مقالات پربیننده

فرقه ها در میان ما

دانش علمی شناخت و تمیزدادن فرقه از تشکل سیاسی

بدون شناخت علمی از فرقه های خطرناک تحلیل عملکردهای فرقه رجوی و اثرات بشدت مخرب آن بر اعضا و جداشدگان و خلاص شدن از فشارهای شکنجه گونه روانی مغزشویی های چندین دهساله غیرممکن است

خانم آناگومز نماینده پارلمان اروپا خواستار اخراج فرقه رجوی شد

افشاگریهای خانم سلطانی در رابطه مسعود رجوی با زنان مجاهد

افشاگریهای خانم سلطانی در رابطه مسعود رجوی با زنان مجاهد

قسمت سوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت سوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت دوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی امروز باید گفت آنچه را که فردا گفتنش دیر است

قسمت دوم: گفت و شنود با فرشته هدایتی: افشاگریهای فرشته هدایتی در مورد فرقه رجوی

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

سیامک نادری مرگهای مشکوک فرقه رجوی را افشا میکند

کشتن و سربه نیست کردنهای فرقه رجوی

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

فعالیت های ما در تصویر

افشاگری به کشتن دادن حسن جزایری از دانشجویان هوادار رجوی

 

کتاب شستشوی مغزی توسط فرقه ها از دکتر مسعود بنی صدر

بقلم دکتر مسعود بنی صدر

شستشوی مغزی بخش اول

شستشوی مغزی بخش دوم

شستشوی مغزی بخش سوم

شستشوی مغزی بخش چهارم

شستشوی مغزی بخش پنجم

شستشوی مغزی بخش ششم

شستشوی مغزی بخش هفتم

شستشوی مغزی بخش هشتم

شستشوی مغزی بخش نهم

شستشوی مغزی بخش دهم

شستشوی مغزی بخش یازدهم

شستشوی مغزی بخش دوازدهم

شتشوی مغزی؛ بخش هشتم – کنترل رفتار

 

تغيير رفتار جهت خنثي سازی اثرات منفي شخصيت گذشته روی عقايد نوين فرقه ای:

 

اجازه دهيد قبل از شروع اين فصل بطور خلاصه مراحلي که تا کنون طي شده است را مرور کنيم: 1- در بخش گذشته ديديم که مخدوش کنندگان ذهن با بکار گيری شيوه های عقلاني، روشهای نفوذ و يا تاثير گذاری و با بکار گيری کاتاليزورهای متفاوت ميتوانند عقايد و نظرات افراد را نسبت به موضوعات مورد علاقه خود تغيير داده و عقايد خاص خود را در تفکر قرباني بوجود آورد. 2- اما همزمان ديديم که اين تغييرات دائمي نيستند و ميتوانند عقايد گذشته برگشت کنند. عواملي که ميتوانند در بازگشت عقايد گذشته نقش داشته باشند، سه عامل بودند. نخست احساسات گره خورده به آن عقايد (Fo )، که در حافظه ما محفوظ هستند. همانطور که در بخش گذشته ديديم، رهبران فرقه ها و يا مخدوش کنندگان ذهن قادر نيستند اين احساسات را از ذهن ما پاک و محو نمايند و در نتيجه بجای محو کردن آن سعي ميکنند زمان فعال بودن آنها در ذهن ما (و يا به عبارت ديگر فکر کردن به آنها و يا به ياد آوردنشان) را به صفر برسانند. مجددا” در بخش گذشته ديديم که رهبران فرقه ها با منزوی کردن رواني و فيزيکي افراد از ملأ گذشته شان سعي ميکنند مانع «به ياد آمدن» اين احساسات شده و در نتيجه (T ) صفر و يا نزديک به صفر شده و حاصلضرب آن در (Fo ) نيز صفر و يا نزديک به صفر خواهد شد. عامل ديگری که ميتواند باعث رجعت اعتقادات گذشته شوند، هيجاناتي است که ممکن است هم جهت با آن عقايد باشند، بحث در اين مورد را ما موکول به بخشهای آينده (شستشوی مغزی) کرده و در اين مرحله فرض را بر اين گذاشتيم که هيجانات گذشته را رهبران فرقه و يا مخدوش کنندگان ذهن با ايجاد هيجاناتي بنفع عقايد جديد خنثي ميسازند و در نتيجه پارامتر (E × T2 ) در اين  مرحله برابر با صفر و يا بي تاثير باقي ميماند. عامل سوم که ميتواند باعث احيأ عقايد گذشته شود، شخصيت گذشته فرد است که هنوز دستخوش تغيير جدی نشده و هم جهت با عقايد گذشته است. بحث پيرامون اينکه رهبران فرقه ها و يا مخدوش کنندگان ذهن برای خنثي کردن تاثيرات شخصيت گذشته چه ميکنند، موضوع بحث اين بخش است.

بر خلاف عقايد معمولي تغيير شخصيت افراد ((∑Bi ) و هم جهت شدن آن با عقايد جديد بوجود آمده در فرقه به دليل پيچيدگي روابط شبکه های نرونهای مغزی که اين بخش از ذهن را بوجود آورده اند و گره خوردن آنها در حافظه ناخود آگاه ( Implicit memory )  خيلي مشگل و شايد تغيير بخشهائي از آن غير ممکن باشد. بسياری از اين اعتقادات متعلق به بخش معنويت شخصيت ما هستند که اغلب در دوران نونهالي فرد (شايد حتي قبل از دوسالگي) شکل گرفته، واغلب غير قابل دسترس ميباشند. از طرف ديگر بعضي از اين اعتقادات مثل اعتقاد به وجود و يا عدم وجود خدا، اگر چه خيلي قوی بوده و روی بقيه اعتقادات بطور مستقيم و يا غير مستقيم تاثير ميگذارند، اما در عين حال خيلي ساده بوده و متشکل از اعتقادات ساده تر نيستند که بتوان با تغيير آنها، اين نوع از اعتقادات را هم تغيير داد. حتي اثبات اينکه زمين مرکز عالم و واتيکان و پاپ مرکز آن نيستند نتوانست اعتقاد معتقدين به تورات و انجيل را تغيير دهد. در نتيجه رهبران فرقه ها قادر نيستند که اين نوع از اعتقادات را با شيوه های ذکر شده تغيير دهند و بيشتر سعي مکنند که با شيوه های مختلف تاثير منفي آنها را به حداقل برسانند. برای مثال سعي ميکنند با وادار کردن قرباني  به رفتاری متفاوت و اغلب در تضاد با شخصيت گذشته خود، شخصيت او را در موضع دفاعي و يا خنثي قرار داده و مانع تهاجم آن به اعتقادات جديد کاشته شده در فرقه شوند (استفاده از اين شيوه ها موضوع بحث اين بخش است). و يا سعي ميکنند با ايجاد هيجانات قوی مخالف شخصيت گذشته فرد و مستمر کردن آن، عامل (E × T2 ) را آنقدر بزرگ نمايند که بتواند شخصيت گذشته را مرحله به مرحله تغيير دهد. اين موضوع بحث بخشهای آينده است.

برای روشن شدن اينکه چگونه رهبران فرقه سعي ميکنند با تغيير رفتار، تاثيرات شخصيت گذشته را خنثي سازند، اجازه دهيد يک مثال از خودم بزنم. يکي از ويژگيهای شخصيت من که مانع رشد من در سازمان بود و ميتوانست باعث رجعت عقايد گذشته (قبل از فرقه ای) من شود، اين بود که من معمولا” با همه برخوردی دوستانه داشتم و حداکثر سعي خود را ميکردم که کسي را از خود نرنجانم. هر کس با من کار ميکرد، چه همقطاران، مسئولين و يا تحت مسئولين، بندرت با من دچار تضاد ميشدند. من خيلي سريع ميتوانستم بخش مثبت شخصيت افراد را ديده و بهمين دليل به آنها علاقه مند شده و برايشان احترام قائل شوم و بديهايشان را کوچکتر از آنچيزی ببينم که ديگران ميديدند. از آنجا که ميگويند «دل به دل راه دارد» همين ويژگي من باعث ميشد که ديگران هم به من علاقه مند شده و برايم احترام قائل شوند. در مجاهدين برقراری چنين روابط فردی، نه مطلوب و مثبت بود و نه اجازه داده ميشد که بوجود آيند. بر طبق آموزشهای سازماني تمام روابط بين ما و بقيه عالم و هستي، منجمله ساير افراد چه در بيرون و يا درون سازمان ميبايست در يک مثلث رابطه ای شکل ميگرفت که در راس آن (در ابتدا گفته ميشد سازمان و بعدا” ) رهبری قرار داشت. به اين ترتيب ميبايست تمام رابطه ما با ديگران از رهبری عبور ميکرد، کسي را به آن اندازه دوست ميداشتيم که رهبری او را دوست داشت و به ميزاني از او متنفر بوديم که رهبری از او متنفر بود. ميتوانم بگويم تقريبا” تمام مسئولين من با من اين مشگل را داشتند، آنها سر موضوعات مختلف مثل کمک مالي گرفتن از هواداران و مجبور کردن آنها به دادن کمکي بيش از توان و خواستشان، و يا سختگيری نسبت به تحت مسئولين و گزارش دهي از امور شخصي آنها، ساعتها برای من کار آموزشي ميکردند. آنها برای من  کار توضيحي مفصلي ميکردند که در سازمان «خوب» و «بد» تنها يک معني دارد و آن به رابطه ايشان با سازمان و رهبری آن برميگردد، اينکه چقدر به رهبری سازمان وفادار هستند، حرف شنو بوده و برای رهبری سازمان فدا ميکنند. اگر چه اين کارتوضيحي ها در سازمان شکل منطقي ميگرفت و در بخش منطقي ذهن من مينشست، اما باز در عمل و در برخورد با ديگران آنچه که حرف آخر را ميزد شخصيت من بود و نه آموزه های سازمان. اينجا بود که آنها شيوه «تغيير شخصيت از طريق تغيير رفتار» را بکار گرفتند. برای نشان دادن اين شيوه اجازه دهيد بخشي از خاطرات خود را از اصل کتاب خاطراتم (قبل از خلاصه و اديت و چاپ شدن آن) در اينجا نقل کنم. خاطره مزبور به مرحله ای از «انقلاب ايدئولوژيک» سازمان موسوم به «مرحله ضد بورژوائي» مربوط ميشود.

