گندزدایی جامعه سیاسی خارج کشور

گندزدایی جامعه سیاسی خارج کشور

Who are Mek cult? An inside report for the first time by defected High-ranking Mek and NCRI member.

An inside report for the first time by an ex-high-ranking member of Mek and NCRI based on the Mek’s own publications and ... Who assassinated the Americans in Tehran? Mek and Spying for Russia Did CIA destroy Mek-Russia spy net? How Mek retaliated? Seizure of US Embassy in Tehran? Mek’s Islamist Revolutionary Courts Mek and the Children in the Combat Mek and Saddam Hossein of Iraq and Saudi Arabia Mek as Assassinators Who is the head wife in Mek Leader’s Harem? Have they changed? How Maryam Rajavi deceives the western world? How Mek terrorism differs to ISIS and Al Qaeda terrorism? Why Mek is more dangerous? Use of 10-year-old children in combat by Mek. Who are the wives of the harem of the Caliph of the Mek? Mek’s planed courts and justice for their Islamic State describe by its Calipha. How the world can protect itself against terrorism?

مصطفی رجوی پدرش مسعودرجوی را به دادگاه کشانده است

در مطلب سپتامبر 2020 نیز تحت مطلب ” سخنی با مصطفی رجوی” نوشتم که دشمن مصطفی رجوی پدرش است و نه کس دیگر در آنچه مصطفی رجوی بعنوان ورود یا ادامه به مبارزه برای آزادی و… نامید، باید بداند که در این مسیر، دشمن اصلی اش، نه رژیم که مسعود رجوی خواهد بود.

آخرین پست ها

واکـاوی مـزدوری! سلطانی، خـدابنده، عـزتی، حسینی، یغـمایی، کـریمدادی، مصــداقی و پورحسین، منتقدین فرقه مافیایی رجوی. نقد آتشبیاران معرکه مشترک رجوی و سایت رهیافتگان

داود باقروند ارشد عضو علیرتبه سابق مجاهدین و شورای ملی مقاومت

محمدرضا روحانی مسئول مستعفی کمیسیون امور ملیتهای شورای ملی مقاومت: مسعود رجوی، ودرخواست اعدام امیر انتظام،حکم اعدام علی زرکش و مهدی افتخاری، دشنام به شاملو ،مرضیه ‌وتهدید جدا شدگان پناهنده در خارج کشور

محمدرضا روحانی مسئول مستعفی کمیسیون امور ملیتهای شورای ملی مقاومت: مسعود رجوی، ودرخواست اعدام امیر انتظام،حکم اعدام علی زرکش و مهدی افتخاری، دشنام به شاملو ،مرضیه ‌وتهدید جدا شدگان پناهنده در خارج کشور

تقدیم به امیروفا یغمایی که مسعودرجوی مادرش را جلو چشمانش ذبح کرد

مبارزه با رژیم یا فروپاشی درونی فرقه ای داعشی که میلیتاریسیم جهانی برای ایران تدارک دیده است

چرا رجوی نیاز دارد درخواست دیدار با اعضای در اسارتش را به نبرد دین بین فو تعبیر کند؟

افشای حقایق پشت پرده ضدیت با خانواده با اسناد سازمانی توسط داود باقروندارشد از مسئولین خانوادهها در مجاهدین

گسترش وطن فروشی در خارج کشور به سرکردگی رهبر همه وطن فروشان و دشمنان ایران

حمایت از تحریم و حمله نظامی به ایران خیانت به مردم و فاصله گرفتن آشکار از ایران و ایرانی

تحلیل طوفانِ سراسریِ جورج فلوید در آمریکا -داود باقروند ارشد

پایه اجتماعی فرقه رجوی (آمریکای نئوکانها) درحال فروپاشی است و رجوی برای صدمین بار بیگانه پرستیش به گل نشسته است

پربیننده ترین ها

ملاقات با نخست وزیر هلند آقای مارک روته در جریان کنگره سالانه حزب اتحاد احزاب لیبرال اتحادیه اروپا (آلده پارتی) در آمستردام. طی ملاقات ضمن معرفی خودو فرقه رجوی و نقض شدید حقوق بشر توسط این فرقه در آلبانی تشریح شد.

ملاقات با آقای گای فرهوفشتادت عضو پارلمان اروپا و رهبر فراکسیون لیبرالهای اتحادیه اروپا از سیاستمداران عالی و افشای همه ترفندهای فریب فرقه رجوی در زمینه ماهیت این فرقه و فشارها و توطئه هایی که علیه جدا شدگان اعمال میکند.

بنابه دعوت یو ان واچ جنبش نه به تروریسم و فرقه ها در نشست سالیانه حقوق بشر و دمکراسی شرکت کرد. خانم دکتر هشترودی بنا به دعوت جنبش نه به تروریسم وفرقه ها در این نشست شرکت کردند که حضور ایشان باعث خوشحالی جنبش نه به تروریسم و فرقه ها گردید. ایشان ضمن حضورفعالشان در نشست با اعضای عالیرتبه شرکت کننده در جلسه به بحث و گفتگو پرداختند. ازجمله با وزیر سابق دادگستری و عضو پارلمان کانادا آقای ایروین کولتر و از بنیانگذاران یوان هیومن راتس واچ مفصلا به بحث پرداختند. این کنفرانس سالیانه جهت شنیدن گزارشات قربانیان حقوق بشربرگزار میشود. در همین رابطه آقای داود ارشد رئیس جنبش نه به تروریسم و فرقه ها سخنانی بشرح زیر ایراد کردند:

درملاقات با دکترورنر هویر به اطلاع ایشان رسید که: فرقه رجوی در حال تدارک دیدن یک زندان ابدی موسوم به اشرف 3 در ‏محلی دورافتاده میباشد. این محل یک پایگاه نظامی متروکه آمریکایی می باشد با یک فرودگاه و یک سکوی هلی برد کوچک و ‏بخشی از سیستم های داخلی آن مستقیما از آمریکا آورده شده و نصب گردیده اند. از ایشان استمداد کمک شد. ‏

ملاقات با همسر نرگس محمدی در مقر ملل متحد ژنو-------آقای داود ارشد و خانم دکتر هشترودی با همسر نرگس محمدی در این ملاقات آقای تقی رحمانی همسر نرگس محمدی که خودشان نیز چندین نوبت زندان بوده اند از نقض حقوق بشر در ایران گزارشی به کنفرانس ارائه کردند و از تناقضات موجود در سیستم قضایی ایران در جریان محاکمه نسرین محمدی بطور مفصل و جامع سخن گفتند.خانم دکتر هشترودی و آقای مهندس ارشد با ایشان ابراز همدردی کردند و جزئیات بیشتری از موارد نقض حقوق بشر در فرقه تروریستی رجوی که در آن فعال بوده است را برای آقای تقی رحمانی تشریح نمودند.

دادخواهی علیه برده داری پناهجویان در تیرانا همچو لیبی توسط فرقه رجوی در دیدار آقای ارشد با نخست وزیران هلند و اسلووانیا

ملاقات با رهبر حزب دمکراتهای آزاد آلمان (اف پ د) آقای کریستین لیندنر در جریان کنگره سه روزه احزاب لیبرال اروپا در آمرستردام هلند. افشای جنایات فرقه رجوی علیه اعضا و جدا شدگان

آقای ارشد در مورد ادعای فرقه رجوی و حامیانش گفتند چند شاخص آشکار وجود دارد. چرا متحدین آنها بویژه آقای دکتر بنی صدر با پیش بینی سرنوشت آنها در عراق از آنها جدا شدند؟ چرا هیچ ایرانی چه مردمی چه سیاسیون در مراسم آنها شرکت نمیکنند؟ چرا این تشکیلات مجبور است جهت گردهمآیی هایش سیاهی لشکر کرایه کند؟ چرا این تشکیلات در ترس از مردم ایران اجازه نمیدهد با اعضایش درارتباط قراربگیرند؟ چرا ارتباط اعضایش را با جهان قطع میکند؟ چرا تمامی تحلیلگران برحقیقت نفرت مردم از این تشکیلات بدلیل همکاری با صدام را تاکید میکنند؟ چرا باید رجوی در داخل تشکیلاتش زندان و شکنجه برای اعضای خودش راه بیندازد؟ چرا مجبور است برای دریافت حمایت سیاسی هرچند بی ارزش منافع مردم ایران را به کسانیکه خود به کشتن آنها افتخار میکرده است بفروشد و حتی برای چند دقیقه سخنرانی آنها دهها هزار دلار بپردازد؟ چرا حتی عربستان حامی سیاسی و مالی آنها ارزیابیشان از آنها این استکه “هیچ جایگاهی در میان مردم ایران ندارند”؟ چرا در همین پارلمان اعضای سابق منتقدش را بقصد کشت میزند؟ چرا هر منتقدی ایرانی و حتی غیره ایرانی را جاسوس و مزدور رژیم!! میخواند؟ آیا بخاطر همین چرا ها نیست که: وقتی مردم ایران در سراسر کشور جهت خواسته هایشان دست به تظاهرات و اعتراض میزنند هیچ اسمی از آنها نمیآورند؟ آیا این مسئله پیامش غیر از این است که: مردم ایران رژیم حاضر را صد بار به فرقه رجوی ترجیح میدهند. و “تنها آلترناتیو دمکراتیک” جوکی بیش نیست.

