مقالات پربیننده

فرقه ها در میان ما

دانش علمی شناخت و تمیزدادن فرقه از تشکل سیاسی

بدون شناخت علمی از فرقه های خطرناک تحلیل عملکردهای فرقه رجوی و اثرات بشدت مخرب آن بر اعضا و جداشدگان و خلاص شدن از فشارهای شکنجه گونه روانی مغزشویی های چندین دهساله غیرممکن است

خانم آناگومز نماینده پارلمان اروپا خواستار اخراج فرقه رجوی شد

افشاگریهای خانم سلطانی در رابطه مسعود رجوی با زنان مجاهد

افشاگریهای خانم سلطانی در رابطه مسعود رجوی با زنان مجاهد

قسمت سوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت سوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت دوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی امروز باید گفت آنچه را که فردا گفتنش دیر است

قسمت دوم: گفت و شنود با فرشته هدایتی: افشاگریهای فرشته هدایتی در مورد فرقه رجوی

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

سیامک نادری مرگهای مشکوک فرقه رجوی را افشا میکند

کشتن و سربه نیست کردنهای فرقه رجوی

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

فعالیت های ما در تصویر

افشاگری به کشتن دادن حسن جزایری از دانشجویان هوادار رجوی

 

اتهامات به بهمن بازرگانی توسط عباس داوری و مهدی ابریشمچی

 دو مومیایی

واما پاکستان

دریکی از دوره هایی که این قلم (جلال پاکستان) در تشکیلات رجوی جهت سرگرم کردن مجاهدین علاف و بیکار در اشرف برگزار میکرد، شاگرد بسیار دوست داشتنی داشتم بنام صادق کیهان که قدی کوتاه همراه با اضافه وزن داشت و فارسی را با لهجه شیرین وغلیط زبان مادریم آذری صحبت میکرد، صداقت و سادگی و خلوصش همراه با لهجه شیرینش او را در دل همه ما جا داده بود. صادق نمیتوانست از مانع دیوارعبورکند و هربار دور برمیداشت که بپرد و از آن عبور کند شکمش قبل از رسیدن دستش به نوک دیوار با آن برخورد میکرد و مانعش میشد. پاسی از نیمه شب گذشته بود و کلاس خسته از تمرینات روزانه برای خوابیدن لحظه شماری میکرد و منتظرعبور صادق آخرین نفر بودند. من که میدانستم نمیتواند عبور کند، با او پیشنهاد کردم  اگر با یک جوک همه کلاس را خنداندی کلاس تعطیل و همه میرویم میخوابیم در غیر اینصورت تا صبح ادامه میدهیم. کیهان
فکری کرد و با همان لهجه شیرنش گفت:

یچ شاگرد تنبلی بود شب امتحانِ جوغرافیا رفته بود و فگط پاکیستان را حفظ کرده بود. موعلم اونو صیدا کرد پای تابلوِ ایمتحانِ شفاهی و غفت جغرافیای سیستان و بلوچستان را بگو، شاگرد گفت، این استان در جنوب شرقی ایران و در مجاورت کشور پاکستان قرار دارد “و اما  پاکستان” و هرچه از پاکستان میدانست گفت. معلم که رو دست خورده بود با لهن تندی گفت آقا، ترکیه را بگو، شاگرد گفت ترکیه استان نیست و یک کشور است که درغرب ایران قراردارد و ایران در غرب پاکستان  “واما پاکستان” و دوباره تمام پاکستان را سیر تا پیازش را گفت. معلم که دوباره رودست خورده بود در دل گفت پدری ازت در بیارم، برزیل را بگو، شاگر تنبل کم نیاورد و گفت: برزیل در آمریکای لاتین است و هیچ ربطی هم به پاکستان ندارد “و اما پاکستان”. همه ما در حالی که اشکهایمان را پاک میکردم و دستمان روی شکمهایمان بود برای استراحت رفتیم.

صادق کیهان در سازمان

 

چهل سال “واما پاکستان” کردن مسعودرجوی

 

حالا داستان آن شاگرد تنبل روایت مسعود و مریم رجوی است. در چهل سال گذشته جهان در مورد جنایاتشان سوال میکند آنها نیز تنها یک جواب “واما پاکستان” – “مزدور رژیم” دارند برای همه سوالات.

در آخرین نمونه اش گیر دادن به مصاحبه و کتاب بهمن بازرگانی است که دو مومیایی، یکی بنام عباس داوری و دیگری شاهدش “دم روباه” مهدی ابریشمچی را از میان زباله های تشکیلاتی سال 1364 (انقلاب ایدئولژیک) بیرون کشیده و با رنگ و لعاب و کت و کراوات در قالب رهبران سیاسی ((یگانه جایگزین دمکراتیک و مستقل)) بمیدان آورده و مرتب “واماپاکستان” را با آب و تاب و با همان لهجه شیرین آذری و با شهادت گرفتن از دمش مهدی ابریشمچی تکرار میکنند.

 

 

من نمیتوانم در مورد آنچه در زندان شاه گذشته نظر بدهم. عباس داوری و شاهدش نیز نمیتوانند چون در یک تشکیلات آتوریتیتیو(اقتدارگرا) که مطلقا همه چیز از بالا به پائین است، پائین تر نه مجاز است و نه حق دارد چیزی بداند، حتی در شرایط باز سیاسی، چه برسد به شرایط امنیتی-نظامی آن زمان آنهم در زندان زیر نظر ساواک، مسائلی که بین مرکزیت آن زمان میگذشت اعضای دون پایه ای همچون عباس داوری و مهدی ابریشمچی مطلقا در جریان آن نبوده اند نمیتوانند نظر بدهند.  به همین دلیل جوابهای پرت و پلای “واماپاکستان” را در قالب ترور سیاسی شخصیتی بهمن بازرگانی صرفا با رد ادعاهای او را باز گو کرده اند. اما آنچه میتوانم بگویم تعبیرات و ترجمه “واماپاکستانهای” مومیایی هایی که مریم رجوی بعد از مرگ مسعودرجوی در دفاع از او بمیدان فرستاده تا مسعودرجوی را از گور بدر آورده کفن پوسیده اش را نو نوار کنند است.