“بعد از اينکه مسئولم يکي از مسئولين همقطار مرا بطور شفاهي بسختي مورد حمله قرار داد، رو به من کرده و از من نظرم درباره او را جويا شد؟ البته او انتظار داشت که من در تائيد گفته های وی به مسئول مربوطه انتقاد کرده و از ته دل به او ناسزا بگويم. اما  وقتي من سعي کردم صحبتم را با ذکر نقاط قوت و مثبت او شروع کنم، ناگهان وی صحبتهای مرا قطع کرده و گفت: « حالا ميفهمي که مشگل تو کجاست؟ وقتي ميخواهي در مورد ديگران قضاوت کني و حرف بزني، تنها چيزی را که در نظر ميگيری اينستکه چقدر آنها استعداد دارند، چقدر مسئله حل ميکنند، و چقدر لبخند ميزنند. چيزی که برای تو مهم نيست پايگاه طبقاتي آنهاست، و نوع رابطه ايست که آنها با سازمان و رهبری آن دارند. تو آنقدر دلت ميخواهد که همه تو را دوست داشته باشند که حاظر نيستي به کسي کوچکترين انتقادی بکني.» در اينجا هدف حمله وی عوض شد، از مسئول مربوطه خواست که اطاق را ترک کند و بعد از رفتن وی حملات تند خود بر عليه مرا شروع کرده و گفت: «من از تو نظر انتقاديت را ميخواهم. تو بجای اينکه او را زير طوفان انتقادات ببری، پاشي و چند تا کشيده نثارش کني، مثل چوب و ماست تو جات نشستي و اونو نگاه کردی و بجای انتقاد تند، بما گفتي که اون چقدر خوب کار ميکند و چقدر منظم است!» بعد از من خواست که در مورد همه سختگير شده وبطور مرتب اشکالات آنها را گزارش کنم، از آن به بعد من ميديدم که همواره از طرف مسئولم تحت نظر هستم که چگونه با ديگران برخورد ميکنم، چقدر سختگير و تندخو در قبال آنها هستم. يکروز در نشست روزانه با حضور مسئولم، يکي از تحت مسئولين من در گزارش روزانه خود گفت که متاسفانه نتوانسته راندمان خوبي داشته باشد چرا که بدليل خستگي در قطار خوابش برده و چند ساعت از وقتش به اين ترتيب تلف شده است. در اينجا من از تعريف واقعه توسط وی خنده ام گرفت، چرا که چنين چيزی ميتوانست برای هرکسي اتفاق افتد، بخصوص با توجه به کم خوابي که همه از آن رنج ميبرديم. بعد از آن جلسه مسئولم مرا به اطاق خود احضار کرد و بعد از اينکه خودم را زير بار حمله برد، گفت که غيرت و شرف ندارم و از اينکه تمام دارائي سازمان هم به باد رود ناراحت نميشوم از من خواست که فرد نامبرده را صدا کرده و به او بگويم که او بي شرف و بي غيرت است. {تکرار همانچيزهائي که خودش بمن  گفته بود} آن تحت مسئول من از من مسن تر بود، از اعضأ قديمي سازمان بود که در دوران شاه به عضويت سازمان در آمده بود و در نتيجه من برايش احترام فوق العاده ای قائل بوده و هيچگاه بعنوان تحت مسئول به او نگاه نکرده و بالعکس خيلي وقتها سعي ميکردم از او ياد گرفته و به او هم بفهمانم که دارم از او ياد ميگيرم. درنتيجه به دنبال بهانه ای بودم که از اين مسئوليت (دشنام دادن به او) فرار کنم، بهمين دليل چون اطاقي خالي پيدا نکردم که با او حرف خصوصي داشته باشم، انجام اينکار را به بعد موکول کردم. در اينجا مسئولم که مراقب بود ببيند که من اينکار را ميکنم و يا نه مرا صدا کرده و پرسيد که چه شد؟ من گفتم که اطاق خالي پيدا نکردم. اينبار او خيلي بيشتر از گذشته عصباني شده و سر من فرياد زد که من اين حرفها را نميفهمم و همين الان برو هر جا که او را پيدا کردی حرفي را که گفتم به او بزن. در اينجا از من پرسيد که آيا فحشي بلدم که به او بدهم و يا نه؟ او حق داشت من از بچگي به ياد نداشتم که به کسي فحش داده باشم، و شايد واقعا” اين اولين باری بود که مجبور ميشدم به کسي فحش بدهم. بهرصورت از پيش او رفته و فرد مربوطه را صدا کردم، تنها اطاقي که خالي بود، اطاق خواهران بود و خواستم که وی با من به آن اطاق بيآيد. او با تعجب از من پرسيد که «اينجا اطاق خواهران است مطمئني» من گفتم بلي و با هم به آن اطاق رفتيم. بعد مثل بچه هائي که برای خوردن داروئي تلخ چشم و دماغ خود را ميبندند و دارو را غورت ميدهند، منهم تقريبا” چشم و گوش و تمام احساسات خودم را از درون تعطيل کرده و حرفهائي را که قرار بود به او بزنم، طوطي وار به وی گفتم. در اينجا او نگاهي به من کرده و گفت: «من مطمعنم که اين حرفهای تو نيست، برو و به مسئولت بگو که اين سازماني نيست که من عضوش شدم و در نتيجه آنرا ترک ميکنم.» من پيش مسئولم رفته و حرفهای او را تکرار کردم، او هم در پاسخ گفت: «بسيار خوب ما هم افرادی مثل او را اينجا نميخواهيم.»”[1]

همانطور که مشاهده ميشود در اينجا مسئول من سعي کرد با مجبور کردن من به انجام عملي بر خلاف شخصيتم، رفتار مرا تغيير دهد. معمولا” نظر بر اينستکه اگر رفتار فرد بطور مرتب بر خلاف شخصيت وی باشد، نهايتا” وی بخاطر رهائي از تناقض بين شخصيت و رفتارش مجبور ميشود يکي را بنفع ديگری تغيير دهد و از آنجا که رفتار از بيرون کنترل ميشود و غير قابل تغيير است، در نتيجه وی مجبور ميشود که شخصيت خود را قدم به قدم تغيير دهد و يا حداقل آن را منجمد کرده و در نتيجه تاثيرات شخصيتي خويش روی ساير افکار و عقايد را به حداقل برساند.

 

رفتار و تغيير شخصيت:

لئون فستينگر (Leon Festinger ) که يک روانشناس است در تئوری ای که تحت عنوان تئوری ناسازگاری ادراکي (cognitive dissonance theory ) شناخته شده است؛ سه عنصر کنترل ذهن و يا فکر را «کنترل رفتار»، «کنترل افکار» و «کنترل هيجانات» ميداند. فستينگر اصول تئوری خود را چنين توضيح ميدهد: “اگر شما رفتار کسي را عوض کنيد، افکار و احساسات وی هم تغيير خواهند کرد تا ناسازگاری {و يا تناقض} ادراکي و رواني وی به حداقل برسد.” اين  بحث پايه ای تئوری فستينگر است و تحقيقات و آزمايشات بعدی هم نشان داده که در صورت تغيير هر يک از اين سه عنصر، دو عنصر ديگر هم جهت به حداقل رساندن تناقضات دروني فرد تغيير ميکنند.

فستينگر به دنبال شرايطي بود که بتواند تئوری خود را در دنيای واقع آزمايش کند. در سال 1335 (ه – ش)، وی کتابي نوشت در مورد فرقه ای که معتقد بودند افرادی از سياره ديگر برای نجات آنها بهنگام فرارسيدن آخر زمان خواهند آمد {عنوان  کتاب “وقتي پيش گوئي ها غلط از آب در ميآيند (When Prophecy Fails )[2] بود}. وی در توضيح اينکه چرا افراد علي رغم محقق نشدن پيش بيني های رهبر فرقه کماکان معتقد به آموزشهای وی باقي ماندند چنين ميگويد:  ” تئوری ناسازگاری ادراکي ميتواند اينرا توضيح دهد. بر طبق اين نظريه، همه انسانها محتاج اند که به زندگي خود معني و نظم بدهد. همه محتاج اين  هستند که فکر کنند  که عملهايشان منطبق با ارزشهايشان و تصويری است که آنها از خود در ذهن خويش دارند. اين  مهم است که بدانيم که فرقه ها مخصوصا” در دستگاه فکری افراد، تناقض بوجود ميآورند {وبا ادعای اينکه ميتوانند برطرف کننده آن تناقضات باشند} آنها را کنترل و استثمار ميکنند.”