خانم دکتر فریبا هشترودی: با یقین میگویم که مجاهدین شکنجه میکنند…. هشترودی1سرکار خانم دکتر فریبا هشترودی یکی از برجسته ترین زنان ایرانی جزء افتخارات ایرانیان در فرانسه، نویسنده و خبرنگار و فعال سیاسی که سابقا عضو شورای ملی مقاومت ایران بوده است که باید ایشان را بیشتر شناخت با علم یقینی در مورد فرقه تروریستی رجوی از درون آن سخن میگوید. وقتی به عمق پوسیدگی تشکل رجوی پی بردم جدا شدم بله

آخرین کلام مهدی تقوایی خطاب به مسعود رجوی

آخرین کلام مهدی تقوایی خطاب به مسعود رجوی

مهدی تقوایی از اعضای زندانی زمان شاه تشکیلات مجاهدین، که رضا رضایی در خانه او با ساواکی ها روبرو و خودکشی کرد. و مسئول چاپخانه مخفی سازمان بود. با همسر و دو فرزندش در مخالفت با انقلاب ایدئولژیک بعد از محاکمه اش در عراق به ارودگاه مرگ رمادی عراق فرستاده شدند تا در آنجا بپوسند.

بیانیه 14 تن

بیانیه 14 تن

نیروی خارج کشور چه میخواهد ‏و بیانیه 14 تن

مقالات پربیننده

فرقه ها در میان ما

دانش علمی شناخت و تمیزدادن فرقه از تشکل سیاسی

بدون شناخت علمی از فرقه های خطرناک تحلیل عملکردهای فرقه رجوی و اثرات بشدت مخرب آن بر اعضا و جداشدگان و خلاص شدن از فشارهای شکنجه گونه روانی مغزشویی های چندین دهساله غیرممکن است

خانم آناگومز نماینده پارلمان اروپا خواستار اخراج فرقه رجوی شد

افشاگریهای خانم سلطانی در رابطه مسعود رجوی با زنان مجاهد

افشاگریهای خانم سلطانی در رابطه مسعود رجوی با زنان مجاهد

قسمت سوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت سوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت دوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی امروز باید گفت آنچه را که فردا گفتنش دیر است

قسمت دوم: گفت و شنود با فرشته هدایتی: افشاگریهای فرشته هدایتی در مورد فرقه رجوی

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

سیامک نادری مرگهای مشکوک فرقه رجوی را افشا میکند

کشتن و سربه نیست کردنهای فرقه رجوی

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

فعالیت های ما در تصویر

سخنرانی آقای داود باقروند ارشد در پارلمان اروپا

 

گزارشی ازجلسات  محاکمات “نوع دادگاههای نمایشی استالین” اعضای فرقه رجوی توسط رئیس باند تبهکار مسعودرجوی، قلتهای انجام شده و فساد بین زنان و مردان

Dav 11داود باقروند ارشد

 

فرقه تبهکار رجوی چندسالی بود که وارد سرکوب مطلق درونی شده بود و همانطور که قبلا نیز نوشته ام بعنوان یک فرمانده در تشکیلات که اسرای این فرقه زیر دست من هم بودند، 99درصد انرژی تشکیلات صرف سرکوب و مبارزه درونی مسعودرجوی با مخالفت با سیاستهای سرکوبگرانه خودش میشد. دوره ای که سرکوب بشدت ادامه داشت و روزانه در سالن غذا خوری شاهد کتک زدن افراد معترض توسط بعضی فرماندهان بخشهای اطلاعات و حتی فرماندهان نظامی بودیم. و هرروز تعدادی ناپدید میشدند و یا به محلهای زندانی که در اشرف از قلعه های موجود در آن استفاده شده بود، منتقل میشدند.

 

برای سرگرم کردن چند هزار نفر این فرقه کثیف همچون امروز به دادن شعارهای توخالی که فردا میرویم ایران ادامه میداد و در این رابطه متاسفانه از توانایی افراد تحصیل کرده اسیرش همچون بنده برای ادامه این سیاست وقت کشی استفاده میکرد. از همین رو با استفاده از دانش یکی از افراد که از آمریکا آمده بودند برنامه نویسی “جاوا” را به من و امثال من آموزش دادند. از آن طربق با توجه به دانش کامپیوتری آموخته شده در زمان حضور در فرانسه توسط یکی از اعضای شورا بنام دکتر ساسان اردلان فرقه رجوی شروع کرد به ساختن ماکت دیجیتال مسیر منتهی به تهران از مرزهای عراق. یعنی با استفاده از نقشه های نظامی با استفاده از برنامه های کامپیوتری عین مسیر و جاده و همه موانع و ساختمانهای مجاور قرارگاههای نظامی، و موانع دیگر با اهمیت نظامی … را بصورت سه بعدی البته دیجیتال ساخته و طوریکه میشد با برنامه نویسی تانکهای دیجیتال را در این مسیر حرکت داد و مراکز نظامی رژیم که در مسیر بود را بصورت بازی کامپیوتری به اصطلاح نابود نمود!!!!!

 

این شده بود برنامه یکانهای نظامی که میآمدند و هر سه نفر (یکی فرمانده تانک یکی توپچی تانک و یکی هم راننده تانک) پشت یک کامپیوتر نشسته و با دو تانک دیگر که پشت دو کامپیوتر کناریشان نشسته بودند تشکیل یک دسته تانک را داده و در این مسیر واحد (چون کامپیوترها بصورت شبکه بهم وصل میشدند و در نتیجه هرکدام از سه تانک میتوانست دیگری را در کنارش ببیند) حرکت کنند و جنگ فرضی را با رژیم بکنند. استعداد نظامی رژیم نیز در مقرهای نظامی سر راه چیده میشد، مثلا انواع توپ و یا … که بر ضد این تانکها وارد عمل میشدند.

 

البته میشد چندین دسته به اصطلاح تانک!!! را نیز بهم وصل کرده ویک گروهان تانک در مسیر واحد حرکت کنند و آرایش بیگیرند و … و این شده بود سرگرمی برای یکانها که نتوانند بفکر فرار بیفتند و یا به قول رجوی محفل زده و شعبه سپاه پاسداران در اشرف بسازند!!!!

 

یکبار که من مسئول سیستم کامپیوتری ارتش بودم و در حال چک کامپیوترها بودم که دیدم حسین ابریشمچی (احسین ابر)یکی از شکنجه گران اعضای سازمان این فرقه که سه تن ایرانی را نیز در تهران درسال ها1360 نیز بعنوان اعضای عبدالله پیام دستگیر و شکنجه و بعد از کشتن سوزانده بود، از لای در در حال پائیدن من است.

 

من که دل خوشی هم از این مزدور رجوی بخاطر سرکوبهایی که مستمرا علیه نگارنده نیز اعمال میکرد نداشتم بشدت اعتراض کردم و صدایم را بلند کردم که همه بشنوند که حسین ابر چه حقی دارد که مواظب و جاسوسی مرا میکند. (احسین ابر را نگارنده از ایران زمانیکه فرمانده و مسئول شاخته پاکستان فرقه رجوی بودم از ایران خارج کرده و برایش با یکی از زنان مجاهد در کراچی عروسی گرفته بودم). در ادامه اعتراض به جاسوسی حسین ابر دست از کار کشیدم و ضمن نوشتن گزارشی که مگر سازمان شده اداره جاسوسی آنهم علیه مجاهدین؟ که یک روز کتک میزنید یک روز زندان میکنید یک روز جاسوسی آنها را میکنید یک روز میرزید و کمدهایشان را جستجو میکنید… و اعلام کردم که سازمانی که وارد آن شده بودم دیگر وجود ندارد و درخواست خروج از سازمان راه دادم. از آنجا که تحت مسئول داشتم نمیتوانستند مرا در اشرف نگهدارند و به همین دلیل مرا از اشرف در 90 کیلومتری شمال بغداد به پایگاه باقرزاده در حدود 50 کیلومتری غرب بغداد منتقل کردند.

 

در انجا بود که بعد از اینکه یک ماهی در اعتصاب بودم و در یکی از سوله های زرهی خالی که برای نهارخوری استفاده میکردند زندانی بودم مرتب میخواستند که گزارش بنویسم و از خودم انتقاد کنم که من هربار تمام اعتراضات را نوشته و میدادم.

 

وقتی دیدند که کارگرنیست، نسرین که مقرش در همین باقرزاده بود شروع کرد به نشست گذاشتن با نگارنده و تاکید میکرد که برو و از خودت انتقاد کن. میگفت چرا حرف مزدوران رژیم را میزنی؟!!! گفتم اینکه میخواهم یک تشکل انقلابی از هم نپاشد و جاسوسی کردن و زدن و ضرب و شتم مجاهدین آنرا به نابودی میکشاند و زندان درست کردن در درون تشکیلات آنرا همین الان هم به یک تشکل مافیایی تبدیل کرده است و نمیخواهیم چنین باشد اگر حرف رژیم است شما بفرمائید حرف شما چیست که به اصطلاح انقلاب هستی؟ فشار میآوردند که حتما مشکلات جنسی  داری؟ نوشتم که مشکلات جنسی من است که زندان ساخته؟ مشکلات جنسی من است که هر روز شاهد ضرب و شتم رزمندگان هستیم؟ این مشکلات جنسی من است که هر روز بچه در حال فرار از اشرف هستند؟ این که شما اعتماد به مجاهدین را از دست داده اید کسانیکه برای شما آدم کشی میکردند و هر روز مانند نگهبابان زندانها میریزید و کمدهای ما را میگردید ربطی مسئله جنسی من دارد؟ اگر من تبدیل به امام حسین هم بشوم منشاء همه این کارها که شمردم شما هستید که دارید این کارها را در سازمان انجام میدهید و در اصل قضیه فرقی نمیکند.

 

نسرین در نهاید وقتی دید که تلاشهای تبهکارانه اش برای سرپوش گذاشتن بر سرکوبهای سازمانی علیه نگارنده کارگر نیست. مطرح کرد که دنبال نفوذیها هستیم. گفتم در جیب من؟ این حسین ابر … شده را مگر من خودم از ایران خارج نکردم؟ حالا او شده مجاهد ما شدیم نفوذی؟ انزمان که خودت (نسرین) فقط زن حسین (شوهرش) بودی ما در این سازمان بخشی از آنرا میگرداندیم و سازمان به این تبهکاری نرسیده بود. با فحشکاری مرا از اتاق بیرون کردند.

