروپای غربی صورت نگرفت است؟ ازاینرو، از سر نیاز به ارزیابی مجدد نظریه مارکسیستی ناشی از این شکست مارکسیستی روشنفکران به این اقدام دست زدند. کاری که تحت نام مارکسیسم غربی نیز مطرح شده است. که خصیصه اصلی آن از سویی، ارائه تفاسیر مجددِ عمدتا فلسفی و هگلی از نظریه مارکسیستی در مورد سرمایه داری پیشرفته و از سویی ارائه دیدگاهی کاملا انتقادی نسبت به تحول جامعه و دولت در اتحادجماهیر شوروی بود.

شایان ذکر است که موسسین از بدو تاسیس، مکتبی را شکل ندادند، و تا 1950 که بعد از ترک فرانکفورت دوباره به آلمان بازگشتند بود که فکر مکتب جدیدی مطرح شد. چهار دوره را برای مکتب فرانکفورت لحاظ میکنند.

دوره اول:

بین سالهای 1933-1923 دوره تحقیقات که کاملا بطور متنوع صورت میگرفت. و هیچ برداشت خاصی از مارکسیسم در آن مطرح نبود. در این دوره اولین مدیر موسسه “کارل گرونبرگ” مورخ اقتصادی-اجتماعی که تفکر نزدیک به مارکسیستهای اتریش داشت بود و سرشت مطالعات عمدتا تجربی بود. وی در سخنرانی افتتاحیه خود 1924 ضمن معرفی مارکسیسم بعنوان یک علم اجتماعی گفت: “برداشت ماتریالیستی از تاریخ نه یک نظام فلسفی است و نه چنین هدفی دارد. قصد آن تعمیم های انتزاعی نیست، بلکه هدف آن بررسی دنیای عینی مشخص در روند توسعه و تحول آن استـ”.

تا پایان دوره مدیریت او (براثرسکته) خط و مشی موسسه همین بود. محصول ایندوره موسسه، کتاب ویتفوگل تحت عنوان “گرایشات اقتصادی و جامعه در چین1931“، کتاب گروسمن تحت نام “قانون انباشت و فروپاشی در نظام سرمایه داری 1929” و کتاب فریدریش پولوک که روی گذار از اقتصاد بازار به اقتصاد برنامه ریزی شده در شوروی تحت نام “تجربه هایی در برنامه ریزی اقتصادی در اتحاد شوروی 1927-1917” در 1929 به چاپ رسید.

دوره دوم

دوره تبعید در آمریکای شمالی است. متفکرین و موسسین موسسه (1950-1933) که طی آن دیدگاههای متمایز نظریه انتقادی نو-هگلی قاطعانه بعنوان اصول راهنمای موسسه تثبیت شد. که متاثر از تعیین هورکهایمر بعنوان مدیر موسسه در سال 1930 بود. مارتین جی درباره نطق افتتاحیه هورکهایمر با عنوان “شرایط کنونی فلسفه اجتماعی و رسالتهای یک موسسه تحقیقات اجتماعی” 1931 یاد آور شد:

“…تفاوتهای موجود میان رویکرد هورکهایمر و سلف وی کاملا مشهود بود.”[5] اینک در آثار موسسه بجای تاریخ یا اقتصاد، فلسفه نقش برتر را به خود اختصاص داده بود و این گرایش با عضویت مارکوزه در سال 1932  و آدورنو در سال 1938 تقویت شد. دراین دوره موسسه گرایش جدی و قوی به روانکاوی نشان داد. [6] که این گرایش بصورت عنصر غالب و برجسته در آثار بعدی آن باقی ماند. اعضای برجسته موسسه در دوران تبعید تحت مدیریت هورکهایمر اقدام به تدوین دیدگاههای نظری خود به شیوه ای منظم تر نمودند و بدین ترتیب به تدریج مکتب فکری متمایزی شکل گرفت.

دوره سوم

بعد از مراجعت موسسه به فرانکفورت درسال 1950، آرا و دیدگاههای اصلیِ “نظریه انتقادی” به روشنی در شماری از آثار عمده متفکران و نویسندگان عضو موسسه تدوین گردید و “مکتب فرانکفورت” به مرور زمان تاثیری اساسی بر اندیشه اجتماعی آلمان برجای نهاد. دامنه تاثر و نفوذ آن بعدها بویژه بعد از سال 1956 و ظهور جریان “چپِ نو” در سراسر اروپا و نیز در ایالات متحده آمریکا گسترش یافت که بسیاری از اعضای موسسه بطور خاص مرکوزه در آنجا مانده بودند.