حالا اجازه دهيد قدری اين تئوری را دقيقتر مورد بررسي قرار دهيم: تئوری فستينگر ميگويد: “شرايطي که  باعث نا آرامي در فرد بدليل تناقض رفتار او با عقايدش ميشود عبارتند از: 1- فرد بايد به آن عقيده سخت معتقد بوده و رابطه ای بين آن عقيده و آن رفتار بايد وجود داشته باشد. {مثلا” اعتقاد به اينکه دزدی عمل زشتي است و اهتراز از برداشتن مال ديگر و يا تجاوز به اموال ديگران} 2- فرد بايد خود را متعهد نسبت به آن عقيده ببيند؛ وی برای آن اعتقاد بايد عملي انجام داده باشد که برگشت ناپذير باشد. بطور عام، هر چه که انجام آن  عمل سختتر و هرچه برگشت  ناپذير تر باشد، نشانگر تعهد بيشتر فرد به آن عقيده است. { مثلا” اعتقاد به اينکه سازمان به حق است و هر کاری که کرده درست بوده. فرد ممکن است در يک عمل تروريستي شرکت کرده و يا بخاطر سازمان به خانواده خود دروغ گفته است. در اينجا چون اين اعمال برگشت ناپذير هستند بسختي فرد ميتواند عقيده درست بودن حرکات سازمان را زير سئوال ببرد} 3- آن  اعتقاد بايد معني خاصي داشته باشد و مربوط به دنيای واقع باشد که اتفاقاتي را بتوان در ارتباط با آن عقيده دانست. {در اينجا بحث پيرامون اعتقادات مادی است که در حرکات روزمره ما تاثير ميگذارند و نه اعتقادات انتزاعي که در حرکات روزمره ما نقش بالفعل ندارند} 4- آن رفتارهای متناقض کننده بايد اتفاق افتاده باشند، غير قابل انکار باشند، و خود فرد هم انجام آنها را تشخيص داده باشد. دو شرط اوليه عقيده را در مقابل تغيير مقاوم ميکنند. شرط سوم و چهارم مرتبط باهم هستند و نشانگر شرايطي هستند که روی فرد فشار ميآورند که  اعتقاد خود را کنار بگذارد. در اينجا ما بايد يک شرط پنجم را هم مشخص کنيم و آن شرايطي است که منجر به اين ميشود که فرد اعتقاد خود را بکنار بگذارد. 5- فرد بايد در اطراف خود حامياني داشته باشد. خيلي دشوار است که يک فرد به تنهائي بتواند در مقابل شواهد متناقض با عقايدش پابرجا بماند. اما اگر فرد متعلق به گروهي باشد که همه معتقد به آن عقيده باشند، که بتوانند يکديگر را حمايت نمايند، انتظار ميرود که آن اعتقاد پابرجا مانده و فرد سعي کند ديگران (کساني که عضو آن  گروه نيستند) را قانع نمايد که اعتقادش درست است.”[3]

فستينگر سازگاری (Consonance ) و ناسازگاری (Dissonance ) را در روابط ادراکي فرد، يعني در عقايدش، نظراتش، دانشش، و فهمش از محيط پيرامونش و از اعمال و احساسات خودش را چنين تعريف ميکند. “دو عقيده يا نظريه و يا دانستني و يا عملکرد در ناسازگاری با يکديگر هستند اگر متناقض با يکديگر باشند. برای مثال يک فرد سيگاری که معتقد است سيگار کشيدن خطرناک است اما با اينحال سيگار ميکشد در اينمورد در ناسازگاری با خود بسر ميبرد. او ممکن است بسياری نظرات و عقايد و معلومات ديگر داشته باشد که در سازگاری با سيگار کشيدنش باشند، اما با اينحال هنوز ناسازگاری در ادراکات وی وجود خواهد داشت. ناسازگاری را نميتوان با انکار وجودش و يا توجيه کردنش بطور کامل محو نمود، اما راهي وجود دارد که ميتوان آنرا کاهش داد. اگر افراد بيشتر و بيشتری متقاعد شوند که آن عمل، عملي درست است، بنابراين آن عمل درست بنظر ميرسد و تناقض ادراکي فرد به حداقل ميرسد. {يک فرد سيگاری در جمع کساني که همه سيگار ميکشند خيلي کمتر احساس تناقض کرده و احتمال کمتری وجود دارد که سيگار را ترک نمايد}”. {درست به همين دليل است که رهبران فرقه برای اعلام نظرات سئوال برانگيز خود، سعي ميکنند آنرا در جمع هواداران وفادار خويش مطرح کنند که شور و شوق و تائيد آنها محو کننده سئوالات و شکهای بقيه باشد. مثل زماني که رجوی ها ميخواستند ازدواج خويش را مطرح کنند و ما را مجبور کردند که افراد را برای تماشای يک ويدئو از شهرهای مختلف انگليس به لندن بياوريم تا شور و شوق اعضأ در لندن پاسخگوی تناقضات دروني آنها باشد.} فستينگر چنين اضافه ميکند: “گاها” تعهد رفتاری نسبت به يک سيستم عقيدتي آنقدر قوی است که فرد ترجيح ميدهد هر کاری را بکند که تناقضات دروني اش به حداقل برسد. حتي ممکن است تحمل تناقض دروني توسط فرد کم درد تر از اين باشد که وی به اين اقرار کند که اعتقادی را که انتخاب کرده است غلط ميباشد.” {وقتي در فرقه ها اعتقادات جديد را با رفتار جديد و تائيد جمع پيرامون ترکيب ميکنند، حاصل اين ترکيب آنقدر قوی است که فرد نميتواند علي رغم تمام شواهد عقلاني و حتي وجود تناقض شخصيتي و احساسي خويش با اين عقيده جديد منکر آن شود و ترجيح ميدهد که اين تناقضات را تحمل کرده و عقيده و رفتار و تائيد جمعي را منکر نشود.} در مورد فرقه مورد تحقيق فستينگر ، وی ميگويد: “اگر اعضأ اين گروه بطور موثری بتوانند منکر محقق نشدن پيش بيني ها شوند، ناسازگاری اداراکي در آنها کاهش خواهد يافت. اما بيشتر مردم، منجمله اعضأ اين گروه، با واقعيت هم روبرو هستند و براحتي نميتوانند ادراکات خود را که نافي بدون شک و ترديد (محقق نشدن پيش بيني هاست) را راحت غورت بدهند. آنها سعي ميکنند به اين واقعيات محل نگذاشته و چشم خود را روی آنها ببندند، همانطور که اينکار را حتما” خواهند کرد. آنها ممکن است که خود را قانع کنند که تاريخ اشتباه بوده است و پيش بيني حتما” محقق خواهد شد، آنها حتي ممکن است چشم اميد به تاريخي ديگر ببندند کما اينکه فرقه ميلريتس {نام فرقه مورد نظر فستينگر} چندين بار اينکار را کردند. بعضي از آنها حتي به اين عقيده رسيدند که مسيح آمده و همه آن اتفاقات پيش بيني شده رخ داده است اما نه در زمين بلکه در بهشت. معتقدين ممکن است سعي بکنند که راهي برای توجيه تناقضات عقيده جديد با واقعيت پيدا کنند و معمولا” راههای که نشانگر نبوغ آنهاست هم جهت اين توجيه پيدا ميکنند. توجيه منطقي ميتواند از ميزان ناسازگاری بکاهد. و در صورت حمايت بقيه، توجيه ميتواند موثر واقع شود، چرا که ميتواند تائيدی در صحت توضيحات و يا تفسيرات جديد باشد. از شانس رهبر فرقه، معتقدين سرخورده ميتوانند به افراد ديگر در فرقه مراجعه کرده، کساني که همان تناقضات را دارند و به اين ترتيب ميتوانند فشار دروني خود را کاهش دهند. {بنظر ميرسد واقعا” درد فردی در جمع تخفيف مييابد، يعني اگر ما کسان ديگری را هم ببينيم که همدرد ما ميباشند، راحتتر ميتوانيم درد خود را تحمل نمائيم.} در گروه افراد ديگر هم از توجيهات مطرح شده حمايت خواهند کرد و در نتيجه ميتوان راحتتر آن توجيهات را پذيرفت و شوک محقق نشدن پيش بيني ها را تخفيف داد.”[4]