 

تااینکه یک ماه که در همان محل زندانی و در اعتصاب بودم، روزی حسن محصل و احمد حنیف نژاد صدایم کردند و بردندم به یک سالن دیگر بنام سالن میله ای. در آن سالن میله ای جرات نداشتن مرا مستقیم محاکمه کنند ولی عده ای از همین بچه های مجاهد که همه نیز از تیم های عملیاتی بودند و از بهترین و فداکارترین و به قول رجوی جنایتکار گلوله آتشین بودند را از جمله آقای علی حسین نژآد و فتح الله فتحی و بسیاری دیگر را با اقتباس از محاکمات استالین محاکمه و سرکوب و به اعدام محکوم میکردند. مرا برده بودند که بگویند اگر دست از اعتصاب برنداری و بنگردی سرکارت و درخواست خروجت را پس نگیری همین بلا سرت خواهد آمد. و میخواستند در واقع با یک تیر دونشان بزنند عده ای را سرکوب و عده ای را بترسانند.

 

 

اقای فتح الله فتحی یکی از جوانان برومندی بود که بشدت مورد ضرب و شتم و شکنجه در همان محاکمات قرار گرفت. ایشان گزارشی از این محاکمات نوشته است که ده قسمتش را در زیر میخوانید. این مطلب را نوشتم که شهادت دهم که محاکمات همه درست است و فتح الله فتحی هیچ گناهی که نداشت بلکه قربانی تبهکاری تشکیلات مافیایی فرقه رجوی شده بود. او به رجوی بعنوان خدای آزادی اعتماد کرده هر روز جانش را بکف گرفته و میرزمید ولی متاسفانه رجوی بریده از مبارزه تبدیل به ناخدای آزادی و آزادی کش از آب در آمده بود. بخشی از عملکرد جنایتکارانه مسعودرجوی را در زیر بخوانید. از تمام این محاکمات فیلم برداری میشد و اسنادش قطعا در تشکیلات رجوی موجود است. نزدیک هزار نفر در این محاکمات محاکمه میشدند.

https://youtu.be/FA8GRjsLNTQ

شیوه ضد انقلابی رجوی همواره این بود که برای سرکوب بقیه یک به اصطلاح گاف (که در افکار عمومی قابل سوء استفاده و فریب افکار بود) از یکی از بچه های معترض که گیر میآورد، این فرد و یا افراد را به اشد مجازات و بصورت عمومی محاکمه و به اصطلاح تلاش میکرد رسوا کند و بگوید همه منتقدین من همینها هستند. مثلا از ایرج مصداقی و سابقه زندان و شرکت در گشت سپاه را و بعضی داستانهایی که اعضای خودش را وادار میکند علیه او بنویسند که قابل راستی آزمایی هم نیست، و یا بریدن بعضی اعضای مرکزیت که جدا شدنشان در چشم دیگر اعضا هنوز اسیر اعتراضی بهمهرا نداشته و حتی بعد از سالیان جدا شدن جیره از رجوی دریافت میکرده اند را بهانه کرده و با کوبیدن حداکثری آنها وانمود و اینگونه القاء میکند که همه جداشدگان این این گونه ها ستند. دراین محاکمات معروف به محاکمات سالن میله ای که مهرداد فتحی، مصطفی.غ، ابراهیم سعیدی، حمید فلاحت، فتح الله فتحی، جواد فیروز مند، جمال امیری، اردشیرپرهیزکاری، حسین مشعوقی، مسعود ضرغامی، عبدالرحیم، احسان موسوی، اکبر.و، ابراهیم. ف، پرویز فرهمند، قربانعلی حسین نژاد، مهدی فتح الله نژاد، داود باقروند ارشد، مهدی افتخاری و… نزدیک به یک هزار نفر میشدند محاکمه و سرکوب میشدند.

 

آقای فتح الله فتحی از جمله کسانی بود که همچون نگارنده و بسیاری از جمله آقای حسین نژآد و اردشیر پرهیزکاری و… علنا و آشکارا اعتراض میکردند و همین مسئله آنها را سوژه سرکوب بعنوان شاخص برای دیگران میکرد. از همین رو بود که فتح الله فتحی بسیار در جریان سرکوبش شکنجه نیز شد.

امیدوار بودم که این هم بند سابق در اسارتگاه رجوی “آقای فتح الله فتحی” خود بهانه رجوی را برای سرکوب اعتراضایش را بیان میکرد که بنظر نگارنده یک سند افتخار فتح الله است و رسوا کننده مسعودرجوی، ولی ایشان چون در این زمینه سکوت کرده اند این قلم نیز نمیتوانم به آن اشاره کنم.  آنهم درست زماینکه رجوی خودش هرشب با نه یک زن اسیر بلکه بصورت دسته جمعی با زنان مجاهد همبستری میکرد چگونه بقیه مجاهدین را در این زمینه سلاخی مینمود.

داود باقروند ارشد

تیرماه 1400

 

گزارشات از محاکمات نوشته فتح الله فتحی 
شماره یک :

 

مطلب سالن میله ای باقر زاده خیلی طرفدار پیدا کرده. از هر طرف می پرسند بعدش چی شد ؟!  یا چرا با تو رجوی اینکار رو کرد ؟ !آیا فقط با تو اینکارها را کردند ؟! یا مگه تو چیکار کرده بودی این بلاهارو سرت آوردند؟! یا یک نفر گفته این موضوع را تا آخر بنویس من می خواهم بدانم آخرش چی شد ؟  احتمالا جورج کلونی هم درخواست نوشتن سناریو بدهد ! مطلب سالن میله ای باقرزاده ، چرا و چی شد و دلیلش چه بود. موضوعی هست طولانی ، اما سعی می کنم در چند یاداشت کوتاه به آنها اشاره کنم.

ماجرای سالن میله ای باقرزاده و رفتار شکنجه گران رجوی با من ، که دقیقا زیر نظر رجوی طراحی ، کنترل ، و بدستور او توسط جنایت کارانی مثل نسرین و ابریشمچی بی شرف و سایر آشغالهای شکنجه گر به اجرا در آمد ، دو دلیل داشت .

1: براه انداختن شدیدترین سرکوب ها در سازمان، برای خفه کردن اعتراضات درونی رو به گسترش و برای مهار فروپاشی و گرفتن زهر چشم از همه: پیدا شدن کسی بنام فتح الله فتحی در بیخ گوش رجوی، که افشاگری و جنگ با رجوی را در درون قرارگاه اشرف براه انداخته  بود .

 

 

شماره دو :

مسعود رجوی مرحله به مرحله با ترفندی اسیران به بند کشیده خودش را مجبور می کرد در جهنم اشرف بمانند !

رجوی همیشه با دجالگری مخصوص خود کثافتش ، شرایط سیاسی و وضعیت اجتمائی و رژیم را طوری به نفع خود تفسیر می کرد ، که انگار رژیم شش ماه دیگر کارش تمام است . و سر نیرو ها شیره می مالید و از همه تعهد می گرفت تا در جهنم او بمانند و دم بر نیاورند!  اما افراد زیادی بودند که فریب دروغ دغل های رجوی را نمی خوردند و می دانستند رجوی پدر خوانده دروغگویان هست ، و می دانستند تمام تلاشهای او برای این است که جهنم خود بر پا کرده اشرف را حفظ کند و بچه های مردم را در اسارت نگه دارد.  یکی از آن نفراتی که مزخرفات رجوی را نمی پذیرفت من بودم و به روش های خودم بین نیروها ، روشنگری کرده و رجوی را افشا می کردم . زمانی که رجوی از این ماجرا خبر دار شد ، مثل مار زخمی به خودش می پیچید .

وقتی جمال اميری یکی از هم محفلی هایم من را لو داد و دستگیر شدم . ابریشمچی خون جلوی چشمانش را گرفته بود و وحشیانه من را زیر مشت گرفته و می گفت ، تو کنار گوش ما چیکار می کردی ؟ !!! برادر مسعود هر چه در نشست ها رشته می کرد ، تو می رفتی بین نفرات پنبه می کردی ؟ !!! می گفتی تحلیل های برادر دروغ است ؟ !!! نفرات را در اشرف و عراق به اسارت گرفته؟!!! طرح فرار داشتی!!! وبه نفرات یاد می دادی از اشرف فرار کنند !!! در عملیات های ج ن شرکت نکنند و…و با خشم که آب دهان کثیفش به سرو ریم می پاشید می گفت ، تیکه پارت می کنیم ‌.

 

شماره سه :

من در قرارگاه فائزه نزدیکی شهر کوت در فرماندهی هفتم که صدیقه حسینی فرمانده آنجا بود، بودم.

و بعنوان سرتیم حفاظت ترددات بین شهری ( اسکورت ) ماموریت می رفتم. و معمولا در هفته یکی دوبار این اتفاق می افتاد .

یک روز رشید یکی از افسران اطلاعات قرارگاه هفتم آمد و گفت بیا حاضر شو باید بروی اسکورت ، تا اینجا همه چیز عادی بود چون در هفته یکی دو بار این اتفاق می افتاد . و لباس عادی سازی یعنی شهری می پوشیدیم و با خودرو های غیره نظامی ترددات را انجام می دادیم .

وقتی حرکت کردیم همه چیز مثل همیشه نبود . اینبار رشید مسئول و سرتیم تردد شده بود و این موضوع عادی نبود .چون من آموزش دیده بودم و یکی از کارتهای عدم تعر ض وزارت کشور عراق بنام من صادر شده بود ، ودر بسیاری از ترددات شهری قبل از حرکت، گروه را من توجیه و هماهنگ می کردم .در هر صورت اینجا اولین نقطه شک من بود که احتمالا خبری هست .