 

مومیایی ها مریم رجوی جهت تکرار “واماپاکستان”

 

در سال 1368 بعد از قتلعام شدن مجاهدین در ماجراجویی فروغ جاویدان که بسیاری از جمله علی زرکش و مهدی افتخاری و مهدی کتیرایی و محمود عطایی و…با آن مخالف بودند، در کودتای دوم خنثی کردن مخالفتها، مسعودرجوی در جلسه معرفی مریم رجوی بعنوان مسئول اول سازمان بطور شفاف و واضح گفت که همه برادران باید دپو شوند. او علنا زمانیکه محمد علی تشید را در جلسه شواری مرکزی آن زمان خطاب قرار میداد گفت، ((مگر در میان قدیمی ها کسی بود که بتواند روی حرف من حرف بزند؟)) و از آنجا که میدانست کار سازمان بعد از فروغ تمام شده است، جهت جلوگیری از فروپاشی حکومت  رهبری ایدئولژیک، پاکسازی همه اعضای با سابقه را با ترفند انقلاب ایدئولژیک و رهایی زنان شروع کرد و از صدرکار برداشت. و حضور حتی یک مرد در موضع مسئول بالادست زنی را خط قرمز تشکیلات قرار داد، از مردان جز بعنوان مترسک در جایی از آنها استفاده نمیکرد. از جمله در همین مورد تکرار “واماپاکستان” در رابطه با کتاب بهمن بازرگانی. توجه کنید:

 

 

عباس داوری در”واماپاکستان” کردنش میگوید:

 

 

 (( تروریسم و شیطان‌سازی، تلاش اصلی حکومت آخوندی علیه مجاهدین بوده و پس از اعلام دوران آماده‌باش سرنگونی، شدت و حدت یافته است.))

 

 

 

میبنید مومیایی های فرقه رجوی نمیتوانند حرف دیگری الا “واماپاکستان” کردن بزنند، چون جواب را نمیخواهند و یا نیمتوانند بدهند، ((تلاش رژیم بخاطر اعلام دوران آماده باش سرنگونی است!!!)) همان است که جان بولتن و جولیانی آنرا 22 بهمن 1397 برای این تشکیلات دست نشانده قرار داده بودند.

 

 

چگونه سازمان مجاهدین شیطان سازی شد

نباید از عباس داوری و شاهدش سوال کرد، خمپاره زدن به شهرها بدستور وزارت اطلاعات عراق که اعتراف مسعودرجوی بدان در نوارهای ویدئویی آن نیز در یوتیوب و نوشته هایش در بعضی وب سایت ها موجود است، ترور کسبه در کوچه و خیابان  تحت نام حامیان رژیم، بمب گذاریها و ترورهای متعدد که با آب و تاب در نشریات سازمان تعریف و منعکس شده است را مگر شما با افتخار انجام ندادید؟ مگر دیدگاه مردم ایران نسبت به تشکیلات رجوی بعنوان تشکل شیطانی ناشی از عملکرد آن در همدستی با صدام حسین و کشتن جوانان ایرانی چه در مرزها در قالب سربازان ایرانی مدافع کشور و چه در قالب مجاهدین مدافع آزادی در درون تشکیلات  و همدستی در جنایات حمله شیمیایی صدام به مردم ایران کارهای پر افتخار شمایان نبوده است؟ پس چه ضرورتی دارد که گفته های بهمن بازرگانی را بهانه کنید؟ چرا تلاش میکنید با “بریده” خواند بهمن بازرگانی “واماپاکستان” کنید؟ چرا جواب اعمالتان را نمیدهید؟

 

 

عواقب کناررفتن و مخالفت با سازمان

 

واقعیت کنار رفتن یا به قول شما “بریدن” از سیاستهای مجاهدین به بهمن بازرگانی ختم نمیشود، تمامی همقطاران او در سازمان بلافاصله بعد از شروع فرایند تروریستی سازمان مجاهدین در ایران و فرار به خارج کشور مسعود رجوی و کودتای تحت نام انقلاب ایدئولژیک تماما کنار کشیدند که مواردی از آن با پرویز یعقوبی و علی زرکش علنی و شروع شدند که اتفاقا هردو توسط اقای رجوی و بانو متهم به خیانت و به اعدام محکوم شدند. در این میان آقای یعقوبی بدلیل خروج از سازمان در پاریس از اجرایی شده حکمش جان سالم بدر برد اما دومی علیرغم تلاش های من برای فرارش در بغداد نتوانست و از میان بریده مزدوران و خائینِ محکوم به اعدام به شهدای عظیم الشان و مجاهدین نستود پیوست و از نظر مسعود و مریم رجوی جاودانه شد!!!!. تا مجاهدی دهان بازکند و جاودانه شدن! علی زرکش را همانند مهدی افتخاری و…بازگو کند.

 

 

شرافت انسانی در بریدن ازاین سازمان است یا ماندن مانند شما

 

حتی اگر هم آنگونه که شما با “واماپاکستان” کردن، این افراد را “بریده” مینامید هزاران بار بدلیل کنارکشیدن و دست شستن از جنایاتی که شمایان در طی این سالها مرتکب شدید، در پیشگاه مردم ایران شایسته مدال شرف و صداقت هستند. ولی مگر این شمایان نیستید که در ادامه به اصطلاح “نبریدنتان” سر از میانه امپریالیستهای جهانخوار در آورده اید؟ شرم احساسی انقلابی است که هیچگاه در سازمان مجاهدین دیده نشده است. آقای عباس داوری نوشته رهبری عقیدتی ات را در زیر بخوان شاید شرم کنی. 29790067_2000008150320288_3178663460992038524_n

 

بررسی ادعاهای بهمن بازرگانی و ادعاهای عباس داوری و ابریشمچی

عباس داوری و مهدی ابریشمچی در یک “واماپاکستان” کردن دیگر نوشته اند:

((به گفته بهمن بازرگانی، مجاهدین از همان زمان محمد حنیف‌نژاد، باطنی و اسماعیلی مسلک با «انضباط خیلی منسجم و دیسیپلین قوی حسن صباحی» و البته خشونت‌طلب، خودشیفته، مستبد و توتالیتر بوده‌اند: ))

 

 

در مورد ادعاهای بغایت درست بهمن بازرگانی در مورد سازمان نیازی به استناد به حرفهای ایشان نیست. من به نبریده ها!!! استناد میکنم.