جهت ديدن اين تئوری در عمل، اجازه دهيد به مثالي که درباره خود زدم بازگشته و آنرا قدری دقيقتر نگاه کنيم. بر طبق اين تئوری، ناسازگاری دروني من ناشي از تضاد بين شخصيتم بود و رفتاری که تشکيلات ميخواست من داشته باشم. شخصيتم به من ديکته ميکرد که ملايم بوده، نسبت به ديگران مهربان باشم و نقاط مثبت آنها را ببينم و رفتار ديکته شده از طرف تشيکلات از من ميخواست که سختگير بوده، حتي خشن باشم و نقاط منفي افراد را متن نظر قرار داده و همواره انتقادی برخورد کنم. برای رفع اين ناسازگاری که طبعا” رنج آور بود من يا بايد شخصيت خود را عوض ميکردم که کار ساده ای نبود، حتي اگر انجام شدني باشد. بخصوص اگر فرد خودش آنرا منفي نبيند و از ديگران هم نسبت به آن شخصيت اشعه مثبت بگيرد. و يا بايد رفتاری را که بمن ديکته ميشد رد کرده و آنگونه رفتار کنم که شخصيتم بمن ديکته ميکرد. اينهم کار ساده ای نبود چرا که حضور من در آن تشکيلات عميق تر از آن بود که من بتوانم بخاطر اين دستورالعمل، همه پيوند های عاطفي، عقلاني و عقيدتي خود را قطع نمايم. مجددا” اگر بحثهای بخش گذشته را به ياد آوريم و استفاده ای که فرقه ها از شيوه های نفوذ و تاثير گذاری ميکنند را به ياد آوريم، ميتوانم بگويم که حتي تا آنزمان من آنقدر برای بودن با سازمان پرداخت کرده بودم که خداحاقطي با آن پرداختها کار ساده ای نبود. از طرف ديگر همانطور که در بخش گذشته ديديم نفي اقتدار، حتي اگر آن اقتدار مشروعيت درست و حسابي هم نداشته باشد و فرد پيوند خاصي با آن اقتدار نداشته باشد، کار چندان ساده ای نيست، چه برسد در فرقه که مسئولين در آنجا پشتوانه و مشروعيت قوی ای برای اعمال اقتدار خود بوجود آورده اند. در مجاهدين دستورات و رهنمودها، طبق آموزشهای سازمان، نوعي مشروعيت الهي داشت و نفي يک دستورالعمل گاها” بمعني نفي مشروعيت پشت آن بوده و ميتوانست حتي بمعني نفي انقلابي بودن، دين و خدا باشد. بنابراين در آنزمان تنها راه  من اين بود که منطقا” خود را قانع سازم که اين ويژگي شخصيتي من منبعث از شخصيت ليبرالي من است و بايد نفي شده و عوض شود (توجيه عقلاني  مشگل و حل تضاد به نفع رفتار تحميلي). بنابراين از آنزمان به بعد، يکي از اهداف من مادامي که در تشکيلات بودم، عوض کردن اين بخش از شخصيتم بود. البته از آنجا که سال بعد به بخش سياسي سازمان منتقل شدم و ديگر رابطه ای مستقيم با ايرانيان و هواداران نداشتم، تشکيلات هم مشگلي با اين ويژگي من نداشت، بخصوص که در اين کار تازه داشتن برخوردی مودبانه و ملايم و مهربان، نقطه مثبت محسوب ميشد و ميتوانست باعث جذب مخاطبان خارجي شود. نکته جالب اينستکه، علي رغم اينکه من ديگر مجبور به داشتن رفتاری متناقض با اين ويژگي شخصيت خود نداشتم، اما با اينحال هنوز در درون دچار ناسازگاری بوده و احساس ميکردم بايد  خود را تغيير داده و حتي جهت تسهيل اين تغيير همواره کوشش داشتم که تشکيلات را قانع کنم که مرا از کار ديپلماتيک کنار بگذارند، تا راحتتر و سريعتر تغييرات را در درون خود بوجود آورم. در همين جا بايد متذکر شوم که بسياری از افراد ديگر که شخصيتي مشابه من داشته و مجبور به داشتن رفتاری متناقض بودند، نهايتا” تغيير شخصيت داده و تبديل به فرد ديگری شدند.

نتيجه اينکه من فکر ميکنم، برای تغيير شخصيت يک فرد، تغيير رفتاری لازم است، اما شايد کافي نباشد، بخصوص اگر آن ويژگي شخصيتي در اعماق ذهن او حک شده باشد و في المثل به دوران طفوليت وی برگردد. درست بهمين دليل است که در کنار تغيير رفتار فرقه ها بايد حربه های ديگر را هم برای تغيير شخصيت افراد بکار گيرند، حربه هائي مانند استفاده از هيجانات که در بخش آينده درباره آن صحبت خواهيم کرد.

 

چگونه رهبران فرقه ها ميتوانند رفتار ما را عوض کنند، رفتاری را منجمد نموده و يا آنرا تشويق کنند؟

 

مايکل ماهوني (Michael J. Mahoney ) از دانشگاه پنسلوانيا، و کارل تورسن (Carl E. Thoresen ) از دانشگاه استنفورد در کتاب خود تحت عنوان “کنترل خود” توضيح ميدهند که چگونه ميتوان يک رفتار را تغيير داده و رفتاری طراحي شده را با آن جايگزين نمود. آنها توضيح ميدهند که : در تغيير رفتار” سه مرحله وجود دارد: 1- مقدمات، 2- رفتار، 3- نتايج: مقدمات، علائمي هستند که فرد را متوجه ميکنند که کدام رفتار وی در شرايط خاصي مناسب نبوده و لازم است که تغيير کنند. مقدمات معمولا”، نتايج ادامه آن رفتار را پيش بيني کرده و فرد را متوجه ميسازند که در صورت ادامه آن رفتار وی با چه عواقبي روبرو خواهد شد. برای مثال معمولا” رانندگي افراد کاملا” تحت کنترل اين مقدمات بازدارنده هستند، قوانين رانندگي، وجود علائم مختلف در راهها، چراغ خطرها، دوربينهای مخفي و علني، وجود ماشين پليس در خيابانها، همه جزو مقدمات هستند که به فرد يادآور ميشوند که اگر بد رانندگي بکند، چه عواقبي در انتظار وی خواهد بود. از طرف ديگر علائم مقدماتي ديگر که ميتوان آنها را محرکهای کنترل کننده ناميد در مکانيسمهای تغيير رفتاری برای مقابله با پرخوری و ترک سيگار مشاهده ميشوند. … نتايج يک رفتار، اتفاقاتي است که در اثر ادامه آن رفتار و بلافاصله بعد از آن اتفاق ميافتند. آنها را ميتوان به سه دسته تقسيم نمود: مثبت، منفي و خنثي. … اگر رفتاری جهت ايجاد يک نتيجه و يا بيشتر کردن آن باشد، مثبت خوانده ميشود، اگر بالعکس در جهت رفع يک نتيجه و  يا کاهش آن باشد منفي ناميده ميشود. و اگر نتيجه رفتاری نه خواستني باشد و نه ناخواستني، ميتوان آنرا خنثي ناميد. … نتايج همانند علائم مقدماتي ميتوانند روی استمرار و يا توقف يک رفتار تاثير بگذارند. بطور عام ميتوان گفت اگر ما نتيجه ای را تشويق نمائيم، باعث استمرار آن رفتار ميشود و بالعکس اگر نتيجه ای را با تنبيه پاسخ گوئيم باعث کم شدن آن رفتار و يا توقف آن ميشود. … البته بايد توجه داشت که در بسياری موارد تنبيه تاثير کمتری در توقف يک رفتار دارد تا تشويق در استمرار يک رفتار ديگر.”[5]

طراحان رفتار {کساني که ميخواهند رفتار خود و يا ديگران را تغيير داده و يا رفتار جديدی را بوجود آورند} با سه حالت مختلف روبرو هستند که هر يک جای بحث جداگانه دارد: 1- ميخواهند مانع بروز رفتاری شوند {مثلا” ميخواهند بکسي کمک کنند که سيگار کشيدن را ترک کند.} و يا رفتار جديدی را در فرد بوجود آورند {منظم و مرتب و وقت شناس شود}. 2- رفتاری را در فرد حفظ کرده و يا آنرا تشديد نمايند. 3- رفتاری را کم کرده و يا آنرا از بين  ببرند.”[6]