وقتی به باقرزاده رسیدیم سلاحها و مهمات و بیسیم ها را تحویل دادیم . رشید به من گفت فتح الله تو با من بیا.  بعد از عبور از درب بزرگ آهنی وارد محوطه ای شدیم که معمولا کسی را راه نمی دادند و می گفتند دفاتر کار شورای رهبری هست .بعد از عبور از محوطه نسبتآ بزرگی وارد یک ساختمان شدیم که از ساختمان‌های دیگر دورتر و پرت افتاده تر بود‌ . آنجا رشید من را تحویل سعید مغاره عابد داد . من گام به گام بیشتر به اوضا مشکوک می شدم . از سعید پرسیدم اینجا کجاست و داستان چیه ؟! سعید چیزی نگفت و فقط گفت،حالا تو بیا .

 

من را توی یک اتاق گذاشت که یک تخت خواب دو طبقه نظامی داشت و گفت تو اینجا باش من بر می گردم . وقتی از اتاق بیرون رفت در را از پشت قفل کرد !!! من در ذهنم گفتم تمام هست و موضوع جدی هست و خودم را برای موضوعات مختلف آماده می کردم. ساعت دوازده شب شد . سعید آمد. گفتم سعید داستان چیه شش هفت ساعت تشنه گرسنه در را برویم بستی رفتی .!!!؟ گفت نخواب بیدار بمان میام دنبالت باهات کار دارند. و دوباره رفت و درب را از پشت بست. ! فهمیدم موضوع جدی هست و خودم را آماده کردم برای هر چیزی .ساعت یک شب بود که سعید آمد و گفت بریم ، گفتم کجا ؟ گفت تو بیا . وارد ساختمان اتاق های کار شورای رهبری شدیم . بعد ار عبور از راهرو به یک سالن رسیدیم. دیدم حدودا پنجاه تا شصت نفر همه از فرماندهان شورای رهبری و مسئولین رده بالای مجاهدین ساکت نشسته و با خشم و چشم های که از کاسه سر بیرون آمده به من نگاه می کردند .منتظر ورود من هستند !نسرین گفت بیا اینجا بشین . صندلی ها همه پر بودند فقط یک صندلی خالی بود اون هم بین ابریشمچی و محدثین قرار داشت. رفتم نشستم . نسرین گفت خوب بگو !؟ گفتم چی را !؟ گفت از محفل‌هایت ! گفتم محفل چیه !؟ ابریشمچی بر روی صندلی خودش آرام و قرار نداشت و با نگاه چشم هایش ، داشت من را می خورد منتظر نشسته بود.

نسرین گفت از طرح فرار بگو که با جمال اميری داشی!؟ از زدن زیرآب برادر مسعود در مناسبات بگو !؟ از اینکه خط مبارزه مسلحانه در عراق شکست خورده است بگو !؟ ازاینکه سازمان بچه ها را در عراق اسیر کرده و به اجبار نگه داشته بگو !؟

و بعد هفت هشت برگ کاغذ بطرفم پرت کرد و گفت نگاه کن جمال اميری همه جیز را نوشته ! ما همه چیز را می دانیم !

من وقتی دیدم لو رفتم ‌، در جا با خودم فکر کردم و تصمیم گرفتم فقط در همین حد می پذیرم . اما محکم در برابرشان می ایستم .

رو به نسرین کرده و گفتم من سالیان سال هست بشما نوشتم ، گفتم ، درخواست کردم ، خواهش کردم، بگذارید برم دنبال زندگی ام ، نمی خواهم در عراق بمانم ، دلم برای خانواده ام تنگ شده ، پانزده سال در بیابان‌های عراق سر کار هستیم ، اما شما همیشه با تهدید و با گرفتن تعهد و چیز های دیگر منو بزور نگه داشتید .و هیچ راهی بجز فرار برایم باقی نگذاشتید .

هنوز حرفهایم تمام نشده بود که نسرین با خشم و فریاد ، پدرسوخته وزارت اطلاعاتی ، بلند شد و همراه با او انفجار خشم فرماندهان مجاهدین در سالن به آسمان رفت ! در چند ثانیه همه بالای سرم بودند و داشتند من را با مشت و لگد می زدند. آنقدر شلوغ و بلبشو بود که همدیگر را کنار می زدند تا دست‌شان برای زدن به من برسد!

 

شماره چهار .

در قرارگاههای مجاهدین خبر ها سانسور و تنظیم شده بدستمان می رسید ،

تنها منبع خبری ما با دنیای بیرون ، خود مجاهدین بودند ، یعنی سیستمی بود خارج از قرارگاهها بنام تبلیغات ، سیستم تبلیغات احتمالا زیر مجموعه بخش سیاسی مجاهدین بود که به اخبار و اطلاعات بیرونی دسترسی داشت . خبرها انتخاب شده و دستکاری شده به دو صورت به افراد از طریق فرهنگی هر یگان در اختیار نیروها قرار می گرفت.

بولتن خبری هفت هشت برگ کاغذ که بر روی تابلو سالن های غذاخوری نصب می شد و ویدئو کاست سیمای آزادی که هنگام نهار و شام در سالن عمومی بصورت تصویری پخش می شد .

آخوند جنایت کار خاتمی با شعار اصلاحات و گفتگوی تمدن‌ها رئیس جمهور شد .نیروها در قرارگاه ها متناقض شدند ، بقول رجوی واو یا وا رفتند، همه بین دوستان و رفقای خودشان می گفتند حالا چه خواهد شد ، چون رجوی سالیان به افراد می گفت وضعیت نه جنگ نه صلح بین رژیم و صدام به جنگ ختم خواهد شد و ما با عملیات فروغ جاویدان دو به ایران رفته و رژیم را سر نگون خواهیم کرد . و همیشه در نشست ها بازار این شعار گرم بود ، مریم مهر تابان می بریمش به تهران !

خبرهای دیگری نیز بگوش می‌رسید. از اینکه حتی بعضی از اعضای شورای ملی مقاومت با آمدن خاتمی دچار اختلاف شدند و حتی خبر جدای خانم و آقای متین دفتری بسیار صدا کرد.  رجوی به همین دلیل سراسیمه نشست بسیار طولانی و خسته کننده گذاشت ، و به افراد حمله کرد که چرا وا رفتید پس انقلاب خواهر مریم چی شد .

رجوی از جدای متین دفتری بسیار خشمگین بود و او را بریده ای که همیشه ساز مخالف در شورا می زد خطاب می کرد و می گفت . حتی تلویزیون های سیاسی لس آنجلسی مثل علیرضا میبدی خاتمی چی شده و به اصلاحات او دل بستن .

رجوی می گفت برعکس همه که می گويند خاتمی نوش داروی رژیم هست ما می گوئیم ، رئیس جمهور شدن خاتمی جام زهری هست که ولی فقیه رژیم خورده و این زهر تا قبل از پایان دور اول خاتمی عمل خواهد کرد.

یا فضای سیاسی کشور باز خواهد شد . سپاه پاسداران منحل خواهد شد ، و رژیم سرنگون خواهد شد و یا جنگ قدرت به اوج رسیده جناح ها با هم درگیر شده و شرایط برای سرنگونی فراهم خواهد شد و رجوی در انتهای این نشست ها از همه تعهد کتبی گرفت تا پایان دوره خاتمی در مناسبات بمانند! (البته من برای کوتاه شدن یادداشت به اختصار می نویسم )

اما من وبعضی دوستانم تحلیل خودمان را داشتیم . من هم در گزارشاتم به مسئولین مجاهدین و هم در صحبت های مخفیانه با رفقایم می گفتم .نتیجه رئیس جمهور شدن خاتمی هر چه باشد به سرنگونی رژیم راه پیدا نخواهد کرد . شعار اصلاحات و گفتگوی تمدن ها فریب خاتمی و اصلاح طلب ها و رژیم هست برای خریدن عمر بیشتر رژیم آخوندها و قفل شدن بیشتر ما یعنی مجاهدین در عراق خواهد انجامید .دور اول ریاست جمهوری آخوند خاتمی تمام شد رژیم سرنگون نشد !

مسعود رجوی مریم قجر را از زیر قرآن به فرانسه فرستاد و گفت در برابر خاتمی و گفتگوی تمدن‌ها، ما با فرستادن مریم به خارجه و برای مقابله با سید خندان موشک شلیک کردیم خاتمی به دور دوم راه یافت و تضادها ی جناهای رژیم به شقه و قهر نرسید !

رجوی هشت سال نیروها را در عراق با این ترفند سرکار گذاشته و تناقضات افراد را بی پاسخ گذاشت و هر صدای مخالف را سرکوب کرد !پایان دوره هشت ساله ریاست جمهوری خاتمی و اوج بهم ریختگی تشکیلاتی و تناقضات نیروها از تحلیل غلط رجوی ، فضای اعتراضی در درون قرارگاه ها بشدت بالا رفته بود .رجوی برای برون رفت از این وضعیتی که در درون مناسبات و تشکیلات جهنمی عراق ، خود بوجود آورده بود ،بدنبال راه فرار از پاسخگویی می گشت ، او تنها چاره حفظ نیرو و قرارگاهها خودش در عراق را در سرکوب گسترده دورنی پیدا کرد !!!

شماره پنجم :

 

 

پیدا شدن بهانه و شروع ماجرا : دستگیری فتح الله فتحی بجرم ایجاد محفل سیاسی و غیر تشکیلاتی بین نیروها ، غلط دانستن تحلیل ها و خط و خطوط سازمان و شخص رجوی ، داشتن طرح فرار از عراق و تشکیلات مجاهدین،

 

 

اولین جلسه شکنجه من توسط نسرین، ابریشمچی، فهیمه اروانی ،عباس داوری ،صدیقه حسینی ، فرشته یگانه ، و …

که از ساعت یک صبح شروع شده بود ، ساعت پنج و نیم یا شش صبح تمام شد. !!!