 

آقای ابریشمچی “نبریده” مگر این حرفها را شما نزدید؟

 

 

((ما …به تجاربی رسیدیم که هیچ یک از سازمانها و احزاب به این نرسیدند. ما تجاربمان با هیچ یک از سازمانهای انقلابی برابر نیست. ما بالاترین سازمان انقلابی جهان هستیم. ما الان اگر تمام دفتر سیاسی و مرکزیت موافق استراتژی باشد ولی مسعود موافق نباشد، ما طرح را اجرا نمیکنیم. ما هیچ خط و استراتژی را تا او تصویب نکند به مرحله اجرا در نمی آوریم. حتی اگرتنها او موافق و دیگران مخالف باشند. ولی با مسئولیت او به اجرا گذاشته میشود.” [i]   “در پائین تر از مسئول اول و رهبری ایدئولژیک همه مشروط هستند و قبل از همه به مسئول بالاتر خودشان مشروط هستند. اما مسعود در بالا به کی مشروط است؟ فقط به انقلاب. او ایدئولژیکمان مسئولی جز خدا ندارد)).[ii] 

 

 

قضاوت را در مورد نه تنها استالینسیم، دیکتاتوری، استبداد رای، توتالیتریسم و خود شیفتگی این تشکیلات بلکه فرعونیت را به خوانندگان واگذار میکنم.

 

چون آقای ابریشمچی با توهین به شعور مخاطبینش چنان وانمود میکند که انگار متوجه نیستند که عملا مسعودرجوی خودش را خدا میداند، چون مگر خدایی که از مسعودرجوی مسئولیت بخواهد در عالم مادی وجود دارد؟

 

آیا از این بیانات مشعشع مهدی ابریشمچی همچون خود ما نباید لرزه بر اندام هر انسان آزاده ای بیفتد؟ که این تشکیلات چه هیولایی را میخواهند تحت نام “جمهوری دمکراتیک اسلامی ایران” بار دیگر اینبار با پشتیانی و در جیره خوارگی آدمخواران نئوکان به ایران به ارمغان ببرند؟ آیا هر انسان آزاده و مجاهد نباید اگر سرسوزنی شرف انسانی و آزادی خواهی، ملی گرایی داشته باشد نباید از این تشکیلات “بریده” و با آن مبارزه کند؟ سوال از انقلابی دو آتیشه و “نبریده” این است فردا اگر مردم ایران خلاف نظر و خواسته رهبر عقیدتی-خدای شما خواسته ای داشت تکلیفش با داعشی هایی همچون شما چیست؟ شماها هنوز کلاهتان در 5000کیلومتری کشور پس معرکه است اینگونه فرعونیتتان تنوره میکشد، فردا اگر خدایی نخواسته بعنوان مزدوران آمریکا بقدرت برسید چگونه عمل خواهید کرد؟ آیا نباید به بهمن بازرگانی ها جهت بریدن از چنین پدیده شومی که مردم ایران از صدر مشروطه تا به امروز بدنبال نابودی آن هستند جایزه داد؟ این همان پدیده ای است که ما جداشدگان عزم کرده ایم همچون مردم ایران به هر قیمت با روشهای دمکراتیک جلوی ظهورش را و حاکم شدنش بر هستی مردم ایران و منطقه را بگیریم.

 

 

نمونه ای از حسن صباحی:

در جریان فرار اعضا و کادرهای سازمان در جریان جارو شدنشان درداخل کشور، خواهری گزارش کرده بود که یکی از جوانان  محلی مرزی در کردستان که به فرار آنها کمک میکرده در حین ترددات بدنش روی اسب با این خواهر تماس برقرار میکرده است. مسعودرجوی در همان جلسه دستور داد که یک تیم برود و هر دو قلم پایش را بشکنند. و کاک صالح را مسئول اینکار قرار داد.

درجریان ترورهای داخلی توسط سازمان، مردم و بنگاههای مسکن بطور گسترده در طرحی تحت نام مالک و مستاجر درلو دادن پایگاههای سازمان شرکت میکردند. مسعودرجوی از فرانسه دستور داد که تمامی کسانیکه صاحبخانه هایشان آنها را لو میدهند جزء اهداف نظامی است و باید اعدام انقلابی!! شوند. از جمله تمامی کسبه محل که به آنها هواداران رژیم میگفت. و اینگونه تیمهای عملیاتی به جان مردم افتادند. و هزاران نفر در کشور ترور شدند. قضاوت در مورد خشونت و تروریسم حسن صباحی را نیز به خوانندگان و مردم ایران میسپاریم.

امروزه شیوه عمل بسیار شناخته شده مسعودرجوی در نعل وارونه زدن و ترور سیاسی-اجتماعی مخالفین و جداشدگان چه از سازمان و چه از ویترین سیاسی شورا عالم گیراست. مسعود رجوی در مورد جدا شدن عبدالرضا(عبدی) نیک بین رودسریی از بنیانگذاران سازمان در اواخر 1347 الی اوایل 1348در کتاب تحلیل آموزشی بیاینه …صص41-42 همانند تمامی موارد مخالفین جداشده از سازمان و شورا، جداشدن (عبدی) از بنیانگذاران سازمان را “کنارگذاشتن” او به تعبیر امروز اخراج نامگذاری میکند.

 

تا کنون بعد از گذشت بیش از نیم قرن از تاسیس این تشکیلات بویژه بعد از انقلاب و قرار گرفتن مسعودرجوی در راس رهبری آن و تبدیل آن به یک تشکل فرقه ای، بر عکس تمامی احزاب و تشکلهای سیاسی موجود جهان دیده نشده که هیچ گاه در هیچکدام از موضعگیریهایش از واژه مخالف، مخالفت، مخالفت با سیاسیتهای ما، … استفاده کرده باشند. درصورتیکه حتی مرتجعترین مرتجعین سلف آقا و خانم رجوی از صدر اسلام گرفته تا به امروز در مورد افراد و جریانهای حاضر در زمان حضور محمد پیامبر اسلام، از واژه “مخالفین” او بعنوان “مخالف پیامبر“… استفاده میکرده اند، در صورتیکه آقای رجوی که خود را بالاتر از پیامبر اسلام نیز قرار داده بود، تنها از واژه “بریده” استفاده میکند. و احکام آقای مسعود رجوی که طی چهار دهه گذشته تماما یکی پس از دیگری هرکدام فجایع انسانی و اجتماعی و سیاسی و حقوق بشری را ببار آورده است  را از آیات قرآنی که خود مدعی است بیش از داعش و القاعده بدان معتقد بوده و عمل خواهد کرد بالاتر است. طوری که مخالفین سیاستهای فاجعه بار آقای مسعودرجوی عملا در حکم “بریده” (بخوانید “مشرک“) هستند. چون مخالفت با خدا برسمیت شناخته نشده بلکه بعنوان شرک برسمیت شناخته میشود و فرقه رجوی نیز مخالف با مسعودرجوی- خدا را مشرک “بریده” میخواند!!!