این ایام، دوره تاثیرات عظیم فکری و سیاسی مکتب فرانکفورت بود، که در اواخر دهۀ 1960 در پی رشد سریع جنبشهای رادیکال دانشجویی به اوج خود رسید. گرچه این مارکوزه بود تا هورکهایمر(که به سوئیس برگشته بود) یا آدورنو(که تا حدودی از مواضع رادیکال دست کشیده بود) که از این پس بعنوان نماینده اصلی شکل جدیدی از اندیشه انتقادی مارکسیستی ظاهر گردید.

دوره چهارم

از اوایل دهه 1970 به بعد دوره چهارم است که تاثیر و نفوذ مکتب فرانکفورت به آرامی رو به افول نهاد و در واقع با مرگ آدورنو در 1969 و هورکهایمر در 1973 عملا حیات آن بعنوان یک مکتب متوقف گردید.

مکتب فرانکفورت در سالهای آخر حیات خود چنان از مارکسیسم، که زمانی منبع اصلی الهام بخش آن بود، فاصله گرفت که به گفتهً مارتین جی “… حق آن را از دست داد که در زمره شاخه های متعدد آن باشد” [7] و کل رویکرد آن به نظریه اجتماعی وسیعا و به گونه ای فزاینده از سوی اشکال جدی یا پذیرفته شدهً تفکر مارکسیستی به زیر سوال برده شد. علیرغم این، مکتب فرانکفورت برآثار بسیاری از اندیشمندان علوم اجتماعی (م ل یا غیره) باقی مانده است.

نقد پوزیتیویزم توسط هورکهایمر

او در ئطق ژانویه 1931 به مناسبت انتصاب وی به مدیر موسسه گفت: “برآن است تا سمت و سوی تازه ای را در پیش بگیرد”. از آن پس پرداختن به موضوع “فلسفه اجتماعی” بعنوان مشغله اصلی در صدر برنامه های موسسه قرار گرفت. البته این به معنی پرداختن بعنوان “نظریه فلسفی” درباره ارزش نبود، بلکه بعنوان درک بهتری از مفهوم “حیات اجتماعی” بود. همچنین نه بعنوان نوعی ترکیب (سنتز) حاصل از دستاوردهای علوم اجتماعی تخصصی شده، بلکه عمدتا بعنوان منبع طرح سئوالات مهمی که میبایست از سوی علوم مذکور مورد بررسی و تفحص قرار بگیرند آنهم نه بعنوان چارچوبی که در آن “امور و مفاهیم عام مورد بی توجهی قرار نخواهد گرفت”.

هورکهایمر در سه مورد به نقد پوزیتیویزم بعنوان نظریه شناخت یا فلسفه علم بویژه در پیوند با علوم اجتماعی میپردازد.

      الف: این نکته که پوزیتیویزم با افراد فعال انسانی به مثابه امور “واقع” و موضوعات “صرف در چارچوب یک جبرگرایی مکانیکی” برخورد میکند.

      ب: پوزیتیویزم جهان را تنها بعنوان پدیده ای مسلم و ملموس در عرصه تجربه در نظر میگیرد و هیچ گونه تمایزی بین “ذات” Essence و “عرص” Appearance  قائل نیست.

      ج): پوزیتیویزم بین امر واقع و ارزش Value  تفاوتی یا تمایزی مطلق برقرار میسازد. از این رو دانش را از علائق انسانی منفک میکند.

او پازیتیویزم را در مقابل نظریه دیالکتیکی قرار میدهد که “واقعیات منفرد همواره در پیوندی معین با یکدیگر ظاهر میگردند” و “در صدد ارائه واقعیت در کلیت و تمامیت آن” است.

از آنجا که تفکر دیالکتیکی “عناصر تجربی” را در قالب ساخت های تجربه قرار میدهد، که برای منافع تایخیِ مرتبط با تفکرِ دیالکتیکی … حائز اهمیت اند. ..زمانی که یک فرد فعال دارای عقل متعارف سلیم وضعیت بهم ریخته جهان پیرامون را می نگرد، میل به تغییر این وضعیت بصورت اصل راهنمایی در میآید که وی به مدد آن، امور واقع موجود را سازماندهی میکند، در قالب نظریه (تئوری) شکل میدهد.