من تمام لباس هایم پاره ، سر وصورت زخمی و خونی ‌، و خیس عرق بودم. تمام شکنجه گران هم از بس که بر سرم فریاد کشیده بودند صداهایشان گرفته بود !

نسرین با داد و فریاد همه را ساکت کرد ! همه سر پا بودند چون میز وصندلی ها شکسته و از سالن خارج شده بودند . من زانو هایم می لرزید و توان سر پا ایستادن نداشتم ! ابریشمچی جنایت کار در کنارم ایستاده بود و تند تند به پهلویم می زد و می گفت درست وایستا خودتو به موش مردگی نزن پاسدار فتحی !

نسرین جنایت کار به من گفت فعلا جلسه را برای نماز صبح که دیرهم شده تعطیل می کنیم .بر می گردانندت همانجا که بودی ! ( سلول و زندان ) یک دفتر دویست برگ بهت می دهند و می نشنی تمام محفل ها یت را با تک تک نفرات می نویسی ! طرح دقیق فرارت را می نویسی ! و می نویسی که چطور با رژیم و وزارت اطلاعات ارتباط برقرار کردی !!!

بعد گفت کارمان با تو تمام نشده ! امشب تازه شروعش بود . انتقام همه اضداد خارجه کشور را هم از تو میگیریم !!! برو گشو !!!  دوباره با سعید و رشید به همان اتاق برگشتیم. وقتی برگشتیم اتاق، من توان راه رفتن و ایستادن نداشتم خودم را انداختم روی تخت !!! پنج دقیقه نگذشته بود در باز شد و اینبار جلال یا همان حسن محصل با یک دفتر و قلم وارد شد و شروع کرد به داد و فحش های رکیک .

پاشو بچه ک….. بلند شو مادر …. خواب نداریم بشین همه چیز را بنویس !!!!

چند روز گذشت و من همان چیز های را که جمال اميری گفته بود را نوشتم و می گفتم همین هست و چیز دیگری نیست !

من خیلی خسته بودم ! از بی خوابی گیج بودم.! گرسنه و ضعف شدید جسمی داشتم ! و از طرفی دیگر در اظطراب شدید بودم که چه خواهد شد و سرانجام با من چه خواهند کرد !!!

دوباره و بعد از حدودا یک هفته ، بعد از اولین جلسه مرا بردند همان سال !!! مثل جلسه اول برایم یک صندلی کنار ابریشمچی و اینبار بجای داوری محدثین نشسته بود حاضر گذاشته بودند. .

اما اینبار افراد جدید یعنی تعدادی از فرماندهان یگانها هم به افراد قبلی اضاف شده بودند !!!

نسرین گفت این چرت و پرت ها چیه نوشتی اینها رو که ما بهت گفتیم ، هیچ چیز جدید ننوشتی ولی جهت اطلاع در یک هفته گذشته تمام نفراتی که با تو در ارتباط بودند را زیر فشار گذاشتیم و چیز های باور نکردنی از تو گفتند .

و بعد شروع کرد به گفتن اسامی نفراتی که در باره من گویا گزارش نوشته بودند!!! علی اکبر امین عباسی ، بهروز نظریان ، یاسر مفیدی ،حسین امیدی ، احمد رضا قاصد ، علی کلبی و…..

من تصمیم گرفته بودم در برابر شکنجه گران رجوی مقاومت کنم.

به همین خاطر به وسط حرف او پریدم و گفتم شما یک هفته است بدون آب و غذا و خواب دارید منو شکنجه می کنید !!!

همین را گفتم و دیگر نفهمیدم چه شد فقط باران مشت و لگد را داشتم دریافت می کردم ، مثل یک تکه طعمه در زیر دست وپای آنها بودم !!! قیامت بر پا شده بود صدای جیغ و فریاد که می کشمت به آسمان بلند شده بود !!!

نمی دانم چقدر طول کشید و من واقعا مثل جنازه شده بودم !!! و دیگر نمی توانستم نفس بکشم و در محاصره آنها داشتم خفه می شدم !!!

دیدم نسرین بالای سرم هست و شنیدم به ابریشمچی گفت بسته بگو بچه دور و برش را خالی کنند !!!

مرا بلند کردند اما اصلا انرژی نداشتم و از حال رفتم و افتادم!!!

بعد دوباره منو بلند کردند یه صندلی پلاستیکی زیرم گذاشتند !!!

محدثین به من گفت . این کلک بی هوش شدن را برای ما بازی نکن

ما خودمان این کلک را به ساواک می زدیم تا دست از سرمان بردارند!!! امشب جنازه ات از اینجا بیرون خواهد رفت !!!

نسرین گفت تو مثل گراز مناسبات ما را شخم زدی !!! با همه محفل داشتی !!! زیرآب برادر مسعود ، انقلاب خواهر مریم، سازمان و قرارگاه های ما زدی !!! هیچ کس تا بحال چنین جرأتی نکرده بود !!!

اصلا توان و تعادل و تمرکز نداشتم و بشدت تشنه بودم !!!

فقط توانستم یک جمله بگویم ،

تاوان این کارهایتان را پس خواهید داد .

و باز حمله و مشت و لگد !!! داشتم می مردم!!! یا بهتر است بگویم داشتند مرا می کشتند !!! یکی از پشت دستش را کرده بود توی دهانم و داد می زد دهانت را پاره می کنم ‌!!! هر کس مرا به یک طرف می کشید و من دیگر خیلی از صدا ها را تشخیص نمی دادم!!!

نزدیک صبح شده بود ، چشمم خورد به یکی از آشنایان خانوادگی مان از ایران ، ( ک م ب ) من قبل از اینکه از کشور خارج شوم در خانه آنها بودم. او در حال فحش دادن و تف انداختن به ریم بود!!!

دیگر نتوانستم مقاومت کنم سرم را پائین انداخته و شروع به گریه کردم . اصلا باورم نمی شد که او جزو نفراتی باشد که مرا شکنجه کند . خانواده ما و آنها نان و نمک همدیگر را خورده بودیم!!! و سالیان همدیگر را می شناختیم !!!

 

شماره ششم:

من دیگر انرژی ایستادن نداشتم ، زانوهایم می لرزید و می شکست، حالت عادی نداشتم ! تمرکزم را از دست داده بودم ! و نمی دانستم چطور زیر آن همه فشارها تحمل بیاورم!

دوست داشتم هر چقدر می خواهند مرا زیر مشت و لگد بگیرند ! اما پنجاه شصت نفر و پنج شش ساعت همزمان فریاد کشیدن توی گوشم را تمام کنند !!!

بصورت غیر ارادی شروع کردم به لرزیدن ! تمام وجودم می لرزید ! مغزم داشت منفجر می شد !!! گوش هایم سوت می کشید !!! چشم هایم تار شده بود !!! معده ام بشدت می سوخت !!! و حالت جنون پیدا کرده بودم!!!

اما شکنجه و فریادهای شکنجه گران رجوی در کنار گوشم تمام نمی شد !!!!

سرم را پائین می انداختم تا حد اقل چهره‌ و وحشی گری هایشان را نبینم ! اما از پشت سر موهایم را می کشیدند تا سرم بالا بیاد وچشم در چشم آنها و شاهد فریاد هایشان باشم !!!

رو به نسرین کردم و با دهان خشک چند بار درخواست آب کردم !!!

آب ، آب ، آب !!!

اما دریغ از ذره‌ای رحم و انسانیت !!!

امیدوارم نسرین این موجود بی رحم با خواندن این یاداشت ،

اون لحظه ای که در خواست آب کردم اما با بی رحمی تمام با چوب زد توی سرم را یادش بیاد !!!

( هر کز فراموش نخواهم کرد )

در دلم دعا می کردم زودتر صبح شود و برای نماز صبح شکنجه من تمام شود !!!

خلاصه صبح شد و تا رسیدن اون لحظه صد بار مردم و زنده شدم !!!

نسرین گفت پاسدار فتحی ! می روی و با دست خط خودت می نویسی که نفوذی وزارت اطلاعات هستی !!!

گفتم پانزده سال از عمرم را برای مبارزه با همان وزارت اطلاعات گذاشتم ، حالا بنویسم بعد از پانزده سال در عراق و قرارگاه های مجاهدین نفوذی رژیم بودم !!!؟

نسرین گفت ، می دانیم نیستی اما ما به اون اعترافت احتیاج داریم!!!

برگشتیم همان اتاق یا سلول ،

بقدری زیر فشارم گذاشته بودند که وقتی وارد سلول شدم ، تنگی نفس گرفتم و حالت خفگی بهم دست داد ، شروع کردم به داد زدن!!!

درب سلول را از پشت باز کردند و چند نفر ریختن توی اتاق ، اول شروع کردند به فریاد و تهدید ! اما وقتی دیدند من حالت روانی بهم دست داده ، من‌را انداختن پشت جیپ و بردند امدادباقرزاده ،

آنجا دکتر وحید مزدور بود !!! وحید پزشک اصلی قرارگاه اشرف بود و همیشه در امداد اشرف بود ، اما نمی دانم موضوع چه بود ، آنروز در قرار گاه باقر زاده بود !

شاید هم آمده بود جواز دفنم را صادر کند !!!

چون تنها کسی( دکتری ) که بعد از هر فوت اجازه داشت جواز دفن صادر کند ، این مزدور بود !!!

وحید این دکتر خود فروخته چند بار گوشی پزشکی را گذاشت اینطرف و انطرف من ! و بعد گفت چیزی خواصی نیست !!!