  • بوجود آوردن يک رفتار جديد: يکي از موفقترين شيوه ها برای بوجود آوردن رفتاری جديد در فرد «شکل دادن» نام دارد. در اين روش عکس العمل فرد مورد نظر گام به گام در جهت رسيدن به رفتار مورد نظر با تشويق تقويت ميشود. شيوه ديگر «دستورالعمل» نام دارد؛ در اين شيوه رفتار جديد به فرد يا بصورت شفاهي و يا کتبي توضيح داده ميشود. شيوه سوم «سرمشق قرار دادن» نام دارد اين شيوه همچنين ممکن است «نگاه کن و ياد بگير» ناميده شود. بطور خلاصه در اين شيوه بفرد نشان داده ميشود که رفتار ايده آل چگونه بايد باشد. {مثلا” نشان دادن فرد ديگری که وی بتواند از او سرمشق بگيرد و يا نشان دادن يک رفتار مناسب در خود فرد جهت تکرار و سرمشق گرفتن از آن.} تحقيقات نشان داده که شيوه «سرمشق قرار دادن» موثر ترين و موفق ترين و قوی ترين شيوه برای تغيير يک رفتار و يا ايجاد يک رفتار جديد در فرد است. {بعدا” شاهد اين خواهيم بود که فرقه ها با سرمشق قرار دادن اعضأ قديمي برای اعضأ جديد از اين شيوه استفاده ميکنند که به اعضأ جديد ياد دهند که چگونه بايد در فرقه رفتار کنند.} شيوه ديگر را ميتوان «رفتار جديد با کمک مربي» ناميد، در اين روش ابتدا از روش «سرمشق گيری» استفاده ميشود و به فرد نشان داده ميشود که چگونه بايد رفتار نمايد و پس از آن يک مربي عهده دار آموزش گام به گام فرد برای بکار گيری رفتار جديد ميشود.” (برگرفته از صفحات هفت و هشت کتاب) در فرقه ها تمام اين شيوه ها و يا ترکيبي از آنها بکار گرفته ميشود که رفتار فرد را از آنچه که بوده به آنچه که بايد باشد تغيير دهند.
  • تشديد و يا حفظ يک رفتار: تنبيه و تشويق: برای مثال پدر و مادر يک بچه از مجازات و تشويق استفاده ميکنند که فرضا” به کودک خود ياد دهند که چگونه سر سفره رفتار کند، چگونه دندانهای خود را مسواک بزند و … اگر کاری را که خواسته آنهاست انجام نداد تنبيه ميشود و اگر انجام داد تشويق ميگردد. {در فرقه ها تنبيه ميتواند شامل تنبيهات تشکيلاتي (مثل پائين آوردن رده) و يا تنبيهات رواني (مثل منزوی کردن فرد از جمع، بي محلي کردن به وی، شرکت ندادن او در نشستهای جمعي و سطح بالا، و يا حتي اطلاعات ندادن به وی ) و حتي تنبيهات فيزيکي (زنداني کردن، کتک زدن و حتي شکنجه کردن) باشد. و تشويقات هم ميتوانند معکوس اعمال فوق باشد.} تحقيقات نشان داده که تشويق در صورت انجام عملي موثر تر است تا تنبيه بخاطر انجام  ندادن عملي. قوانيني که در بکار گيری اين شيوه بايد متن نظر قرار گيرند عبارتند از: 1- تنبيهات و يا تشويقها بايد بتدريج زياد و يا کم شوند و نه به يکباره و بصورتي شديد. 2- رسيدن به تنيجه دلخواه بايد  از طرف فرد قابل انجام باشد، و يا بعبارت ديگر در توان فرد باشد که آنرا انجام دهد. يک نوع برخورد که از طرف مربيان کنترل رفتار ابداع شده، عبارت است از «کنترل مشوقها»، به اين معني که در صورت انجام يک رفتار فرد را با يک مشوق و در صورت انجام رفتاری ديگر او را با مشوقي ديگر روبرو ميسازند. (برگرفته از صفحات هشت و نه کتاب) در مجاهدين اگر مسئولين از رفتار ما راضي نبودند ميشد آنرا بشکلهای مختلف ديد، مثلا” به جلسه ای که بقيه اعضأ هم رده ما دعوت ميشدند ما فراخوانده نميشديم، و يا مثلا” آنها به جلسه ای با حضور رهبری برده ميشدند و ما را نميبردند، آنها را در انجام کاری شرکت ميدادند و ما را به انجام کاری نا مناسب تر وا ميداشتند. و اگر رفتار مورد دلخواه آنها در فرد شکل نميگرفت، رده فرد گرفته ميشد، در مراحل بعدی او را زنداني ميکردند و در مواردی شنيده ام که افراد مورد آزار فيزيکي و شکنجه هم قرار گرفته اند.
  • از بين بردن يک رفتار: يک رفتار را ميتوان با شيوه های مختلف تخفيف داده و يا بکل از بين برد. يکي از شيوه هائي که خيلي استفاده ميشود، شيوه «خاموش کردن» نام دارد، در اين شيوه مربي سعي ميکند بفهمد که چه عاملي باعث تشويق و يا تشديد رفتار مربوطه در فرد ميشود و با «خاموش کردن» و يا از بين بردن آن عامل سعي ميکند که رفتار فرد را عوض نمايد. {در مجاهدين گاها” با تغيير مسئوليت يک فرد ميتوانستند باعث کمرنگ شدن يک رفتار و پررنگ شدند رفتاری ديگر شوند. برای مثال هراز چند گاه مسئولين سياسي را به کمپ های نظامي ميفرستادند تا رفتار و افکار ليبرالي آنها تخفيف يافته و محو شود. در يکي از اين آموزشها، يکي از اعضأ بخش سياسي که ميخواست نشان دهد تا چه حد خود را با شرايط نظامي منطبق کرده و مقاوم است، آنقدر گرمای عراق را تحمل کرد که از گرما زدگي کشته شد.} … شيوه ديگر که جهت کاستن و يا از بين بردن يک رفتار بکار گرفته ميشود عبارت است از «کنترل مشوقها». در اين شيوه اگر مشخص شود که رفتاری واقع شده است، مشوق مربوطه تغيير ميکند که باعث شود آن رفتار کمرنگتر شود. {مجددا” در مجاهدين وقتي فرضا” تشخيص ميدادند که فردی به محيط کار و يا افردای که با آنها کار ميکند علاقه مند شده است و يا حتي در انجام کارش «خيلي موفق است» و توانسته علاقه و احترام افراد ديگر را نسبت به شخص خودش جلب نمايد، برای از بپين بردن به اصطلاح فرديت وی او را به شهر و کار ديگری منتقل ميکردند.} شيوه سوم که باعث کمرنگ شدن و يا از بين رفتن يک رفتار ميشود «تنبيه است». (بر گرفته از صفحات ده و يازده همان کتاب)

 

نظم و ترتيب (ديسپلين) بعنوان ابزاری برای تغيير رفتار:

 

در فرقه ها بعلت نظم و برنامه روزانه دقيقشان، از همان روز اول و شايد لحظه اول ورود، فرد تازه جذب شده مجبور است که رفتار خود را تغيير دهد؛ اين تغيير ممکن است از تغيير رفتاری ساده ای شروع شود. برای نمونه، استيون حسن در اين مورد مثالي ميزند، وی ميگويد: ” موني ها خيلي از آداب و رسوم شرقي را رعايت ميکنند، برای مثال درآوردن کفش بهنگام ورود به يک مرکز آنها، دوزانو نشستن، و يا تعظيم کردن در مقابل يک عضو قديمي تر. مرعات همين چيزهای کوچک فرد را وارد شرايط خاصي ميکند. و اگر او با اين رفتار برخوردی مثبت و پر انگيزه نداشته باشد، ممکن است رهبر با او برخورد کرده و او را متهم به اين بکند که «خودخواه» است و ناخالص ميباشد و يا به اندازه کافي کوشش نميکند (که خود را تغيير دهد). از او خواسته ميشود که مثل يک عضو قديمي تر برخورد کند تا جائيکه حتي نحوه صحبت کردن وی را هم تقليد نمايد.”[7] { شيوه سرمشق قرار دادن جهت تغيير رفتار. اگر دقت کنيد افراد فرقه ای حتي مثل هم صحبت ميکنند و گاها” لحن صحبتشان هم مثل هم است، اين مشابهت عمدتا” دستوری نيست بلکه تقليدی است.}

دسيپلين و برنامه روزانه درست مانند ورود افراد به خدمت نظام وظيفه، دو عامل مهم در تغيير رفتار و نهايتا” تغيير شخصيت افراد تازه وارد به يک فرقه هستند. ديسپلين چيزی نيست که کسي بتواند بسادگي آنرا رد کرده و يا در مقابل آن مقاومت کند، همه منطقا” ميدانند و قبول دارند که اين بخش مهم هر نوع از تشکيلات است که رسيدن به هدفي را دنبال ميکند. معمولا” همواره يک نوع رابطه مستقيم بين نوع تشکيلات و هدفي که دنبال ميکند با نوع نظم و ترتيب و برنامه کار موجود در آن تشکيلات وجود دارد. (طبعا” ارتش که هر لحظه با مسئله مرگ و زندگي روبروست، طبيعي است که بالاترين ديسپلين را داشته باشد، در حاليکه يک کلوب معمولي ممکن است محروم از داشتن يک ديسپلين قابل رويت و جدی باشد.} اما در فرقه های مخرب ديسپلين موجود هيچ نوع سازگاری با دعوت اوليه و اهداف فرقه نداشته و حتي خيلي شديد تر از ديسپلين ارتش است. اين نوع از نظم و ترتيب نه تنها شامل برنامه روزانه کار ميشود، بلکه چه بطور مادی و چه بلحاظ فکری تمام وقت آزاد فرد را در بر گرفته و اجازه انجام هيچ کار بدون برنامه و يا با خواست شخصي را به او نميدهد. هدف در فرقه کنترل کامل و مطلق وقت، رفتار، فکر و احساسات فرد است و او مجبور است تمام لحظات فعاليت خود، و هر نوع انحراف از مسير فرقه را به مسئولين خود گزارش دهد. وجود اين نوع از ديسپلين فوق العاده در فرقه ها، خود بخود بشکلي نامرعي به مسئولين کمک ميکند که رفتار اعضأ را تغيير دهند. در مجاهدين برای انجام هر کاری قانوني وجود داشت و يک مسئول ميبايست برای تمام لحظات تحت مسئول خود برنامه کار داشته باشد و او را کنترل کند که دقيقا” طبق برنامه حرکت نمايد. رفتار يک فرد تازه وارد از لحظه اول ورود که ميبايست کفشهايش را در آورده و وارد پايگاه شود تحت نظارت دقيق قرار ميگرفت، خوردن و خوابيدن، کجا ميتواند برود و کجا نميتواند، چه کاری ميتواند بکند و چه کاری را نميتواند، به چه موزيکي ميتواند گوش دهد و شنيدن کدام نوع از موسيقي ممنوع است، گوش دادن به راديو و مشاهده تلويزيون، برای همه اين کارها برنامه و قانون وجود داشت، و همه اينها  کمک ميکرد که رفتار فرد تحت کنترل دقيق قرار گرفته و گام به گام تغيير نمايد. سرمشق قرار دادن اعضأ قديمي هم يک قانون نا نوشته و شايد حتي نا گفته ولي کاملا” جا افتاده بود، برای مثال زمانيکه ما هنوز عضو  انجمن دانشجويان مسلمان (هوادار سازمان مجاهدين)  بوديم از مسئولي شنيديم که اعضأ سازمان در زندان همه مشترکا” از يک ظرف و يا سيني غذا ميخوردند، جهت تقليد از آنها ما تمام ظروف را جمع کرده و از روز بعد غذا خوردن بطور جمعي از يک سيني مشترک جزو دستور کار انجمن قرار گرفت. درهر پايگاهي مردان حول يک سيني و زنان حول سيني  ديگر نشسته و مشغول خوردن غذا ميشدند. همين تغيير رفتار مختصر بهنگام غذا خوردن ميتوانست بخودی خود باعث نوعي از تغيير شخصيت در ما شده و مثلا” تمايلات ليبرالي و فردی ما را دستخوش تغيير کند. در کنار اين سرمشق گيری از اعضأ سازمان بايد عامل ديگری را هم که نقش برجسته ای در تغيير رفتاری و بالطبع تغيير شخصيتي ما داشت هم اسم برد و آن «فشار همقطاران» و يا اعضأ ديگر انجمن بود. برای نمونه در مثال فوق کساني که در ناسازگاری بين شخصيت خود و اين روش خوردن و آشاميدن سعي ميکردند شخصيت خود را حفظ کرده و وارد اينگونه رفتار نشوند و يا بنوعي ميانه را بگيرند، بشوخي و يا بجدی مورد حمله و تعرض اعضأ  ديگر قرار ميگرفتند. برای مثال وقتي موقع خوردن سعي ميکردند از گوشه سيني خورده و مرزی بين بخش خود و ديگران بوجود آورند، بقيه با خط گيری از مسئولين، با تعرض به بخش آنها سعي ميکردند که اين مرز را از بين برده و يا او را مجبور به اطاعت از جمع کرده و يا گرسنه از سر سفره بکنار رود. حمله با خمير نان بشگل گلوله هم ازشيوه هائي بود که اعضأ برای تغيير رفتار و در نتيجه شخصيت افراد بر سر سفره نهار و شام بکار ميگرفتند. البته بعدها با انتقال بيماری سرما خوردگي از يک فرد به افراد ديگر و پائين آمدن راندمان کار گروه در اثر افزايش بيماريها اين شيوه خوردن منسوخ شد و راهي ميانه يعني استفاده دو نفر از يک ظرف قانون خوردن شد. اين شيوه از طرفي باز باعث از بين رفتن ويژگيهای فردی افراد ميشد و در عين حال چون افراد بيمار شريک نميگرفتند، مانع انتقال بيماری به ساير افراد ميشد.