نوع متفاوت اندیشه اجتماعی، یعنی “نظریه انتقادی” روال تعین واقعیات عینی به کمک نظامهای مفهومی Conceptual Systems از دیدگاههای کاملا بیرونی را رد میکند، و مدعی است که  “امور واقع چنان که از کار جامعه پدیدار می گردند، به همان اندازه که (واقعیات) برای دانشمند “بیرونی Extrinsic”[5]Extrinsic  یعنی متعلق نبودن، تعلق نداشتن به چیزی. سرچشمه گرفتن در خارج از چیزیnot forming part of or belonging to a thing. Originating from or on the outside especially بشمار می آیند، بیرونی محسوب نمیشوند. امروز محرک تفکر انتقادی… تلاش واقعی برای فراتر رفتن از تنش و از میان برداشتن تقابل بین هدفهمندی، خود انگیختگی و عقلانیت فرد و آن دسته از روابط فریند کار است که جامعه براساس آنها بنا شده است”.[6]مقاله نظریۀ سنتی و انتقادی هورکهایمر 1937ص ص 201-209  ولی در آنصورت تفکر انتقادی چگونه به تجربه ربط پیدا میکند؟ مارکس و انگلس نظریه انتقادی خود را براساس وضعیت طبقه کارگر که ضرورتاً برای رهایی مبارزه میکند بنا نهاده بودند. لیکن هورکهایمر همچون لوکاچ در کتاب تاریخ آگاهی طبقاتی، معتقد است که حتی این وضعیت طبقه کارگر نیز “تضمینی برای شناخت صحیح و معتبر” به شمار نمیرود، زیرا “حتی از نظر طبقه کارگر نیز جهان علی الظاهر کاملا با آنچه واقعا هست تفاوت دارد.[7]مقاله نظریۀ سنتی و انتقادی هورکهایمر 1937ص ص 14-213

سهم اصلی آدورنو در نظریه انتقادی را باید در نقد فرهنگی دید که در کتاب مشترک(1944) او با هورکهایمر”دیالکتیک روشنگری” آمده است. مضمون کتاب، “خود ویرانگری روشنگری” است. به واسطه وضوح کاذبی که در تفکر علمی و فلسفه پوزیتیویستی علم پیدا شده است. این آگاهی علمی مدرن به عنوان منبع عمده انحطاط فرهنگی تلقی میشود. که در نتیجه آن بشریت “به جای ورود به وضعیتی براستی انسانی در حال فرو رفتن در بربریتی از نوع جدید است“.

گفتار دیگر کتاب “صنعت فرهنگ” یا “روشنگری به مثابه فریب انبوه” میباشد. بدلیل شکل که خود تکنولوژی و آگاهی تکنولوژیک موجب پیدایش پدیده جدیدی در قالب “فرهنگ انبوه” یکدست و بی ریشه ای گشته اند که هرگونه نقد و انتقاد را مسکوت میگذارد و عقیم می سازد.

هورکهایمر طی مقاله ای پیرامون “تاریخ و روانشناسی” در مجله “پژوهمشهای اجتماعی” Zeitschrift für Sozialforschung” استدلال کرد “روانشناسی فردی در درک تاریخ دارای اهمیت درجه اول است“. اریک فروم نیز در همان نشریه مطلبی در مورد جایگاه طبقاتی خانواده و موقعیت تاریخی طبقات اجتماعی در سرنوشت فردی نوشت و اینگونه به تنظیم رابطه بین روانکاوی و مارکسیسم پرداخت. او این اندیشه را بطور مفصل در کتاب “ترس از آزادی” پرورش داده است.

علائق اصلی مکتب فرانکفورت


علائق این مکتب همچنان معطوف به حوزه روان شناسی فردی بوده و با ظهور “ناسیونال سوسیالیسم” در آلمان روی دومحور متمرکز گردید.

  1. ویژگیهای شخصیتی در پیوند با مقوله اقتدار
  2. مسئله یهودی ستیزی

نخستین اثر منتشره بر محور اول یعنی “شخصیت اقتدارگرا” کتاب “مطالعاتی درباره اقتدار و خانواده Studien über Autorität und Familie, Paris, Felix Alcan. 1936” بود که حاصل یک کارجمعی هورکهایمر، فروم و مارکوزه بود.