 

 

رویکرد بنیانگذاران همچون سعید محسن با مخالفین

سعید محسن در قالب بازجویی پس دادن به ساواک شاه، در مورد عبدالرضا(عبدی) نیک بین رودسری و جایگاه دانش سیاسی، اقتصادی اجتماعیش که آنروزها حداقل در میان مبارزان بسیار نادر بود طبق یک سنت و دستورالعمل تشکیلاتی و با قصد کمرنگ جلوه دادن نقش مبارزاتی و کاستن از بار مسئولیت نیک بین، بیماری او را بیشتر از حد واقعی مطرح می کند تا از اعدامش جلوگیری کند، سعید محسن چنین مینویسد:

 

 

((آقای نیک بین با من از دوره دانشجوی سابقه رفاقت داشت…در زمستان همان سال(1344) از کار ما مطلع شد و چون از لحاظ مطالعات اقتصادی نسب به ما جلوبود من و محمد حنیف نژاد در این مورد از وی استفاده میکردیم او تا اوایل سال 46 در جریان کارهای ما بود و در بعضی از موارد تعلیماتی همفکری میکرد به خصوص کتابهای اولیه که اغلب کتابهای درسی دانشکده های حقوق بود وی همه را مطالعه و تجویز میکرد. کتبی که در این موقع مورد استفاده بود عبارت بودند از حقوق اساسی-حقوق بین اللملی سه جلد، تاریخ دیپلماسی عزیزی2جلد، اقتصاد پورهمایون، اقتصاد دول معظم، عقاید بزرگترین علمای اقتصاد. این کتابها قبلا توسط عبدلرضانیک بین مطالعه شده بود. از سال 47 وی مریض شد و تقریبا یکسال مرض او تشدید یافت و طول کشید و در زمستان سال 47 تقریبا همیشه در خانه ما میخوابید. بعدا دکتر به وی تجویز نمود برای نجات از ناراحتی ازدواج نماید … سال 48 ازدواج کرد و بعد از آن دیگر فعالیتی نداشته و زندگی عادی گرفته است….))[iii] 

 

 

به این ترتیب در گروهی با هدف مبارزه مسلحانه و در حالیکه هنوز در مراحل جنینی و صد در صد مخفی است و ضریب ضربه‌پذیری آنها از نوع بود و نبود  است. یکی از اعضای بنیانگذار، که اطلاعات فراوانی هم دارد کناره گیری می‌کند گرچه سعید محسن و به خصوص محمد حنیف نژاد از جدایی عبدی بسیار ناراحت بودند و تلاش فراوانی هم برای پاک کردن رد‌های اطلاعات او متحمل شدند، اما جدایی عبدی بصورتی کاملا مسالمت‌آمیز و بدون توهین و فحاشی و در واقع بدون ترور فیزیکی یا شخصیتی انجام گرفت. حتی افرادی از سازمان از جمله محمد حنیف نژاد، سعید محسن ،پوران بازرگان و منصور بازرگان در مراسم جشن عروسی عبدی شرکت کردند و به مناسبت ازدواجش هدیه ای هم به او دادند. مقایسه کنید با رفتار مسعود رجوی با جداشدگان.

 

از عبدی یادگارهای فراوان چه به صورت مقالات و نوشته های آموزشی وتحلیلی وچه کتاب های تلخیص شده بجای ماند. اما مهمترین یادگار او مقاله “مبارزه چیست” و “چه باید کرد؟” است. این دو نوشته، تا سالها وحتی مدتی بعد از انقلاب درزمره مدارک اصلی آموزشی سازمان بود تا اینکه با ظهور خدا در تشکیلات سازمان، کتاب خواندن ممنوع گردید.

 

 

چنین رفتار و مناسباتی البته دو طرفه بود و عبدی هم راز دار اسرار امنیتی سازمان ماند. او تا شهریور ۵۰ و بعد از آن، از بسیاری افراد و بسیاری مکان ها و بطور مشخص خانه های مرکزی تشکیلات با خبر بود.

 

 

پس از لو رفتن نام نیک بین (عبدی) دربازجویی های بعد از ضربه شهریور ۵۰ ، ساواک، به گمان رابطه با تشکیلات، بلافاصله اقدام به دستگیری او نکرد. مدتی تحت تعقیب و مراقبت ساواک بود. سرانجام وقتی ساواک نتوانست به هیچ رد جدیدی برسد، نیک بین را در دیماه ۱۳۵۲ دستگیر و بعد از طی مرحله بازجویی به ۱۸ ماه زندان محکوم کرد. در پایان مدت محکومیت، ساواک خواستار همکاری اش شد. پاسخ منفی او یک سال دیگر بر زندانی بودن او افزود(البته بدون حکم و به اصطلاح ملی کش). نیک بین در ۲۴ مرداد ۱۳۵۵ از زندان آزاد شد.

 

 

این روش، متاسفانه با ظهور مسعودرجوی-خدای خودخوانده در سال‌های بعد به فراموشی سپرده شد. “مرتد”، “خائن به خلق” “عامل امپریالیسم”!!!!، “مزدور”،”همکار رژیم “، “طعمه وزارت اطلاعات”، “بریده” و یا “بریده مزدور” ،”شکنجه گر و تیر خلاص زن” القابی است که مسعودرجوی به معترضان ،منتقدان چه در درون تشکیلات و یا جداشده گان از سازمان و حتی در مورد سیاستمداران اتحادیه اروپا، نویسندگان، نشریات خارجی و داخلی، خبرنگاران و… و همچنین محکومیت به اعدام و دستور و وصیت به کشتن، دستگیری، زندان، شکنجه جداشدگان ساری و جاری شده است. درست همان سنتها و شیوه های جنایتکارانه تقی شهرام در مواجهه با اعضای مخالف تغییر ایدئولژی سازمان همچون شریف واقفی و…. با این تفاوت که مسعودرجوی همواره آشکارا میگفت که در خارجه ام و گردنم زیر تیغ مراجع قانونی غربی است.  والا همه شماها (مخالفین و کسانیکه خواستار جدا شدن هستند) را خود اعدام میکردم. بنابراین در مواردی که “حذف ” و”ترور فیزیکی” امکان پذیر و یا گاه به صلاح نبوده، “ترور شخصیتی” فرد جدا شده در دستور کار قرار گرفته است. دراین زمینه نمونه ها فراوان اند.