شاید در خنکی صبح، عرق کرده از نشست خارج شدی و سرما خوردی ، چیز مهمی نیست !!!

و برگشت به جلال گفت می توانید ببریدش !!!

و من را برگرداندند به سلول !

یکی از نفراتی که من را زیر شدیدترین و وحشیانه ترین شکنجه ها گرفته بود، احمد انتظاری افسر توپخانه و یکی از افسران اطلاعات قرارگاه خودمان ، قرارگاه فائزه بود !!!

در شماره قبلی نوشته بودم تعدادی از فرماندهان یگانها هم به شکنجه گران قبلی اضافه شده بودند، یکی از آنها احمد انتظاری بود !

گویا دو روز پیش ، شکنجه گر احمد انتظاری در سن ۶۷ سالگی در آلبانی سکته قلبی کرده و مرده .

و رجوی این شکنجه گر را که اتفاقا از نزدیکان آخوند دوری نجف آبادی بوده ! او را قهرمان و مجاهد شورشی معرفی کرده !!!

البته در دستگاه رجوی هر کس هر چه خود فروخته تر ! و آدم فروش تر و شکنجه گر تر باشد !!! قهرمان هست !!! و هر کس در برابر خواسته او بايستد و انسانیت را زیر پا نگذارد ، بریده و مزدور هست !!!

بر گشتيم سلول و باز درب اتاق را از پشت بستند ، چند دقیقه نگذشته بود که از پشت در صدای صحبت کردن عربی چند نفر با یکدیگر را شنیدم !!! زیاد نمی فهمیدم چه می گویند اما شنیدم گفتند فتح الله

با خودم فکر کردم می خواهند من را تحویل استخبارات عراق بدهند !!!

خیلی ترسیدم !!! چون می دانستم آنها تا دم مرگ شکنجه خواهند کرد !!! و بهترین راه سر به نیست کردن من هستند !!!

با خودم فکر کردم و گفتم اعتراف زیر شکنجه سر سوزنی ارزش ندارد ، می نویسم و امضا می کنم نفوذی رژیم هستم تا دست از سرم بردارند!!!

و شاید زنده بمانم و شاید یک روزی پایم به بیرون از قرارگاه های مجاهدین و عراق برسد ،

چون دیگر توان جسمی و توان روحی شکنجه های آنها را نداشتم !!!

بخصوص می ترسیدم پای استخبارات عراق هم به میان کشیده شود !!!

 

 شماره هفتم:

وضعیت جسمی و روحی بسیار بدی داشتم ! نزدیک به سه هفته زیر شدیدترین فشارها و شکنجه ها توسط بالاترین مسئولین مجاهدین قرار گرفته بودم !

دیگر تحمل شکنجه های پنج شش ساعته توسط پنجاه شصت نفر را نداشتم ، خستگی ، بیخوابی ، گرسنگی و نداشتن انرژی ، نگرانی از سرانجام ماجرا ، و فشارهای شکنجه گران رجوی در سلول انفرادی، باعث شده بود تمرکز فکر کردن را از دست داده بودم !

نمی دانستم چه تصمیمی بگیرم، از طرفی دلم می خواست اینبار هر طور شده ، در برابر رجوی و شکنجه گرانش کوتاه نیایم و بعد از گذشت پانزده سال اسارت اجباری در عراق و قرارگاه های رجوی ! به تنها خواسته ام یعنی جدا شدن از مجاهدین و رفتن پی زندگی خودم برسم !

در خواستی که طی سالیان و در سر فصل های مختلف بشدت سرکوب شده بودم و با دادن تعهد علیرغم میل خودم ، مجبور به ماندن در عراق و قرارگاه های رجوی را پذیرفته بودم !!!

بهرحال بین کشته شدن یا سر به نیست شدن ! و یا نوشتن اینکه نفوذی وزارت اطلاعات رژیم هستم !!! تصمیم گرفتم زنده بمانم تا شاید روزی ماهیت واقعی رجوی را افشا کنم ‌

از طرف نسرین پیام آمد امشب نشست داریم !!!

قبل از نشست ، برای نسرین نوشتم ، می پذیرم نفوذی وزارت اطلاعات رژیم هستم بشرط اینکه نشست ها متوقف شوند .

فایده نداشت و باز همان سالن و تکرار وحشی گری ها بر پا شد !!!

نسرین به ابریشمچی جنایتکار گفت بهش کاغذ و قلم بده بنویسه نفوذی رژیم هست !!!

من کاغذ و قلم را گرفتم ! سکوت مطلق تمام نفرات حاضر در سالن را فرا گرفته بود و همه به من نگاه می کردند !

من یک جمله و خیلی کوتاه نوشتم،

می پذیرم نفوذی رژیم هستم !!! و قلم را روی کاغذ گذاشتم و دادم به ابریشمچی شکنجه گر . و او هم به نسرین داد ، نسرین نگاه کرد ،

بسیار عصبانی و طلب کارانه کاغذ را مچاله کرده و بطرفم پرت کرد و گفت این چیه نوشتی ؟! پاسدار فتحی این بدرد ما نمی خوره !

و به ابریشمچی گفت یه کاغذ دیگه بهش بده و بعد این زن پلید گفت من میگم و تو بنویس !!!

من فتح الله فتحی اعتراف می کنم نفوذی وزارت اطلاعات رژیم در درون مناسبات مجاهدین هستم و ….

در انتهای دیکته گفت امضا کن و تاریخ امروز … را بزن !!!

نسرین کاغذ را گرفت و نگاه کرد و لبخندی زد و خوشحال از اینکه به خواسته خودش رسیده بود !!!

زنی لاغراندام و عینکی بود بنام مهناز میمنت که می گفتند دفتر دار مریم رجوی هست ، نسرین کاغذ دست خط من را همراه یک یادداشت کوچک داد به او و آن هم سریع از سالن خارج شد !!!

آن شب نشست زود تمام شد و من را برگرداندند به سلولم !!!

یک هفته گذشت و دوباره گفتند امشب نشست هست بیدار بمان !!!

اینبار سوار ماشین شدیم و از محوطه دفاتر کار شورای رهبری خارج شدیم و وارد محوطه عمومی قرارگاه باقر زاده شدیم و کمتر از پنج دقیقه به سالنی بزرگ رسیدیم که ستون های میله ای زیادی داشت !!!

جمعیت بسیار زیادی در سکوت مطلق نشسته بودند !!! تقريبا تمام نفرات قرارگاه فائزه آنجا بودند و از قرارگاه های مختلف هم افراد زیادی بودند !!! سالن پر از نفرات بود و جای خالی وجود نداشت !!! در بالای سالن نسرین نشسته بود و باز برای من صندلی بین ابریشمچی و عباس داوری گذاشته بودند !!!

نسرین شروع کرد و به همه نفرات با رکیک ترین حرفها حمله کرد !!!

پدر سوخته های بی‌شرف های آشغال و… فکر کردید اینجا کجاست !!! ما به خواهر مریم و برادر تعهد دادیم تا سرنگونی این ارتش و تشکیلات را حفظ کنیم !!! و شما هم بارها تعهد دادید !!!

اینطوری تعهد دادید از مناسبات دفاع کنید ؟!!! ، مناسبات ما را محفل های شما مثل موريانه داره می خوره و از بین می بره !!!

شما غلط می کنید روی خط و خطوط سازمان حرف داشته باشید !!!

پدرسوخته ها شما غلط کردید توی مناسبات ما محفل راه انداختید !!!

گفته بودم اگر لازم باشه چادر به کمر خواهم بست و به حساب تک تک شما خواهم رسید !!!

و بعد رو به من کرد و گفت ، می دانی چقدر گزارش در باره تو گرفتیم

تمام دشمنان ما که الان در خارجه بر علیه ما لجن پراکنی می کنند ، وقتی پایشان به خارج رسید بر علیه ما شروع کردند، اما تو ضدیت خودت را از درون مناسبات ما شروع کردی ، تا بحال هیچ کس چنین جرأتی را پیدا نکرده بود !!! تو یک الف بچه دست چپ و راستت را توی سازمان یاد گرفتی !!!

حالا برای خودت تحلیل گر شدی و به هم محفلی هایت یاد می دهی تحلیل های برادر مسعود دروغ است !!! ارتش آزادیبخش سرکاری هست !!! مناسبات ما اجباری هست !!! نفرات را تشویق می کنی در عملیات های جیم نون شرکت نکنند !!! به نفرات یاد می دهی تنها راه باقی مانده فرار از مناسبات است !!! و … و بعد این بیشرف های بریده ( اشاره به جمعیت حاضر در سالن ) هم به حرف های تو گوش می کردند !!!

پاسدار فتحی انتقام همه اضداد خارجه را از تو خواهیم گرفت تا همه این بیشرفها ( اشاره به جمعیت حاضر در سالن )حساب کارشان را بکنند !!!

 

شماره هشتم:

از ابتدای نشست و ترکیب نیروها که از سطوح مختلف تشکیلاتی ، یعنی از بالاترین تا پائین ترین افراد مناسبات را در سالن میله ای قرارگاه باقرزاده جمع کرده بودند ، کاملا روشن بود اگرچه سوژه نشست من هستم ، اما اینبار رجوی می خواهد به بهانه فتح الله فتحی ، سرکوب گسترده درون سازمانی راه بیندازد !!!

تا از این فرصت بدست آمده صدای معترضان درون سازمانی را در گلو خفه کند !!!

در تمام طول این سالیان و در سرفصل های مختلف و در شکست های سازمان مجاهدین ، رجوی هر گز مسئولیت اشتباهات خود را نپذیرفت !!!

رجوی هر گز بر خود انتقاد نکرد !!! و هر گز اجازه نداد تا کسی جرات انتقاد به او داشته باشد !!!