هورکهایمر در مقدمه در خصوص علت تاکید بر جنبه های فرهنگی جامعه مدنی یعنی بر شکل گیری اعتقادات و نگرشها بویژه تاکید بر نقش خانواده و دیگر نهادهای اجتماعی در پدید آمدن “شخصیت اقتدارگرا” دلایلی را اقامه نمود.

اولین اثر در زمینه مطالعات یهود ستیزانه، مجموعه مقالات پیرامون “تعصب و جزم اندیشی” قرار داشت. انتقادات وارده به این نگرش که آنرا خارج از چارچوب نظریه انتقادی و حتی مارکسیستی می شمرد، و همچنین عقلانیت را خارج از چارچوب نظم اجتماعی شمردن و فرد را پاسخگو دانستن عنوان کردند.

عمده ترین ایراد به تحلیل از ناسیونال سوسیالیزم آلمان(فاشیسم)، آنها را برابر و یگانه دیدن با یهودی ستیزی است. یا دست کم بطور عمده از این زاویه مورد بررسی و تحلیل قرار دادن آن بود. و از همین زاویه کارشان در نقطه مقابل تحلیلهای مارکسیستی کلاسیک امثال فرانتس نویمان بود که در کتاب (غول Bohemath) منتشر کرد.

او در کتابش نظام اقتصادی آلمان هیتلری را “نظام اقتصادتی انحصارگرانه ای” و نیز اقتصادی دستوری تحلیل کرد و خواند. به زبان دیگر “سرمایه داری انحصاری توتالیتر“. بررسی نویمان بیشتر در قالب کلاسیک مارکسیستی است که بر نقش طبقات و اقتصاد تاکید میورزد. او بطور مشخص بر نظریه کانونی مکتب فرانکفورت نقد داشت که معتقد بودند “آلمان سرمایه داری دولتی” است که انگیزه سود جای خود را به “انگیزه قدرت” داده است.

درواقع نویمان تلقی اش از جامعه آلمان درهمان کادر رشد سرمایه داری و همه عوارض آن تحلیل می گردد. ولی متفکرین مکتب فرانکفورت آنرا نوع جدیدی از جامعه تلقی میکرد. که در آن توفق سیاست بر اقتصاد، اعمال سلطه به واسطه عقلانیت فنی و بهره برداری از احساسات و گرایشات غیر منطقی توده ها مثلا یهودی ستیزی استوار است. مکتب فرانکفورت بطور فزاینده ای بر مقوله ایدئولژی بعنوان موتور محرک نیروی سلطه و در نتیجه به نقد ایدئولژی بعنوان فرایند رهایی پرداختند و ناکامی طبقه کارگر در آلمان را به آن نسبت دادند.

اوج اعتلای نظریه انتقادی

بعد از بازگشت به آلمان از تبعید به آمریکا در سال 1950، موسسه زیر نفوذ آرا و عقاید هورکهایمر و بویژه آدورنو قرار داشت. هورکهایمر استاد مهمان در دانشگاه شیکاگو بود و اغلب از جلسات موسسه غایب بود و در سال 1950 باز نشسته شد. در این سالها بود که موسسه بصورت یک مکتب فکری ظاهر شد. آنهم بصورت یک مکتب فلسفی و نظریه زیبایی شناسی که مورد علاقه آدورنو بود. نظریه نسل اول این مکتب بر بسیاری از متفکرین نسل دوم آن مانند، یوگن هابرماس، آلفرد اشمیت، البرشت ولمر اثر کاملا مشهودی داشت. بعدها بین متفکرین این مکتب در آمریکا و اروپا بویژه بر سر مسائل سیاسی اختلافاتی نمایان گشت.

“نقد مکتب پوزیتیویزم و امپریسیسم” و تلاش برای تدوین معرفت شناسی و روش شناسی جایگزین برای نظریه اجتماعی، نه تنها مبانی و اصول زیربنائی بلکه بخش اعظم مواد و مصالح لازمه “نظریه جامعه” ی مکتب فرانکفورت طی سه دهه از 1937 تا 1969 را فراهم ساخته بود. و همین نیز هسته مرکزی آموزه آنان است. در طرح کلی نقد مکتب فرانکفورت سه وجه مشخص وجود دارد.