 

چنین است که محاکمه های دربسته و غیابیِ درون تشکیلاتی، صدور حکم اعدام و یا انتساب ناشایست ترین القاب و توهین ها و تهمت ها، بخشی از تاریخچه سازمان تبدیل شده است، تا بدین وسیله حکم ” خدا” را به اجرا بگذارند. درهمین رابطه کمیسیون قضایی شورا ملی مقاومت را تحت نام دادگاههای انقلاب به سرکردگی خلخانی رجوی، سنابرق زاهدی براه انداخت و بسیاری از مجاهدین مخالف را محاکمه و به اعدام محکوم کردند. که برگ ننگینی دیگری بر تاریخ سراسر ننگ این فرقه است.

 

 

اعتراف ابریشمچی به رویکرد دمکراتیک محمدحنیف نژاد با یک مخالف درون تشکیلاتی

 

((داشتم از برخورد سازمان و حنیف بزرگ در مورد بریدگان می‌گفتم. فراموش نمی‌کنم سال ۴۸فقط ۳-۴ ماه بعد ازکسب افتخار عضویت در سازمان، به‌دلیل کار با سمپاتیزانهای بازار، افتخار آشنا شدن با محمد حنیف نصیبم شد. در نتیجه من و تن واحدم، مجاهد شهید علی اصغر منتظر حقیقی، گاه گداری برای کسب رهنمودهای لازم با محمد آقا دیدار داشتیم.یک روز نظر مرا در مورد مسئولم (ک.ت) پرسید. من آن روز نفهمیدم منظورش چیست؟ اما دو هفته بعد که دوباره مرا دید، خیلی ساده به من که یک عضو جدیدالورود بودم گفت مهدی مسئولت برید و ما هم او را دنبال زندگیش فرستادیم. به همین سادگی!))  

 

 

 

توجه دارید که تمامی استدلال مسعود رجوی در وارد کردن هزاران مجاهد در فرایندهای شکنجه های روحی روانی و جسمی مغزشویی “پیشگیرانه از جدا شدن”  و دستگیری، زندان، شکنجه، و کشتن “به تصمیم جداشدگان” در درون تشکیلات و یا تحویل دادن به رژیم، تحویل دادن به زندان ابوغریب و ترور سیاسی همراه با ضرب و شتم آنها در خارج کشور تماما براین دروغ استوار است که اینها اگر بروند وحقایق درونی و عملکردهای غیر انسانی مسعود رجوی را در بیرون از سازمان افشاء کنند، رژیم سوء استفاده میکند. اما مهدی ابریشمچی که از فرط دروغگویی فراموشکارهم شده که نباید این گاف تناقض را بدهد، رویکرد حنیف نژاد را درست زمانیکه تمامیت سازمان نه در پاریس بلکه در داخل کشور زیر ضرب ساواک قرار دارد با کمال احترام با جدا شده ای خدا حافظی میکند بیان میکند.

 

این مومیایی آنگاه کینه خودش را به سبک کار دمکراتیک حنیف نژاد اینگونه ابراز میکند.

 

(( کاش بعد از ضربه خیانت بار اپورتونیستهای چپ‌نما به سازمان، و به‌خصوص بعد از انقلاب ضدسلطنتی، مسعود می‌گذاشت که ما با اسم و رسم کسانی از قبیل همین بهمن بازرگانی را افشا می‌کردیم. در اینصورت بعد از چهل و اندی سال دیگر جای لغز خواندن نبود.))

 

دروغگویی و بازار گرمی برای مسعود کفن پوسیده توسط این مومیایی شارلاتان همین بس که آن زمان چنین مسعودرجوی خدا شده ای وجود نداشت که تو از او اجازه بگیری، اتفاقا در جریان ضربه تغییر ایدئولژی تمامی رشته های اقتدار تشکیلاتی فروریخته بود و هرکس سازخودش را میزد و رهبری دوره ای براه افتاده بود و کمااینکه در این میان عده ای بسمت مارکسیسم رفتند و عده ای نیز به آخوندها پیوستند.

 

ابریشمچی “نبریده” اما متوجه میشود که گاف داده که تقصیر را بگردن مسعود-خدا انداخته و الان است که “خدا” او را غضب کند و تبدیل به سنگ شود بنابراین بلافاصله با یک عملیات جاری!! تصحیح میکند و ادامه میدهد:

 

 

((شاید هم این از نکرده‌های خودمان و افرادی مثل من و محمود احمدی است که در زندان مشهد با این فرد بودیم و یا فرو می‌خوردیم و یا آبرو داری می‌کردیم.))

باید به این “نبریده” گان گفت که اگر هم بهمن بازرگانی طبق ادعای شما “بریده” و رفته دنبال زندگیش، آنهم در زمان شاه که او را بدلیل نوکری آمریکا میخواستیم سرنگون کنیم شما که “نبریده” در خدمت آمریکا هستید و میخواهید پا جای پای شاه بگذارید را چه باید نامید؟

 

 

مهدی ابریشمچی در قسمتی دیگر از ایراداتش به بهمن بازرگانی مینویسد:

 

((به نظر من بازرگانی اصلاً با دنیای خارج از خودش کاری نداشت.))

 

 

عجبا؟!!آقای ابریشمچی اگر قرار است در جهان کسی به کسی درس توجه به بیرون از خودش بدهد، تشکل مطلقا بسته و در خود فرقه رجوی شما،  آخرین نفرهم در لیست نمیتواند باشد. شما که همه تان به مسئولتان وصل هستید مسئولیتان هم به خدا. یعنی تماما پشت به مردم و دنیایی که در آن زندگی میکنید. آیا تابحال کسی تشکلی مانند سازمان مجاهدین سراغ دارد که به واقعیت خارج از خودش کاری نداشته باشد؟ قضاوت در این مورد رانیز به خواننده واگذ ار میکنیم.

 

استدالال سخیف مهدی ابریشمچی را در مورد اعدام نشدگان از جمله بهمن بازرگانی توسط ساواک را بنگیرید:

 

((بله عین همین واقعیتها را بازجوها و ساواک در برخوردها و صحبتهای کشاف تکی با بهمن بازرگانی به چشم دیدند. یعنی به چشم دیدند که قبل از هر چیز این فرد مجاهد نیست و ارزش اعدام ندارد.))