رجوی همیشه تقصیر شکست ها را به گردن دیگران انداخت و خود را از پاسخگو بودن در برد !!!

نسرین رو به جمعیت حاضر در سالن کرده و گفت ، به توپچی یک عمر مواجب می دهند تا در روز جنگ شلیک کند ، برادر مسعود یک عمر توی گلوی شما آشغالها ریخت ! برای تک تک شما یک عمر هزینه کرد !

اما شما پدرسوخته ها مثل گربه بد جنس هستید و برگشتید با طلبکاری هایتان و محفل هایتان روی سر و صورت برادر مسعود و خواهر مریم و سازمان پنجه کشیدید !!!

بی شرفها اگر تشکیلات ما و انقلاب خواهر مریم را دوست ندارید !!! اگر بریدید !!! دو راه بیشتر وجود ندارد ، یا همین جا بمانید و خفه خون بگیرید !!! یا می بریم تان دم مرز بروید ایران !!! و این پنبه را از گوشتان در بیاورید ، ما کسی را به خارجه نمی فرستیم !!! این مرز سرخ ما هست !!!

و بعد گفت امشب هر کس باید خودش را نشان بدهد !!! که با برادر مسعود هست یا با رژیم !!! و این پاسدار فتحی امشب نباید از این نشست زنده بیرون بره !!! هر کس هر چی در باره این وزارت اطلاعاتی داره بگه !!!

بعد از فرمان آتش به اختیار و حمله توسط نسرین ، خود فروختگان وچماقداران از قبل توجیه ، آتش‌ها به پا کردند !!!

من مانند طعمه ای در حلقه محاصره کفتاران به این طرف و آنطرف کشیده می شدم !!!

امروز و بعد از گذشت بیست سال هنگام یاد آوری و نوشتن آن لحظات زجرآور ، تمام وجودم به لرزه افتاده و حتی از فکر کردن به آن سردرد گرفتم !!!

قیامت بر پا شده بود !!! چند صد نفر بر سرم فریاد می کشیدند ! رکیک ترین فحش‌ها را به خودم و خواهر مادرم می دادند !!!

بعضی ها کتک می زدند !!! بعضی ها موهایم را می کشیدند !!! بعضی ها با نوک پوتین می زدند به استخوان ساق پایم !!! بعضی ها با مشت می زدند به کلیه هایم !!! بعضی ها به سر و رویم کشیده می زدند !!!

بعضی ها گوش هایم را می کشیدند !!! و …. و این شکنجه ها تمامی نداشت !!! انقدر وحشت ناک و ازدحام جمعیت و کمبود اکسیژن بود که حال عباس داوری خراب شد و او را سریع از سالن خارج کردند !!!

این نشست بدستور مسعود رجوی فیلمبرداری و عکاسی می شد !!!

و حتما روزی فیلم یا تصاویر این شکنجه گروهی و وحشی گری های رجوی به بیرون درز پیدا خواهد کرد تا سندی باشد از یک مورد جنایت علیه بشریت !!!

ساعت ها طول کشید و نسرین چند بار همه را ساکت می کرد و هیزم مجدد می ریخت و دوباره شعله آتش به اختیار را بر پا می کرد !!!

نسرین خط می داد باید اعدامش بکنیم !!! بعد همه شعار می دادند

اعدام اعدام اعدام !!!

در برابر چشمان همه کاغذی از قبل تایپ شده را جلویم گذاشتند و نسرین گفت یلا امضا کن نفوذی رژیم هستی !!!

ابریشمچی جنایتکار با مشت می زد توی دنده ام و با صدای گرفته می گفت زود باش امضا کن !!!

دیگر رمق نداشتم و با صدای لرزان به ابریشمچی جانی گفتم ، من که چند بار اینکار را کردم !!!

ابریشمچی گفت این فرق داره و باید امضا بکنی !!! سئوال نکن فقط امضا کن !!!

به کاغذ نگاه کردم چشمهایم تار شده بود ! چیزی را تشخیص نمی دادم!!! و حتی به من اجازه نمی دادند متن کاغد را بخوانم !!!

در یک گوشه کاغذ آرم مجاهدین بود !!! ابریشمچی می زد و با انگشت نشان می داد و می گفت اینجا را امضا کن !!! زود باش !!!

اشک در چشمانم حلقه زده بود و بیاد خانواده ام افتادم ،

برادرم عباد بدست رژیم اعدام شد !!! برادرم وزیر سالیان سال در زندان‌های رژیم زیر شکنجه بود !!! پدر پیرم توسط سپاه پاسداران زندانی و شکنجه شده بود !!! خواهرم در عملیات فروغ جاویدان مجروح شده بود !!! خودم در سن شانزده سالگی توسط رژیم دستگیر و زندانی شدم !!! در سن هیفده سالگی به عراق رفتم و به امید مبارزه با رژیم به مجاهدین پیوستم !!! و حالا بعد از سالیان مبارزه با رژیم جنایتکار اخوندها باید امضا می کردم نفوذی و مامور رژیم هستم !!!

اشک مجالم نمی داد !!! و انگشت هایم توان گرفتن قلم در دستم را نداشت !!! احساس می کردم این سند اعدام خود و خانواده ام با تمام سابقه مبارزاتی مان هست !!! که رجوی جلویم گذاشته تا امضا کنم !!!

نسرین گفت چیه چی شده پاسدار فتحی جا زدی ترسیدی گریه می کنی !!! به چی فکر می کنی زود باش امضا کن !!!

و من برای اینکه شکنجه ها تمام بشوند امضا کردم

( من نفوذی وزارت اطلاعات هستم ) !!!

ما بارگه دادیم این رفت ستم بر ما

شماره نهم:

کاغذی از قبل تایپ شده که در یک گوشه آن آرم مجاهدین قرار داشت. ابریشمچی جانی جلویم گذاشت و با تهدید گفت زود باش امضاء کن !!! وقت نداریم !!! و من علیرغم میل خودم آن را امضاء کردم .

ابریشمچی جنایتکار کاغذ را گرفت یه نگاه کرد و سریع داد به نسرین . نسرین نگاهی انداخت و با لبخند گفت گرفتیم گرفتیم امضاء نفوذی گرفتیم !!! پاسدار فتحی اعتراف کرد که نفوذی رژیم بوده !!!

سالن نشست را سکوت مطلق فرا گرفته بود !!! ترس و دلهره و وحشت در وجود همه به خوبی دیده می شد !!!

نسرین رو به جمعیت حاضر در سالن که در سکوت مطلق نظاره گر ماجرا بودندکرده و گفت . هر کس بر علیه سازمان و برادر مسعود بخواد دهن باز کنه همین بلا را سرش می آوریم !!! و بعد در نشریه و سیمای آزادی افشایش می کنیم !!! تا آبرویش را ببریم !!! آنچنان رژیم مالش می کنیم که هیچ کس جرعت نزدیک شدند به بریده و جدا شده ما را نداشته باشد !!!

نسرین رو به من کرد گفت پاسدار فتحی شانس آوردی که امشب زنده ماندی !!!

و بعد رو به نفرات حاضر در سالن گفت ، هرکس باید تک به تک بیاید و هر چه لیاقت این پاسدار فتحی هست به او بگوید!!!

نسرین همه را وادار کرد تک به تک از جلوی من رد بشوند و رو در روی من از نزدیک به من توهین بکنند !!!

بعضی خودفرخته ها در برابر نسرین و ابریشمچی برای اینکه خودشان سوژه نشست های بعدی نشوند کثیف ترین و رکیک ترین فحش ها را می دادند !!!

بعضی ها مثل مصطفی احمدی حتی دست درازی کرده و کتک می زدند !!! بعضی ها می گفتند تو را نمی گذاریم از اینجا زنده بیرون بروی !!!

و بودند بعضی ها مثل مسعود ضرغامی و سعید نوروزی و … علیرغم اینکه خودشان بشدت زیر فشار مجاهدین بودند ، ولی وقتی از جلویم رد می شدند گفتند . پانزده سال هست تو را از نزدیک می شناسیم و همه ما می دانیم تو نفوذی رژیم نیستی !!!

نسرین سر و ته این شکنجه را هم آورد و به همه گفت وقت نداریم باید برویم !!!

زودباشید دم در سالن دالان و راه رو درست کنید تا پاسدار فتحی که می خواهد از سالن خارج بشه باید همه رویش تف بندازید !!!

همه بخط شدند زنها یک طرف مردها یک طرف . راه روی طولانی درست کردند و ابریشمچی شکنجه گر به من گفت بلند شو هنوز کارمان با تو تمام نشده فکر نکن امضاء نفوذی کردی تمام شد رفت !!! باید تا عمر داری یادت نره هر کس با مجاهدین و برادر مسعود در بیفته چی در انتظارش هست !!!

توان ایستادن و راه رفتن نداشتم بسختی از جایم بلند شدم ، هنگام خارج کردن من از سالن باران تف و پس گردنی ها بود که بر سر و رویم می بارید !!!

و بودند بعضی از نفرات بی وجود که برای خوش رقصی در مقابل نسرین و ابریشمچی و شورای رهبری قرارگاهشان ، به من اردنگی و لگد می زدند تا اینچنین خودفروختگی خود را به رجوی به اثبات برسانند !!!

آن شب جنازه نیمه جان من از سالن میله ای قرارگاه باقرزاده خارج شد!!!

تاریک بود در گوشه سمت چپ دیواری بلند ، سه خود رو پارک بود .کنار هر خودرو سه چهار نفر مسلح و طاقمه بسته با کلاش های مزلی منتظرایستاده بودند ! خودروی وسطی یه مینی ون بود که در سازمان به اسم ون تخم مرغی هم شناخته می شدند قرار داشت.

ابریشمچی شکنجه گر من را تحویل جلال یا حسن محصل داد !