        اول: اینکه پوزیتیویزم رویکرد نامناسب و گمراه کننده است که به درک و دریافت درستی از حیات اجتماعی نائل نمیگردد.

        دوم: آنکه با پرداختن  و توجه صرف به آنچه وجود دارد، نظم اجتماعیِ موجود را تائید میکند و به نوعی صحه میگذارد. و درنتیجه مانع هرگونه تغییر اساسی میگردد و نهایتا به بی تفاوتی سیاسی می انجامد.

      سوم: اینکه، پوزییتویزم عامل بسیار مهمی در تائید و حمایت یا ایجاد شکل جدیدی از سلطه، یعنی “سلطه فن سالارانه” است و با آن رابطه نزدیک دارد.

هورکهایمر در 1937 به نقد “پوزیتیویزم منطقی” یا “امپریسیسم منطقی” حلقه وین پرداخت[8]Horkheimer, The Latest Arttack on Metphysics, and Traditional and Critical Theory, in Critical theory: Selected Essays(New York, Herder &Herder, 1972. نقد او عمدتا متوجه تمام انواع برداشتها از “علم گرایی” بود. یعنی علیه ایده روش علمی عام، مشترک برای علوم طبیعی و علوم اجتماعی، که توسط اعضای حلقه وین در برنامه تدوین و ارائه یک “علم یکدستunified sceince ” مطرح شده بود.))Otto Neurath, Unified Sceince as Encyclopedic Intergration, in Foundations of the Unity of Science, Toot Neurath, Rudolf Carnap, and Charles Moris, Chicago, University of Chicago Press,1969, Vol. I pp. 1-27))

هورکهایمر نقد خود را اینگونه ادامه میدهد: “درست است که هرگونه موضعی که علنا با دیدگاههای مشخص علمی آشتی ناپذیر است بایستی خطا و نادرست تلقی شود… لیکن تفکر سازنده و خلاق، مفاهیم و موضوعاتِ رشته های مختلف را در کنار هم قرار داده و آنها را در قالب الگویی مناسب با شرایط مشخص به یکدیگر پیوند میدهد. این پیوند مثبت با علم به این معنی نیست که زبانِ علم شکلِ راستین(حقیقی) ومناسب شناخت است… فکر کردن و صحبت کردن تنها به زبان علم، خامی، کژاندیشی و تعصب آمیز است.” [9]Horkheimer, The Latest Arttack on Metphysics, and Traditional and Critical Theory, in Critical theory: Selected Essays(New York, Herder &Herder, 1972, p.183 او در نقد خود میگوید: “اگر یک جریان نظری (نظریه انتقادی) به مدد ساده ترین و متمایزترین نظامهای عقلیِ موجود شکل واقعیات عینی تعیین کننده را بخود نگیرد، آیا چیزی جز یک بازی روشنفکری بی هدف، نیمی شعرسرایی و نیمی بیان قاصری از حالات ذهن است؟ [10]همانجا ص 208

راه حل او همسو با راه حل لوکاچ است که میگوید: “ریشه های دغدغه رهایی بخش در نظریه انتقادی به وضعیت طبقه کارگر در جامعه مدرن باز میگردد. هرچند شرط او مبنی براینکه حتی وضعیت طبقه کارگر نیز هیچ گونه تضمینی برای شناخت صحیح [جامعه] به شمار نمیرود، نیز مباینتی با دیدگاه لوکاچ ندارد، که بین “آگاهی طبقاتی تجربیِ طبقه کارگر ویک آگاهی طبقاتی صحیح تمیز قائل میگردد.

افول و تجدید حیات مکتب فرانکفورت

با مرگ آدرنو و هورکهایمر مرحله ای از مکتب فرانکفورت بپایان رسید. به یک معنا شاید حیات مکتب یقینا به عنوان شکلی از اندیشه مارکسیستی متوقف گردید، زیرا پیوند آن با مارکسیسم بیش از حد ضعیف شده بود و تماس چندانی با جنبشهای سیاسی نداشت. اما در آثار متفکران نظریه و اندیشه اجتماعی چون “یورگن هابرماس” و به نوعی در آلبرشت ولمر، آلفرد اشمیت و کلاوس ادامه یافت. و در مسیر توسعه خود از تفکرات اصلی آدرنو و هورکهایمر فاصله گرفت.