 

 

فقر و درماندگی دراستدلال مهدی ابریشمچی با ادعای حضور در مبارزه از سال 1348 را بنگرید. که مجبور است برای  رد حرفهای بهمن بازرگانی به استدلال وساختن نقل قول از بازجوی ساواک دخیل ببندد. شاید هم بازجوی بهمن بازرگانی اینرا به آقا مهدی گفته است، کسی چه میداند؟!!! بله همانند چهل سال گذشته طبق آموزه های فرعون و خدای خود خوانده شان در برخورد با انتقادات و ایرادات، تلاش میکند بازماندگان را اینگونه ترور سیاسی بکند. مسعودرجوی خود هزاران بار آشکارا به زندانیان آزاد شده از زندانهای رژیم میگفت چرا رژیم شما را اعدام نکرد همه شما خائن هستید باید اعدام میشدید. اینهم استدلال ابریشمچی:

 

 

((این ادعا واقعاً مسخره و مضحک است چون این رؤسای ساواک که بهمن بازرگانی می‌گوید در آن سال‌ها مطلقاً چنین وزن و تأثیری نداشتند که حتی اگر می‌خواستند، بتوانند جلوی اعدام کسی را بگیرند که خودش برای خودش اینهمه آلاف و اولوف قائل است. مگر این‌که این آلاف و الوف و وزن و شأن و تأثیراتی را که بهمن بازرگانی برای خودش به هم بافته پوشال باشد. آخر کسی که می‌گوید استراتژی مبارزه مسلحانه را او نوشته و خیلی قبل از برادر کوچکترش هم به مرکزیت سازمان آمده و مسئول گروه سیاسی هم بوده و کذا و کذا، چطوری تنها کسی است که با دخالت رؤسای ساواک اعدام نمی‌شود؟ …آیا واقعاً در آن سال‌ها شاه زیر فشار مهره‌های ساواک خودش می‌رفت و از اعدام کسی عقب می‌نشست؟ آیا شاه بدون حداکثر فشار از خارج و بین‌المللی، اصلاً کوتاه می‌آمد؟))

 

در همین اظهارات ناشیانه ابریشمچی آشکار است که بهمن بازرگانی را دارای جایگاهی که مدعی است برسمیت میشناسد و آنرا لایق اعدام شدن توسط ساواک شاه و عکس آنرا “بریده” گی میداند.

 

از مهدی ابریشمچی باید سوال کرد، چرا کسانیکه ساواک اعدام نکرده را ناشی از بی ارزشی آنها و غیر مجاهد بودن وانمود میکنید مگر همین امر در مورد مسعودرجوی با وجود اینکه در گروه ایدئولژی بود نیز صادق نیست؟ اتفاقا سیستم سرکوب شاه خائن دمکراتیک تر و جلوتر از سیستم سرکوب استالینی تشکیلات شماست که بقول خودت فقط از خدا دستور میگیرد، شاه بعضا به توصیه های افسران و سران ساواک گوش میکرد.

 

 

من بهمن بازرگانی را نمیشناسم و در آن زمان نیز در سازمان نبودم که در مورد او و گفته هایش شهادتی بدهم ولی بسیار خوب مهدی ابریشمچی را میشناسم. که چه موجودی است، چیزیکه در مورد عباس داوری یا محمود عطایی و یا محمود احمدی و حتی محمد حیاتی شاید متکی به اطلاعات من نمیتوان گفت. او شقی ترین نفرات در میان اعضای نزدیک به مسعودرجوی بود. عباس داوری و یا محمود عطایی و قبلا نیز علی زرکش هیچگاه دستشان روی کسی بلند نشد. ولی مهدی ابریشمچی تنها کسی بود که در شکنجه افراد شرکت میکرد. هیچکدام از اعضای سازمان هیچگاه تا این اندازه خود فروشی به مسعودرجوی نکردند. او را هیچگاه همچون او خدا و وصل به بخدا نخواندند.

 

 

من مدتها مسئولیت دفتر او را برعهده داشتم و شب و روز باهم بودیم. شهادت میدهم که نه تنها هیچ عنصر انقلابی در او نبود بلکه صرفا جهت پوشاندن ضعفهای مبارزاتی و شخصیتی که چه بسا در زندان شاه نیز بارز شده بود و در بعد از انقلاب 22 بهمن نیز با فرار به عراق در روز 19 بهمن (کشته شدن اشرف ربیعی و موسی خیابانی) درست زمانیکه مسئول امنیت تهران بود و سپس فرار به فرانسه … و در قالب گزارشات متعدد خواهران (زنان مجاهد) از طاهره، حمیده و صدیقه شاهرخی و…گرفته تا اعضای ساده تر در مورد رفتار غیرجدی او و مناسباتش با زنان مجاهد منعکس میشد و چه در مقابل گزارشات و شکایات مینا خیابانی “خواهر کوچک موسی خیابانی” اسیر و برده جنسی اهداء  شده توسط مسعودرجوی تحت نام همسر دومش جهت بستن دهانش و معامله ای که با مسعود رجوی، داشت هیچ است.

 

 

ادعای انقلابیگری درمقابل اوج واپسماندگی ارتجاعی ضد زن مسعود رجوی و ملیجک دربارش مهدی ابریشمچی

 همگان میدانند که مسعودرجوی مدعی است که رهایی زنان را به ارمغان آورده است!!! بعد از جداکردن زنان ازهمسرانشان، مخالفت مجاهدین با این کار مسعود رجوی بصورت موج گسترده گزارشات خود ارضایی میز مسعودرجوی را پرکرده بود. طوریکه مسعودرجوی مجبور شد جدا جدا برای مردان و زنان جلسه گذاشته و خط و نشان بکشد. اما از آنجا که همه مجاهدین از قصد کودتایی او در پوش طلاقها مطلع بودند این خط و نشان کشیدنها با شکست مواجه شد و مجبور شد بپذیرد که اینکارها در تشکیلات باشد ولی با بیان آن در قالب غسل هفتگی فرد با رهبری صفر صفر کند!!!!!!!!! اما مسئله به همینجا نیز ختم نشد و اخبار و گزارشات روابط جدید بین زنان و مردان و دست درازی به کودکان شروع شد که اعدامهایی نیز بدنبال داشت. از جمله اعدام فرمانده کمال همسر یکی از مسئولین اول سازمان زهره اخیانی و محکومیت زندان ده ساله محمدرضا طامهی داماد مادر رضایی ها و … بود ولی بازهم کارگر نبود. که باز مسعود رجوی در اوج دجالگری بمیدان آمد و در جلسه عمومی کل سازمان در اوج دروغ و کذابیت غیر قابل تصور گفت:

 

 