جلال دست هایم را پیچانده یکی از بالا و یک از پایین بصورت قپانی دستبند زده و من را انداخت درون خودروی ون !!! راننده و یک نفر دیگردر جلو ،من در وسط جلال یک طرفم و یک نفر دیگر در طرف دیگر و دو نفر پشت سرم نشستند !!!

جلال به نفرات پشت سری گفت اگر توی راه خواست کاری بکنه آتش به اختیار هستید و نگذارید زنده بماند !!! و برگشت به من گفت توی راه فکرهر کاری را از سرت بیرون کن چون فرمان اتش داریم !!!

خودروها با بیسیم در ارتباط بودند و خیلی سریع حرکت کردند درب خروجی از قبل باز و آماده بود و بسرعت از قرارگاه باقرزاده خارج شدیم !!!

از انجا که مسیر حرکت را می شناختم فهمیدم به طرف قرارگاه اشرف می رویم !!!

در طول راه چند بار از قرارگاه باقرزاده و قرارگاه اشرف گزارش وضعیت پرسیدن و جلال شکنجه گر با کد آسمان آبی یا کدی شبیه به این گزارش سلامتی می داد !!!

در نزدیکی قرارگاه اشرف درمسیر شهر خالص بطرف کرکوک سیطره ایست بازرسی عراقی بود که معمولا همه خودرو ها متوقف می شدند . اما خودرو ما با سرعت کم بدون توقف از آن عبور کرد و بعد از چنددقیقه وارد جاده قرارگاه اشرف شدیم .

 

از جاده اصلی شهر خالص به کرکوک خارج شدیم و وارد جاده قرارگاه اشرف شدیم . جلال با بیسیم اطلاع داد موردی نداشتیم و رسیدیم ، اپراتور قرارگاه اشرف با صدای یک زن که بنظرم صدایش آشنا بود گفت ، دریافت شد منتظر هستیم .

جلال به خودروی جلوی با بیسیم گفت شما اقدام کنید ! خودرو جلودار سرعت گرفت و از ستون جدا شد تا زودتر به دروازه قرارگاه برسد . همزمان با دور شدن خودرو جلودار ، خودرو عقب دار برای حفاظت بیشتر، فاصله را با خودرو ما کم کرد توری که نور ماشین چشم راننده ما را اذیت می کرد.

از دور قرارگاه اشرف با برج های بلند دیدبانی ، مانند دژ محصور و محکم از سیم های خاردار حلقوی در چند رشته روی سطح زمین و با سیاجهای توری بلند و سیم های خاردار حلقوی و تک رشته که با آهن های نبشی بشکل ( V ) مانند نیزه های بلند در امتداد قرارگاه بر بلندای سیاج ، هم از داخل و هم از بیرون افزوده شده بود ، با پرژکتور های قوی ، محوطه سیاج اشرف را مثل روز روشن کرده بودند تا هر جنبنده ای براحتی قابل رویت باشد !!! دیده می شد.

به ورودی قرارگاه نزدیک شدیم ، دروازه ورودی اشرف که همیشه بسته بود ، اینبار باز بود و اهرم موانع تیز میله گرد که مخصوص پنچر کردن لاستیک ها و متوقف کردن خودرو های انفجاری یا تهاجمی بود در وضعیت پائین یا ایمن برای عبور خودروها قرار داشت .

قبل از رسیدن به درب ورودی اشرف با بیسیم به جلال اطلاع داده شد چراغ خاموش بیائید!!!

شماره دهم:

هنگام عبور خودروی ما از دروازه قرارگاه اشرف سرعت بسیار کم بود ، چراغ های دروازه ورودی خاموش بودند و افراد منتظر و نگهبان در محوطه به دلیل تاریکی قابل رویت نبودند و فقط چند نفر تشخیص دادم !!!

زنی که بعد از بغداد با جلال از طریق بیسیم در ارتباط بود و صدایش برایم آشنا بود همان بتول رجائی جنایت کار بود که با بیسیم دستی تمپو در حال کنترل وضعیت بود ، فردی بلند قد بنام فرهنگ ، سید سادات دربندی جنایت کار و یکی دو نفر دیگر را دیدم .

جلال شیشه ماشین را پائین آورد بتول رجائی به داخل خوردرو و من نگاه کرد بعد به جلال گفت برو جلوتر اون جلو بچه ها منتظر هستند !!!

کمتراز صد متر یکی دو خودرو در تاریکی زیر درختان خیابان صد اشرف پارک بودند . سیددربندی نفس نفس زنان از پشت خودش را به خودروها رساند .

حسن عزتی ، مجید عالمیان ، مختار جنت صادقی با یک لندکروز سفید در گوشه تاریک ایستاده بودند . جلال به من گفت پیاده شو . دستبند من را باز کرد و من را تحویل سید سادات دربندی داد . مجیدعالمیان دستبدی را از جیبش در آورد و مجددا دست هایم را از پشت دست بند زد !!!

سوار خوردو شدیم چشم هایم را از پشت بستند و حرکت کردیم . از انجا که وجب به وجب قرارگاه اشرف را می شناختم حواسم را جمع کردم تا در ذهنم مسیر را تشخیص دهم . مقداری در خیابانهای تاریک اشرف برای رد گم کردند چرخیدیم . چشم هایم بسته بود اما در ذهنم دقیقا می دانستم درکدام مسیر های اشرف حرکت می کنیم . در نهایت به قلعه محسن عباسی رسیدم .

قلعه محسن عباسی که ساختمان آن بصورت قلعه مربع با سقف بلند ، ستون های بتن و دیوارهای آجری قطور ساخته شده بود ،

از این نوع قلعه که گفته می شد توسط مهندسین فرانسوی برای استفاده های دولتی در نقاط مختلف عراق ساخته شده و در اختیار ارتش عراق قرار داشتند .

دلیل اینکه این مکان معرف به قلعه سوخته محسن عباسی شده بود این بود که تیپ محسن عباسی در انجا مستقر بود و یک زمانی اتش گرفته بود .

ساختمان مترکه و خالی شده بود و هیچ رفت و آمدی به آن نمی شد. این قلعه در گوشه جنوب غربی بیابانهای قرارگاه اشرف و در نزدیکی سوله های زاغه واقع بود و از دور بدلیل احاطه درختان اکالیپتوس قابل رویت نبود .

همیشه در ذهنم این سئوال بود که چرا از قلعه محسن عباسی دیگر استفاده نمی شود یا حتی کسی اجازه ندارد به آن نزدیک بشود !؟

اما وقتی به انجا رسیدیم جواب سئوالم را گرفتم . بله قلعه محسن عباسی تبدیل به سلول های انفرادی شده بود. با درب های آهنی محکم و دریچه های کنترل کوچک که بصورت روزانه در چندین نوبت توسط نگهبانان استفاده می شد !!!

خوردو متوقف شد . مجید عالمیان بازویم را گرفت و گفت پیاده شو .

مقداری چرخیدیم سپس در یک اتاق دستم را باز کردند . صدای بتول رجایی که یکی شکنجه گرترین و کثیف ترین و لمپن ترین زنانی که در عمرم دیدم را از پشت سرم شنیدم ، پرسید اتاقش حاضر هست . سید گفت بله .

سید گفت اینجا خروجی هست تا زمانی که در مناسبات ما هستی اینجا و تنها خواهی بود !!! سرو صدا نمی کنی !!! هیچ حق و حقوقی نداری !!! حق درخواست تلفن زدن به کسی یا جایی را نداری !!! نمی توانی بیرون بروی !!! نمی توانی درخواست ملاقات با اقوام یا دوست و آشنا داشته باشی !!! روزی دو وعده غذا صبحانه و ناهار . وشام جدا بهت داده می شود !!! در طول شب روز هر چند بار احتیاج باشد چکت خواهیم کرد !!! حق نداری داد بزنی یا کسی را صدا بکنی !!! وقتی برای چک کردنت آمدیم اگر حرفی داشتی بگو !!! حواست را جمع بکن و رویت زیاد نشود چون مجبور می شویم یه جور دیگه باهات برخورد کنیم !!!

سید گفت به چشم بنددت دست نزن اما لباس هایت را در بیاور!!!

از انجا که بتول رجایی پشت سرم بود ! گفتم چی !؟ کدامش را !؟ گفت همش را !!! تمام لباس هایم بجز شورت را در آوردم !!! از پائین چشم بند دیدم یک لباس پارچه ای خاکستری دادند و گفت بپوش !!!

مقداری در راه روها چرخیدیم و بعد درب آهنی باز شد و گفت برو تو ! چشم بندم را باز کرد و گفت تا وقتی که در را نبستیم به عقب نگاه نکن !!!

وقتی چشم بندم را برداشتند دیدم یک اتاق کوچک با سقف بلند ، بدون پنجره با یک تخت آهنی که در بتن کار گذاشته شده بود ، و در یک گوشه یک دیوار کوچک بدون درب یک توالت و دوش قرار داشت .

درب را از پشت بسته و قفل زدند رفتند !!!

دو روز بعد حسن عزتی آمد و گفت باید بروی به یک جلسه ، پشت به درب بایست می خواهیم درب را باز کنیم !!!

پشت به درب ایستادم ، چشمم را بستند ، حسن پرسید دستش را چی ؟!صدای سید را شنیدم گفت نه نمی خواهد . و باز مقداری چرخیدن در راه روها و چپ و راست رفتن ها ، سوار ماشین شدیم و خودرو حرکت کرد !!!

 

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

 
error

Enjoy this blog? Please spread the word :)

RSS20k
دریافت مطالب جدید از طریق ایمیل5k
مارادر فیسبوکتان به اشتراک بگذارید12k
از کانال یوتوب ما بازدید کنید14k
از کانال یوتوب ما بازدید کنید
extra smooth footnotes