اگر اين موضوع را قبول داشته باشيم که شخصيت و هويت يک فرد مجموعه ای از عقايد و نظرات و رفتار اوست، متوجه ميشويم که همين  تغيير رفتار در خوردن، خوابيدن و کارکردن، اينکه فرد چه چيزی را ميتواند بخواند، بشنود و ببيند و يا بعکس نخواند و نشنود و نبيند، چه طرح و رنگ لباسي را بپوشد و چه رنگ و مدل لباسي را نپوشد، … ميتواند قدم به قدم و مرحله به مرحله باعث تغيير شخصيت  فرد شده و يا حداقل شخصيت گذشته او را در حالت تدافعي قرار داده و مانع تاثير گذاری آن در احيأ عقايد گذشته ماقبل فرقه ای فرد شود.

 

شتاب دهندگان – کاتاليستها:

 

فرقه های برای تغيير شخصيت افراد تازه جذب شده، و يا حداقل جهت جلوگيری از تاثير منفي شخصيت آنها روی افکار و عقايد نوپای فرقه ایشان، از ترفندهای مختلفي استفاده ميکنند که بعضي از آنها خود مستقيما” روی تغيير شخصيت فرد تاثير ميگذارد و بعضي ديگر نقش کاتاليزور و يا شتابدهنده را برای شيوه های ديگر بازی ميکنند. بسياری از اين کاتاليستها در واقع کمک کننده ای هستند برای منزوی کردن هرچه بيشتر فرد از دنيای بيرون و تغيير رفتار او، که نهايتا” منجر به اين ميشود که احساسات و شخصيت گذشته وی نتوانند تاثير منفي ای روی عقايد فرقه ايش داشته باشند. بعضي از اين کاتاليستها عبارتند از:

  • کار سخت، کمبود خواب و خوراک و کنترل دقيق روی آن
  • معرفي و جاری کردن زبان و ادبيات جديد درون فرقه ای
  • فشار ساير اعضأ و همقطاران
  • کنترل اطلاعات

 

کار سخت، کنترل دقيق روی خورد و خواب:

 

کار سخت يکي از موثر ترين ابزار در کنترل فکری افراد است، چرا که کار سخت نه فرصت و نه حالي برای فرد باقي ميگذارد که وی بتواند گذشته خود را بخاطر آورده و احساسات اش بتوانند کمک به بازگشت عقايد گذشته اش بکنند. کار سخت باعث ميشود که حداکثر فکر فرد معطوف به ضروريات حيات شده و زماني برای فکر به موضوعات عميقتر مثل عقايد پيدا نکرده و نتواند عقايد و نظرات جديد خويش را بازبيني کرده و اشکالات آنها را دريابد. در بسياری مواقع کار سخت در فرقه ها، فقط برای مشغول کردن افراد است و حاصل واقعي آن چه برای خودشان و يا برای فرقه حداقل است، بعبارتي در فرقه ها بسياری مشغول چاله کندن و بقيه مشغول پر کردن همان چاله ها هستند و يا افراد کارهائي انجام ميدهند که روزها و يا ماههای بعد بايد با انرژی گذاری زياد آنها را به حالت اوليه بازگرداند. انجام  چنين کارهائي بخودی خود باعث ميشود که عقايد پايه ای افراد روی موضوعاتي مثل «مفيد بودن يک عمل»، «انجام عمل با فکر و مطالعه کافي»، «انجام کار با ديد انتقادی و اصلاح کننده» و يا «بررسي درست و غلط يک عمل» عوض شده و وی ياد گرفته و عادت بکند که کار را فقط بصرف انجام شدنش، انجام داده و بعبارتي مثل يک آدم مصنوعي بدون فکر و يا دادن نظری انتقادی فقط انجام وظيفه کند. انجام چنين کارهائي و عادت به اين نوع کارکردن، باعث ميشود که بتدريج بخش انتقادی و حتي منطقي مغز و فکر تعطيل شده و رفته رفته فرد کم و کمتر با ديد انتقادی به کارها و رفتار خود و ديگران نگاه کند. حتي اگر کار درون فرقه ای بظاهر مثبت باشد، مثلا” فرد در خيابانها کمک مالي جمع کند و يا از سياستمداران و افراد متفرقه برای اهداف فرقه امضأ جمع کند و در پايان روز از دستآورد خود راضي باشد، اين کار سخت باعث ميشود که تمام وقت آزاد وی گرفته شود و ديگر وی نتواند در مورد اعمال و رفتار و گذشته خود فکر کرده و عقايد جديد خود را به زير سئوال ببرد، به اين فکر کند که آيا اعمال و افکار جديدش منطبق با اصول و پرنسيبهای شخصي و ملي و عقيدتيش هستند و يا خير؟ آيا اعمال و کردارش او و فرقه را به اهداف از قبل اعلام شده نزديک ميکنند و  يا نه؟

برای نمونه هواداران واعضأ حرفه ای مجاهدين، ساکن شهرهای مختلف اروپا و آمريکا، در دهه  شصت (ه – ش) و هفتاد و شايد حتي در دهه اخير، روزانه از ساعت هفت صبح تا بعضا” ساعت نه شب، بايد در خيابانها، قطارها و اتوبوسها با مردم عادی در مورد مسائلي اغلب غير واقعي و دروغين صحبت کرده و فرضا” برای کودکاني که هرگز وجود خارجي نداشته اند کمک مالي جمع ميکردند. بدون اينکه وقتي داشته باشند که درباره عملکرد خود و بحثهائي که در طي روز با مردم عادی کرده اند فکر کرده و آنها را و درست و غلطشان را و يا حتي مفيد بودنشان را مورد بررسي قرار دهند. بزودی اين افراد نميتوانستند به چيز ديگری فکر کنند مگر درآمد روزانه و فراگيری شيوه های نوين برای افزايش آن درآمد و در نتيجه راضي کردن مسئولين خود. به اين ترتيب پس از مدت کوتاهي، بهترين، درستکارترين، معتقدترين افراد برای درآمد بيشتر دروغهای بزرگ و بزرگتر ميگفتند، بطوريکه همانطور که در گذشته گفته شد، شخصيتشان بهمراه رفتارشان عوض شده و دروغ و تزوير و ريا و نفاق در آنها نهادينه شده و باصطلاح بخشي از ايدئولوژيشان ميشد. من ميتوانم مدعي شوم که تقريبا” تمام افراد پس از حداقل يکسال کار اينچنيني بدون آنکه بدانند و متوجه باشند، «هدف وسيله را توجيه ميکند» بخشي از ايدئولوژی وساختار فکری و عملکردشان ميشد. آنها به تدريج ياد ميگيرند که حتي به اقوام و دوستان گذشته خود و هر کسي که در فرقه نيست دروغ گفته و برای پيش برد اهداف و خواستهای سازمان هر کاری را کرده و هر دروغي را به هرکسي بگويند. آنهائي که در عراق بودند هم وضع بهتری نداشتند، گرچه آنها با مردم عادی در تماس نبوده و مجبور نبودند بخاطر درآمد روزانه شخصيت خود را خرد کرده و هر نوع تزوير و ريائي را برای درآمد بيشتر بکار گيرند، اما انزوای فيزيکي موجود در عراق، کار سخت و طاقت فرسای روزانه، تمرينات و عمليات نافي منطق و عقل گرائي، خستگي مفرط فيزيکي، انجام کارهائي که لحظاتي بعد معکوس ميشدند، نشستهای طولاني انتقاد از خود، ساعتها نگاه کردن به سخنراني های متفاوت رجوی ها، باغباني و پاک  کردن خيابانها، … همه و همه باعث ميشدند که آنها وقت آزادی برای فکر کردن و بازبيني کردار، رفتار، و افکار خود نداشته و در نتيجه  بتدريج ياد بگيرند که کار را تنها بصرف انجام شدنش و رضايت مسئولين بالاتر انجام دهند و نه درست و مفيد بودنش. آنها آنقدر در لحظات درگير ميشوند که نميتوانستند و نميتوانند فکر کنند که فرضا” دارند با دشمن کشورشان بر عليه ملتشان همکاری ميکنند. همان ملتي که بخاطر وی به مجاهدين پيوسته اند.