“بابا من مشکل شما را میدانم من هم خودم مرد هستم مگر چگونه خودم را نگهمیدارم؟ میشود در مقابل این تمایل ایستاد…”

همه مجاهدین میتوانند به این حرف مسعودرجوی گواهی بدهند

 

این درست زمانی است که مسعودرجوی شبها نه با یک زن که بصورت دسته جمعی با مدیریت مریم رجوی با زنان مجاهد همبستری میکرد و شب نشینی های رقص رهایی براه میانداخت. زمانیکه با سیاست ضد انسانی خودش تشکیلاتی را به لجن و فساد نابودی کننده ای کشیده بود، که دشمن تحت نام رژیم و وزارت اطلاعات و سپاه قدس و… که اینقدر پر طمطراق از آنها یاد میکند آرزوی چنین ضربه ای را به یک تشکل مخالف خود را در خواب هفتم  نمیدیدند و در تصوراتشان نمیگنجید. که بدست مسعودرجوی به اجرا در آمده بود.

 

در مورد رویکرد با زنان حتی قبل از این لجنزار را بنگرید:

 

من شاهد بودم که چگونه مینا خیابانی یک دختر جوان و کم سن وسال که صرفا بدلیل خواهر موسی خیابانی بودن و در ترس از انتقام کشی جلادان اوین در مقابل تروریسم سازمانیافته سازمان در سال 1360 که احتمال دستگیری و اعدامش بود به بهمراه خواهر دیگرش لعیا خیابانی و علی خیابانی به سازمان پناه آورده بود را مسعود رجوی در موضع فرعون بعنوان برده جنسی علیرغم میل خودش و به اجبار به مهدی ابریشمچی هدیه داد. آنشب که مسعودرجوی این تصمیم را گرفت من در اور سورواز در اتاق مسعودرجوی حضور داشتم. که خلاصه آنرا قبلا در اینجا به مردم ایران گزارش کرده ام.

 

اما قابل ذکر است که مینا خیابانی مطلقا مجاهد نبود و خودش را مجاهد نمیدانست وهمواره میخواست از سازمان خارج شود، از مریم رجوی و مسعود رجوی و سازمان متنفر بود. خواهرش لعیا که از او بزرگتر بود با برادر کوچکتر محمد حیاتی بنام اکبر حیاتی در تشکیلات روی هم ریخته بودند (هردو جوان بودند) که مسعودرجوی آنها رابرای جلوگیری از آبرو ریزی مجبورکرد که به عقد هم در آیند. علی خیابانی و دختر خواهر مهدی ابریشمچی (بادیگارد مریم رجوی) را بعقد هم در آورد. ولی مینا نوجوان بود و هیچ سازگاری با سازمان نداشت. مانند جوانان پاریس لباس میپوشید و مانند بسیاری از فرزندان مجاهدین مانند احمد رضایی فرزند کوچک خانواده رضایی اصلا در قالب مجاهدی نمیگنجیدند. رجوی نتوانست احمد رضایی را بدلیل حضور مادر رضایی ها با فرستادن به عراق وادار به مجاهد شدن کند و نجات یافت. ولی مینا خیابانی را چون پدر و مادری بالای سرش نبود بعنوان برده جنسی بعد از جدا کردن مریم عضدانلو از مهدی ابریشمچی به او هدیه کرد. اما همین امر عملا زندگی این زن جوان نگون بخت را آنگونه که بدنبال خواهد آمد نابود کرد.

 

لازم است مقدمه کوتاهی از نوع ادعای انقلابیگری ولی ارتجاعی زن ستیزانه افسارگسیخته مهدی ابریشمچی آموخته از رجویها را بازگو کنم.

 

در جریان انتقاداتم به مهدی ابریشمچی با 21 انتقادم از رفتار و منش و رویکردهای بورژوایی و غیر انقلابی و بی نظمی، نقض ضوابط، رفتار غیر انسانی چه با خودم و چه با مینا و دیگران، …نوشته و به مسعودرجوی دادم، تنها جواب او جدای از خلع رده و دوسال کار اجباری که ازطریق خود مهدی ابریشمچی به من منتقل شد این بود که:

 

“تو ضد تشکیلات هستی در ضمن من از تو انقلابی ترم، چون توانسته ام زنم را به مسعود رجوی بدهم ولی تو اینکار را نکرده ای”

 

من البته ادعای انقلابیگری نداشتم، صرفا انتقاداتم را داده بودم. ولی ترجمه آن از زبان مسعودرجوی این استکه او زنش را به من داده و تو نداده ای؟!!! یعنی زنت را اهدا کن هرگندی میخواهی در تشکیلات باش.

 

بگذریم که هیچگاه موضوع انتقادات مطرح و باز نشد. هرچند رجوی روی گزارش انتقاداتم آنها را تائید و اندکی را نیز رد کرده بود. و اینکه فقط با طرح این انتقادات خلع رده شدن و دوسال کار اجباری (کار ساختن 40دستگاه خانه مسکونی در بدیع زادگان) در انتظارم بود تا یاد بگیرم انتقاد نکنم آنهم برای کسی که همواره به تائید خودمسعودرجوی درخشانترین سابقه مبارزاتی در سازمان را داشته است با انتقادش به ملیجک مسعودرجوی اینگونه برخورد شد. من قبلا نیز انتقادات فراوانی به دیگر اعضای دفتر سیاسی که با آنها کار میکردم کرده و به مسعود داده بودم. ولی انتقاد به ابریشمچی را بدلیل آشکاری تحمل نکرد!!! در همین کادر است که میتوان درک کرد که چرا یک نوجوان زیر 18 سال را به مهدی ابریشمچی که در سال 1364 با تاریخ تولد 1326، 38 ساله بود با اختلاف سنی 20 سال و برخلاف خواسته میناخیابانی به او اهدا کرد،  و این خدای خود خوانده چه رویکردی به زنان و حقوق زنان و آزادی انتخاب آنها و رهایی آنها داشته و دارد!!! البته من رویم نشد وجرات نکردم به مهدی بگویم که یکی را دادی یکی با بیست سال جوانترش رو گرفتی ادعای انقلابیگریت بدرد عمه ات میخورد.

 

آیا دراین رویکرد و این بده بستان زنان در سازمان توسط مسعودرجوی و مهدی ابریشمچی با همدستی مریم رجوی در توهین به زنان، رفتارکثیف و مشمئز کننده کالایی قرون وسطایی با زن برای کسی پوشیده است؟  کسی که مدعی است رفتار کالایی با زن ندارد و آنرا رها کرده که نباید بجایش یکی دیگر با عذرخواهی از زنان “نو” ترش را بگیرد؟ اگر اینکار را کرد چه دهند و چه گیرنده در چه دستگاهی به زنان نگاه میکند.