هابرماس  معمار اصلی نظریه نوانتقادی بشمار میآید. او به نقد پوزیتیویزم ادامه داد. او در کتاب “شناخت و علایق انسانی” سه نوع شناخت متمایز از یکدیگر معرفی میکند. که هریک بر نوعی “علائق شناخت ساز” Knowledge Constitutive Interests استوارند.

اول : علائق فنی که در نیازهای مادی و کار، که قلمرو عینی علوم تجربی-تحلیلی را میسازند ریشه دارد.

دوم : علائق “علمی” موجود در درک تفاهمی بین افراد و در میان یا بین گروههای اجتماعی که در ویژگیهای نوعی-جهانیِ زبان که قلمرو شناخت تاریخی-هرمنوتیکی[11]هرمنوتیک Herneneutics نظریه و وقوائد روشمند تفسیر متن را علم تأویل یا تأویل شناسی میگویند، هرمنوتیک فراتر از تفسیر یا اصول تفسیر یا روش بکارفته هنگامیکه فهم ساده متن ممکن نیست بکار میرود را بوجود می آورند ریشه دارد.

سوم : علائق “رهایی بخش” که در کنشها و گفتارهای اعوجاجی و تحریف شده Distorted actions & Utterances بر اثر اعمال قدرت، که قلمرو شناختِ خود اندیشانه Self Reflective Knowledge یا انتقادی را تشکیل میدهند، ریشه دارد.

بحثهای کتاب “شناخت و علائق انسانی” همچنان قبل از هرچیز متوجه پوزیتیویزم، با بطور عامتر علیه “علم گرایی” است. یعنی علیه جایگزینی نظریه شناخت با “روش شناسی عاری از تفکر فلسفی“.  زیرا فلسفه علم که از نیمه قرن 19بعنوان وارث نظریه شناخت ظاهر شد، روش شناسی است که با خود شناسیِ علم گرایانه علوم همراه است.

علم گرایی به معنی ایمان علم به خود است. یعنی این اعتقاد که دیگر نمیتوان علم را بعنوان شکلی از شناخت ممکن دانست، بلکه باید شناخت را با علم تجربی یکی دانست.

یکی از ویژه گیهای بارز مکتب فرانکفورت این است که علیرغم هدف اصلی موسسه مبنی بر گسترش و رواج تحقیقات بین رشته ای، مانند علائق این مکتب، بی اندازه محدود گردید. چرا که در سالهای اول کار مکتب تحت مدیریت “کارل گردنبرگ” مطالعاتِ تاریخی سهم چندانی در فعالیت موسسه نداشت و هیچ مورخی از نزدیک با فعالیتهای موسسه همکاری نداشت.

این عدم عنایت به تاریخ بطور ضمنی با این برداشت مرتبط بود که مکتب فرانکفورت با توجه به اینکه تحت نفوذ افکار آدورنو و هورکهایمر شکل گرفته بود، نظریه اجتماعی را صرفاٌ یا بدوآً به مثابه نقدی بر زمان حال تلقی مینمود.

درصورتیکه مارکس در آثار متاخر خود به طریق اولی بخش اعظم توجه را به تحلیل جامعه سرمایه داری اختصاص داد. لیکن از زمان نگارش کتاب “ایدئولژی آلمانی” این تحلیل را در چارچوب “علم تاریخ” قرار داد. که عناصر آن بروشنی پیرامون منشاء و تکامل سرمایه داری، صورتبندی های اقتصادیِ ما قبل سرمایه داری و جوامع اولیه بیان شده اند.

متفکران مکتب فرانکفورت همانگونه که تاریخ را نادیده گرفتند یا کنار گذاشتند، از تحلیلهای اقتصادی نیز غلفت نمودند. تنها در نخستین سالهای کار مکتب، نظریه پرداز اقتصادی چون  “مورخان” از اهمیت برخوردار بود و یا “هنریک گروسمان” و مطالعاتش در مورد “انباشت و فروپاشی سرمایه داری” [12]Henryk Grossmann, Das Akkumulations und Zusammen bruchsgesetz des Kapitalistischen Szstems, 1929, new edition, Frankfurt, Neue Kritik, 1967  لاکن “مارتین جی” خود عنوان کرده است که هنریک گروسمان را به “زحمت بتوان نیروی عمده در روند تحول فکری مکتب فرانکفورت دانست. چون قرابتی با رویکرد دیالکتیکی  و نوهگلی که بر فعالیتهای فکری مکتب فرانکفورت غالب شد، نداشت.