بعنوان نمونه که چگونه کار روزانه آنها ميتواند بخش منطق و عقلگرائيشان را تعطيل کرده و چگونه رفتار جديد باعث ميشود که شخصيت آنها بتدريج عوض شده و آنها نتوانند به افکار و عقايد گذشته شان بازگردند، اجازه دهيد بخشي از خاطرات خود را از نسخه اصلي آن در مورد يکروز کار افراد در عراق ذکر کنم. اين بخش از خاطراتم درباره کار و آموزش «گروه های ويژه» است که برای بظاهر مبارزه با «رژيم» به داخل کشور فرستاده ميشدند، در حاليکه بواقع کار آنها عمليات تروريستي در داخل کشور بود عملياتي که جدا از تروريستي بودنشان حتي بدون هدف هم بودند به اين معني که اگر عمليات تروريستي گذشته آنها هدف و استراتژی خاصي را دنبال ميکرد، عمليات تروريستي بعدی سازمان حتي بدون داشتن هدف و استراتژی خاصي بوده و فقط نقش مشغول کردن افراد را داشت. چرا که ديگر صدام حسين بعد از آتش بس با ايران، به آنها اجازه باصطلاح لشگر کشي را نميداد و آنها برای توجيه اينکه هنوز کماکان مشغول مبارزه مسلحانه هستند، چنين عمليات تروريستي کوری را انجام ميدادند.

يک نمونه از کار سخت و تغيير رفتار اعضأ مجاهدين در عراق در دهه هفتاد (ه- ش)

” اعضأ اين گروه ها مجبور به فراگيری تمرينات سخت فيزيکي و رواني شده بودند. برای نمونه آنها ميبايست بتوانند برای چندين روز در بيابان و يا در باطلاقها بدون داشتن مواد غذائي و آب زندگي کنند، آنها ميبايست ميتوانستند در چنين شرايطي آب و مواد غذائي خود را در محيطي که در آن قرار داشتند بدست آورده و في المثل بجای خوراک معمولي از قورباغه و ساير جانورها و حشراتي که پيدا ميکردند تغذيه نمايند. آنها ميبايست برای ساعتها بدون کوچکترين حرکتي در يکجا بايستند، در حاليکه لامپي برای جذب پشه ها و ساير حشرات در کنار آنها روشن بود و به اين ترتيب آنها طعمه نيش اين حشرات ميشدند. بعضي از ما اعضأ بخش سياسي سازمان برای چند روزی به آنجا فرستاده شده بوديم که باصطلاح بتوانيم با ديدن آنها با تمايلات ليبرالي و روشنفکری خود برخورد نمائيم. شب اولي که ما آنجا بوديم، مسئول آنها به ما گفت که به زودی وی و چند فرمانده ديگر به اعضأ حمله خواهند کرد تا عکس العمل آنها را بازبيني نمايند. وی ادامه داد که ما به آنها گفته ايم که يک چريک همواره بايد با يک چشمش بخوابد و چشم ديگرش را برای مراقبت باز نگه دارد، آنها بايد برای همه چيز آماده باشند و امشب ما ميخواهيم آمادگي آنها را آزمايش نمائيم. در نيمه های شب حمله آنها به اعضأ شروع شد. آنها با سلاحهای خود آهسته به خوابگاه آنها رفته و ناگهان شروع به داد و فرياد و تيراندازی کردند. چند نفری بلافاصله حتي قبل از شروع داد و فريادها بيدار شده و خود را آماده نشان دادن عکس العمل کردند، اما چون بقيه به اندازه کافي از خود آمادگي برخورد با اين حمله را نشان ندادند همه منجمله آنهائي که برخورد مناسب را نشان داده بودند مجبور به تحمل مجازات شدند {شکستن بحث منطق و عقلگرائي و عدالت خواهي – مجازات بخاطر خطای ديگران}. بعد از دقايقي همه صف کشيده آماده عمل بودند. عملياتي که شامل راه رفتن با پای برهنه روی سنگها و خارها ، سينه خيز رفتن روی گل و شل بود، آنها لحظه ای ميبايست سينه خيز راه ميرفتند، لحظه ای ديگر بدو و بعد از چند دقيقه چهاردست و پا. با يک علامت ميبايست از نزديکترين درخت و يا تير چراغ برق بالا رفته و آنجا بدون حرکت باقي بمانند تا فرمان پائين آمدن به ايشان داده شود. آموزشهای آنها تنها فيزيکي نبود و شامل آموزشهای رواني هم ميشد، گرچه تنها بخش فيزيکي آن، ما را که تنها شاهد اين ماجرا بوديم و آنها را دنبال ميکرديم بکل از نفس انداخته و خسته کرده بود. برای نمونه فرمانده آنها در نقطه ای از آنها خواست که به اطراف آن محل رفته و هريک بزرگترين سنگ موجود را پيدا کرده و به آنجا بيآورند و تهديد کرد که فردی که کوچکترين سنگ را بيآورد و يا نفر آخر باشد  تنبيه خواهد شد. در پايان اين تمرين فرمانده برخلاف حرفي که گفته بود، وی نفر آخر و کسي که کوچکترين سنگ را آورده بود را بکناری کشيده و بقيه افراد را با شنا رفتن روی زمين مجازات نمود. وی به ما توضيح داد که اين افراد بايد ياد بگيرند که در عمليات منتظر برخورد منطقي و عقلاني نبوده و خود را برای روياروئي با هر چيزی آماده کنند. در آزمايشي ديگر از يکي از افراد خواست که برگي از درخت مقابل کنده و به پيش او بيآورد. وی همين کار را کرد، اما فرمانده به او گفت که اشتباه کرده چرا که برگ مورد نظر او را نيآورده و اولين برگي را که پيدا کرده کنده و آورده است. به همين دليل مجددا” مثل قبل بقيه را به استثنأ او مجازات کرد. وی بما گفت که آنها بايد ياد بگيرند که ما خيلي وقتها بخاطر اشتباهات خود مجازات نميشويم بلکه بخاطر عدم دقت و سهل انگاری ديگران دچار عقوبت ميشويم. … آنها در حين انجام اين کارها دائم در حال شعار دادن و خواندن شعرهای سازماني بودند که بعضي از آنها حتي برای ما جديد بودند. شعارهای آنها عبارت بودند از: «مريم مهر تابان ميبريمش به تهران». و يا «با مسعود، با مريم ميجنگيم تا آخر.» . … هر وقت فرمانده آنها از ايشان ميپرسيد که آيا خسته شده اند و يا نه، آنها در جواب ميبايست ميگفتند «آهن – آهن». آهن – آهن در آنزمان شعار سازمان شده بود، نه تنها آنها بلکه همه ما در مقابل هر سختي و دشواری ای ميبايست با خود و يا در کنار اعضأ ديگر بگوئيم «آهن – آهن». درست است سازمان ميخواست ما را همچون آهن در کوره انداخته، ذوب کرده و ما را به شکل نويني در آورد، ما را همچون آهن و يا فولاد، سخت، بدون انعطاف، سرد، بدور از گرمای منطق و ايده آلها، بکند. بنابراين بخصوص در ارتش، ديسپلين بيش از هر زمان ارزش پيدا کرده و خشک تر از گذشته شده بود. در ضمن سازمان سعي داشت که افراد اين گروه ها را تبديل به سرمشقي برای همه اعضأ بکند.”[8]

 

کنترل خواب و کمبود آن:

در نشستي تشکيلاتي در دوران انقلاب ايدئولوژيک، نسرين معاون مريم رجوی در رابطه با اهميت کار زياد و خواب کم، به حضار چنين رهنمود داد: «يک عضو بايد آنقدر از کار روزانه خسته باشد و آنقدر دچار کم خوابي باشد، که وقتي در رختخواب دراز ميکشد و چشمانش را روی هم ميگذارد، بلافاصله به خواب رود و وقتي که صبح چشمانش را باز ميکند هنوز احساس کند که محتاج خوابي بيشتر است، به اين ترتيب وی کمتر در رختخواب، وقتي که تنها است ميتواند فکر انحرافي کرده و کمتر همزاد شيطاني او ميتواند وی را از راه راست منحرف کرده و او را بسمت گذشته خودش بکشد.» (همزاد شيطاني اصطلاحي بود که مريم رجوی در يکي از فازهای انقلاب ايدئولوژيک سازمان بکار برد و منظور وی شخصيت گذشته افراد بود که هنوز در آنها زنده بوده و آنها را بسمت گذشته و عقايد گذشته ميکشاند.) حداقل من شخصا” سه عضو را ميشناسم که هر سه جان خود را بدليل رانندگي با وجود کم خوابي از دست دادند، يکي در آمريکا، ديگری در انگليس و سومي در عراق. کار زياد و کم خوابي آنقدر در مجاهدين مهم بود که بزودی تبديل به يکي از معيارهای شناخت يک عضو خوب شدند. جشمان قرمز و بي رمق شده از بي خوابي نشانگر کار زياد فرد و تعهد و عشق او به رهبری بودند.