این رویکرد مسعودرجوی چه پیامی برای زنان مجاهد و دیگر زنان کشور میتوانست داشته باشد. اگر ابریشمچی مشکلی داشت با یکی از زنان مجاهد که شوهرانشان را ازدست داده بودند میتوانست ازدواج کند. چرا بصورت  از مسعود آنهم زن زیر 18 ساله آنهم بدون خواست خودش را بصورت هدیه میگیرد؟

مگر شو و نمایش جدایی مریم از مهدی در ظاهر اراده آزاد مریم نبوده است، پس چرا این دیدگاه در به اسارت درآوردن مینا خیابانی مطلقا غایب است؟ و بعنوان زن مهدی ابریشمچی بر ضد آن اراده آزاد زن و همچون فرهنگ فئودالی عمل شد. آیا نباید نتیجه گرفت که جدایی مریم نیز دقیقا همین دیدگاه نوع فئودالی چه از طرف مریم در رسیدن به رئیس قبیله (شوهر قویتر و پرقدرتتر) و چه از جانب مسعود تصاحب زن دیگری بوده است؟

آیا در تشکیلاتی که زن گرفتن و شوهر کردن آزاد مطلقا وجود نداشته و این مسعودرجوی بود که یکی را به یکی شوهر و یا زن میداد و کسی حق انتخاب آزاد نداشت، و هر وقت هم که میخواست مانند فرعون فرمان طلاق را میداده است، میتوان باور کرد که مریم رجوی خودش تصمیم گرفته بود از شوهرش مهدی ابریشمچی جدا شود و زن مسعود رجوی شود؟ 

 

مینا سالیان با مهدی ابریشمچی مشکل جدی داشت و خودش را بسیار تحقیر و له شده و اسیر در سازمان احساس میکرد. همواره میگفت که شریف (مهدی ابریشمچی) چشمش دنبال مریم رجوی است فقط از من استفاده میکند. حاضر نبود پاریس را ترک کرده و به عراق برود، میگفت مرا به زور به عراق آوردند. سالها درعراق هم که بود لباس فرم معمول زنان را نمی پوشید و لباس هایی که از پاریس آورده بود را بتن میکرد. خود شریف همواره از مینا در نزد من شکایت میکرد. مینا نیز بسیاری از مشکلاتش در مورد شریف با من در میان میگذاشت. او حاضر به همبستری با مهدی ابریشمچی نبود در همین رابطه بود که بعدها من اساسا نسبت به حضور چنین موجودی در تشکیلات انتقاد کرده و آنرا نوشته و به مسعود رجوی دادم که حاصلش خلع رده شدن با دوسال کار اجباری بود.

بعد از انتقال مسعودرجوی به عراق مسعودرجوی دستور داد هیچ زوجی نباید شبهای پنجشنبه همدیگر را ملاقات کنند. تنها کسانیکه میتوانستند اینکار را بکنند خودش و مریم رجوی بودند و مینا خیابانی و مهدی ابریشمچی بودند. این مسئله قبل از فروغ و طلاقهای اجباری بود. آنقدر مشکل و افسردگی مینا بالا بود که مرتب مسعود رجوی با او بطورتکی نشست میگذاشت تا متقاعدش کند، او دچار انواع بیماریهای شده بود و مرتب دارو میخورد و پزشک سراغش میرفت. بعد از طرح طلاقهای اجباری بازهم مینا خیابانی درجنگش با ستمی که مسعودرجوی در حق خودش میکرد اینبار طلاقها را نپذیرفت وحرفش این بود که آنوقت که من نمیخواستم با این موجود زندگی کنم مجبورم کردی حالا آمده ای که باید جدا شوید؟ و بنابراین هیچگاه طلاقها را نپذیرفت و با مهدی به لج زوج رجوی زندگی میکردند. تااینکه با فرار مهدی ابریشمچی بهمراه مسعود و مریم رجوی از عراق به پاریس که مینا را در اشرف رها کردند عملا از هم جدا شدند. تا آن زمان علیرغم فشارهای طاقت فرسایی که به او وارد میکردند طلاقهای اجباری را مسعود رجوی نتوانست به او تحمیل کند او خواستار خروج از سازمان بود. این زن جوان بعد از خیانتی که به او شد و فرار مهدی ابریشمچی از عراق و رها کردنش دراشرف، به سیم آخر زده بود که باید روزی مینا و دیگر زنان آن را با شجاعت تمام و بعنوان تاریخ ننگین و بخشی از جنایات زوج رجویها با همدستی ملیجک دربارشان مهدی ابریشمچی به مردم ایران و جهان و البته بعنوان بخشی از مبارزه زنان آزاده ایرانی با سوء استفاده ظالمانه از زنان مجاهد اسیر در این تشکیلات توسط این فرقه ننگین بازگو کنند.

 

قسم میخورم در سازمان بدستور مسعود رجوی زنانی که به شوهرانشان تن نمیدادند با کتک آنها را مجبور به تن دادن میکردند. آنهم در سطح مرکزیت سازمان. من خودم شاهد بوده ام.

 

خدا ازسر تقصیرات ما بگذرد

داود باقروند ارشد

23فروردین 1398

12آوریل 2019

پانوشتها:

 

[i] یعقوبی، جمعبندی دوساله … صص63-63 به نقل از مهدی ابریشمچی

[ii] نشریه مجاهد ش 255 ص 23 از سخنرانی مهدی ابریشمچی

[iii] ک، پیدایی تا فرجام …ص306-307

 

 

 

One Response to اتهامات به بهمن بازرگانی توسط عباس داوری و مهدی ابریشمچی

  1. افشین says:

    ای خاک بر سر تشکیلاتی که همچین موجود رذلی یکی از مسئولینش باشد
    در بی شرفی و وطن فروشی رقابت تنکاتنگی با اخوندهای بی شرف دارند
    جناب باقروند گویا خواهر بزرگتر (لعیا) سازشش با سازمان خوب بوده و پست و مقام هم گرفته البته همچنان که ممنوع التصویر است و در هیچ فیلم و عکس تازه‌ای دیده نمیشود
    سرنوشت ان دختر بیچاره(مینا) چه شد؟ بردنش پاریس یا در البانیست؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.