از همین روست که غفلت از پژوهشهای تاریخی از یکسوی و از تحلیلهای اقتصادی از سوی دیگرِ مکتب فرانکفورت و تدام آن در نظریه نو انتقادی، به روشنی از مارکسیسم جدا میسازد. لیکن مشهودترین نقطه اختلاف مکتب فرانکفورت با آنچه در مفهون گسترده میتوان آن را “مارکسیسم کلاسیک” نامید، در بحث طبقه دیده میشود. مفهوم طبقه نه تنها در نظریه اجتماعی مارکس مفهومی بنیادین، و در واقع به یک معنای مهم نقطه شروع این نظریه بشمار میرود. چرا که مارکس پرولتاریا را “فاعل انقلابی” در جامعه مدرن و حامل آرمان رهایی در دنیای واقعی میداند. از طرف دیگر مکتب فرانکفورت “مارکسیسم بدون پرولتاریا” توصیف شده است. [13]Leszek Kolakowski, Main Currents of Marxism, Oxford, Oxford Universit و بطور عام تر، برخی نویسندگان آنرا “مارکسیسم غربی” نامیده که تا حدودی بعنوان “تاملی فلسفی” بر شکستهایی میدانند که طبقه کارگر در قرن بیستم بویژه در انقلابات اروپای مرکزیِ پس از جنگ جهانی اول و متعاقبا در مبارزه علیه فاشیسم محمل شده بود.[14]Westren Marxism, in Tom Bottomore, A Dictionary of Marxist Thought and also Perry Anderson. Consideration on Western Maryism, London, New Left Books, 1976

داود باقروند ارشد

اول اسفند 1399

References   [ + ]

1. ماکس هورکهایمر در ۱۸۹۵درآلمان به دنیا آمد. در ۱۹۱۷ برای مدت کوتاهی به ارتش پیوست و دو سال بعد تحصیل روان‌شناسی و فلسفه را در مونیخ آغاز کرد. سپس به فرانکفورت رفت و زیر نظر هانس کورنلیوس تحصیلات خود را ادامه داد. در ۱۹۲۲ دکترای فلسفه گرفت و به مدت سه سال دستیار کورنلیوس بود و همان زمان دوستی پایدارش با آدورنو آغاز شد. در سال ١٩٢٥ دکتری خود را با رسالۀ ممتازی دربارۀ سومین نقدکانت (نقد قوه حکم) گرفت. در سال 1928 تدریس فلسفۀ سیاسی را در دانشگاه فرانکفورت آغاز کرد.اواخر دههٔ بیست، هورکهایمر به ریاست انجمن پژوهش‌های اجتماعی فرانکفورت رسید. در ۱۹۳۳ پس از به قدرت رسیدن هیتلر ماکس هورکهایمر به همراه برخی دیگر از اعضای انجمن مجبور به مهاجرت شد: پاریس، ژنو و در پایان نیویورک. علت این مهاجرت اجباری: ۱. همگام با رایش سوم، تعطیل شدن انجمن و تحت تعقیب قرار گرفتن اعضا به دلیل دیدگاه‌های کمونیستی ٢. شروع هلوکاست؛ برخورد و آزار یهودیان (از آنجا که هورکهایمر و برخی چهره‌های انجمن یهودی‌تبار بودند). در اواخر سال ١٩٣٣ او به نیویورک رفت، و توانست مرکز اصلی انجمن را به عنوان انجمنی وابسته به دانشگاه کلمبیا برپا کند. با ورود تدریجی پولوک، آدورنو، مارکوزه، نویمان و دیگر اعضا، فعالیت جدی انجمن در آمریکا آغاز و در مواردی، امکان همکاری با پژوهشگران آمریکایی نیز ایجاد شد. این کار بیشتر گرد پژوهش جمعی «اقتدار و خانواده» ادامه یافت و هورکهایمر مقدمۀ مهمی بر انتشار نخستین مجلد مقاله‌ها و نوشته‌های اعضا در این مورد نوشت. در سال ١٩٣٦ مقالۀ «خودخواهی و جنبش آزادی» را نوشت که یکی از مهمترین رساله‌هایش به شمار می‌آید. پس از جنگ، در ۱۹۴۹ به فرانکفورت بازگشت و انجمن پژوهش‌های اجتماعی فرانکفورت را از نو برپا کرد. هورکهایمر یکی از چهره‌های شاخص مکتب فرانکفورت و به ویژه نظریه انتقادی است. نظرات او تأثیرات عمیقی بر جنبش دانشجوییِ دهه ۱۹۶۰ در آلمان داشت.
2. هربرت مارکوزه (به آلمانی: Herbert Marcuse) (زاده ۱۹ ژوئیه ۱۸۹۸ – درگذشته ۲۹ ژوئیه ۱۹۷۹) فیلسوف و جامعه‌شناس آلمانی و از اعضای اصلی مکتب فرانکفورت بود. بین سال‌های ۱۹۴۳ و ۱۹۵۰, مارکوزه برای دفتر خدمات راهبردی (سلف آژانس اطلاعات مرکزی) در دولت آمریکا کار می‌کرد و در آنجا از ایدئولوژی حزب کمونیست اتحاد شوروی در کتاب مارکسیسم شوروی: یک تحلیل انتقادی (۱۹۵۸) نقد کرد. در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ او به عنوان نظریه‌پرداز برجسته چپ نو و جنبش‌های دانشجویی فرانسه، آمریکا و آلمان غربی، مطرح شد. برخی او را پدر چپ نو می‌دانند
3. تئودور لودویگ ویزنگروند آدورنو (به آلمانی: Theodor Ludwig Wiesengrund Adorno) (زاده ۱۱ سپتامبر ۱۹۰۳ – درگذشته ۶ اوت ۱۹۶۹) جامعه‌شناس، فیلسوف، موسیقی‌شناس و آهنگ‌ساز نئومارکسیست آلمانی بود.او به همراه کسانی چون ماکس هورکهایمر، والتر بنیامین و هربرت مارکوزه از سران مکتب فرانکفورت بود.
4. توماس برتون باتامور(8 آوریل 1920 ، انگلیس – 9 دسامبر 1992، ساسکس، انگلیس)، معمولاً با نام تام باتامور شناخته می شود و به عنوان T.B منتشر می شود. باتامور، جامعه‌شناس مارکسیستی انگلیس بود.وی دبیر انجمن بین المللی جامعه شناسی از سال 1953 تا 1959 بود. او هشتمین رئیس ISA (1974-1978) بود.او سردبیر و مترجم پرکار آثار مارکسیستی بود، به ویژه مجموعه های او که در سال 1963 منتشر شد: نوشته های اولیه مارکس و نوشتارهای منتخب در جامعه شناسی و فلسفه اجتماعی.
5. Extrinsic  یعنی متعلق نبودن، تعلق نداشتن به چیزی. سرچشمه گرفتن در خارج از چیزیnot forming part of or belonging to a thing. Originating from or on the outside especially
6. مقاله نظریۀ سنتی و انتقادی هورکهایمر 1937ص ص 201-209
7. مقاله نظریۀ سنتی و انتقادی هورکهایمر 1937ص ص 14-213
8. Horkheimer, The Latest Arttack on Metphysics, and Traditional and Critical Theory, in Critical theory: Selected Essays(New York, Herder &Herder, 1972
9. Horkheimer, The Latest Arttack on Metphysics, and Traditional and Critical Theory, in Critical theory: Selected Essays(New York, Herder &Herder, 1972, p.183
10. همانجا ص 208
11. هرمنوتیک Herneneutics نظریه و وقوائد روشمند تفسیر متن را علم تأویل یا تأویل شناسی میگویند، هرمنوتیک فراتر از تفسیر یا اصول تفسیر یا روش بکارفته هنگامیکه فهم ساده متن ممکن نیست بکار میرود
12. Henryk Grossmann, Das Akkumulations und Zusammen bruchsgesetz des Kapitalistischen Szstems, 1929, new edition, Frankfurt, Neue Kritik, 1967
13. Leszek Kolakowski, Main Currents of Marxism, Oxford, Oxford Universit
14. Westren Marxism, in Tom Bottomore, A Dictionary of Marxist Thought and also Perry Anderson. Consideration on Western Maryism, London, New Left Books, 1976

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

 
error

Enjoy this blog? Please spread the word :)

RSS20k
دریافت مطالب جدید از طریق ایمیل5k
مارادر فیسبوکتان به اشتراک بگذارید12k
از کانال یوتوب ما بازدید کنید14k
از کانال یوتوب ما بازدید کنید
extra smooth footnotes