 

عوارض کم خوابي:

سوزان گرين فيلد (Susan Greenfield ) در کتاب خود تحت عنوان « يک راهنمائي سير و سفر در مغز انسان» (The Human Brain A guided Tour ) در توضيح خواب چنين ميگويد: ” کار و وظيفه يک خواب معمولي چيست، وقتي که ما کاملا” بي هوش هستيم؟ اين سئوال مهمي است چرا که خوابيدن حداقل برای اجداد ما در دنيای کرو ماگنون[9] (Cro-Magnon ) زمانيکه سي هزار سال قبل ميزيستند يک کار پرخطری بود. کسي که ميخوابيد تهديد اينرا به جان ميخريد که مورد حمله جانواران وحشي قرار گرفته و تکه تکه شود. در نتيجه خواب بايد فوائد و اهميت فوق العاده ای داشته باشد که ما اينهمه خطر را بجان خريده و روزی هشت ساعت در دنيای نيمه بيهوشي فرو مي رويم. امروزه ما ميدانيم که وقتي ما در خواب هستيم مغز با سرعتي بمراتب بيشتر از زماني که بيدار هستيم پروتئين توليد ميکند. مولکولهای بزرگ پروتئيني که عضلات و بدن ما را ميسازند و برای ساختمان تمام سلولهای ما منجمله نرونهای مغز ضروری هستند. علاوه بر اين خواب بما اجازه ميدهد که مواد شيمائي که به مغز کمک ميکنند که کار خود را انجام دهد ذخيره نمائيم {و امروزه ثابت شده است که در طي خواب مغز ميتواند مواد فاسد در مغز را دفع نمايد و مغز را پاکيزه و آماده برای فعاليت روز بعد کند}.”[10]

در فرقه ها معمولا” افراد در خوابگاه های جمعي ميخوابند، جائيکه همه تنگاتنگ خوابيده و بيداری و يا خواب هر يک ميتواند روی خواب ديگری تاثير بگذارد، رفت و آمد افراد در زمانهای مختلف، سر و صدا کردن بهنگام ورود و خروج، در جمعي که حقوق فرد و احترام به آن کمترين ارزش را داراست از ديگر عواملي هستند که افراد را حتي بيش از آنچه که مقصود رهبران فرقه است، دچار کم خوابي ميکند. کمبود خواب اجازه نميدهد که مغز کار خود را بدرستي انجام داده، اطلاعات بدست آمده در طي روز را جابجا و مرتب کرده، اتصال بين نرونها را تنظيم نمايد. فردی که دچار کم خوابي است، سرعت کمتری در فهم و درک موقعيت رواني خود دارد، قدرت تصميم گيری و عکس العملش در روبرو شدن با وقايع و داده های جديد کم ميشود وبيش از هر زمان نقش يک ماشين کند زنده را ايفا مينمايد. ماشيني که در ان واحد تنها يک کار را ميتواند  انجام داده و قدرت تشخيص درست و غلط کار و تصميماتش را ندارد. برای درک اهميت يکي از کارهای خواب اجازه دهيد مثالي بزنم. اگر کامپيوتر شما کند شده باشد، يکي از دلايل آن ميتواند اين باشد که شما خيلي وقت است و شايد هرگز آنرا ديفراگ نکرده ايد. ديفراگ کردن کامپيوتر يعني تنظيم و مرتب کردن حافظه کامپيوتر، چرا که بهنگام کار کردن، کامپيوتر اطلاعات بدست آمده را در جاهای مختلف خود ذخيره ميکند و گاها” بين اين نقاط ذخيره فاصله زيادی وجود دارد و بهمين علت برای جمع زدن يکسری اطلاعات، کامپيوتر بايد کار زياد و رفت و برگشت زياد غير ضروری ای را انجام دهد. در حاليکه کامپيوتری که ديفراگ شده باشد تمام اطلاعات مشابه را در کنار يکديگر قرار داده و در نتيجه برای انجام هر عملي وقت تلف شده کمتری خواهد داشت درست مثل پيدا کردن شي ای در يک اطاق بهم ريخته و يا بالعکس در يک مکان منظم که هر چيز جای خود را دارد. يکي از کارهای مغز بهنگام خواب هم همين است، يعني جمع و جور کردن و منظم کردن اطلاعات موجود در حافظه، در نتيجه مغزی که دچار کم خوابي نباشد خيلي سريعتر ميتواند اطلاعات جديد را جذب و تجزيه و تحليل کند تا مغزی که دچار کم خوابي است. و اين درست همان چيزی است که رهبران فرقه  ها نميخواهند، حداقل برای افرادی که هنوز تغيير شخصيت نداده و باصطلاح شخصيت فرقه ای پيدا نکرده اند که خوابشان و سرعت مغزشان بنفع شخصيت گذشته شان عمل نمايد. مغز خسته، برای هر تصميم گيری و  تشخيص درست وغلط هر عمل خود به انرژی و کار بيشتری احتياج دارد و خيلي زودتر خسته و تسليم ميشود و بهمين دليل است که افراد خسته زود راضي شده و تن به انجام هر کاری ميدهند و خيلي خوشحال خواهند بود اگر از آنها کاری خواسته شود که فقط احتياج به انجام دادن ( و نه فکر کردن) داشته باشد.

در بعضي از فرقه ها اين تنها کم خوابي نيست که اعضأ از آن رنج ميبرند، بلکه در کنار کم خوابي بسياری از آنها از کمبود و مغذی نبودن مواد خوراکي هم رنج ميبرند. اگر بخاطر داشته باشيد در بخشهای گذشته اشاره کرديم که مغز يکي از پر مصرفترين اعضأ در استفاده از مواد غذائي است، بنابراين کمبود مواد غذائي بيش از هر جا روی کار کرد مغز اثر منفي ميگذارد و باعث ميشود مغز نتواند کار خود را آنطور که بايد و شايد است انجام دهد.  بعد از شروع باصطلاح فاز نظامي مجاهدين (يعني بعد از 1360) چه بدليل از بين رفتن منابع مالي (عدم امکان فرستاده شدن پول از داخل برای دانشجويان هوادار در خارج و يا در داخل بدليل عدم امکان جمع آوری کمک مالي از هواداران) و چه بلحاظ اينکه تقريبا” تمام اندوخته هواداران و هر چه که در ميآوردند ميبايست برای مرکزيت سازمان در پاريس فرستاده ميشد، تقريبا” تمام انجمنهای هوادار دچار کمبود مالي بوده و در نتيجه برای چندين سال بيشتر هواداران تشکيلاتي سازمان با سوء تغذيه روبرو بودند، و اين درست در زماني بود که بلحاظ کارهای مختلفي که آنها ميبايست انجام دهند با بيشترين کار و کمترين مدت زمان خواب هم روبرو بودند. بيشتر روزها خوراک ما سيب زميني و يا ماکاروني با سوس گوجه و يا حداکثر برنج با تخم مرغ بود. ميوه و سبزيجات و در نتيجه ويتامين های موجود در آنها تقريبا” بدليل گراني از برنامه غذائي ما حذف شده بودند. و مجددا” اين  درست زماني بود که ما در حال تغيير عقيده و شخصيت بوديم و داشتيم هويت قبلي خود را از دست داده و هويت سازماني پيدا ميکرديم، بنابراين  ميتوانم بگويم که اين کمبود خواب و مواد غذائي هم بنوبه خود کمک فوق العاده ای به سازمان در تغيير ما کردند. البته بعدا” وقتي که سازمان وارد مرحله ديگری از کنترل فکر شد، و احتياج به فعاليت کامل مغز ما پيدا کرد، برنامه غذائي و خواب اعضأ تقريبا” مرتب شد و ديگر نميشود گفت که کمبود مواد غذائي در سازمان از مسائل عام بود و شايد حتي بشود گفت که سازمان از خوراک و شيريني بعنوان نوعي پاداش استفاده کرده و شايد حتي در بسياری موارد ما بيش از حد هم از مواد غذائي برای جبران کمبود ساير لذائذ زندگي استفاده ميکرديم. با اينحال فکر کنم که در بسياری از فرقه های کوچکتر کمبود مواد غذائي يکي از مسائل موجود در آن فرقه هاست.

 

زبان و ادبيات فرقه ای:

” نميتواني بفهمي که تمام هدف «صحبت نو» اينست که وسعت فهم را اندکتر کند؟ نهايتا” ما با {محدود کردن لغات و فهم مفاهيم جديد} جرائم فکری را غير ممکن ميسازيم، چرا که ديگر لغتي وجود ندارد که فرد بتواند افکار خود را با آنها ابراز نمايد.” 1984 جورج اورول

درک بيکرتون (Derek Bickerton ) در کتاب خود تحت عنوان زبان و انواع موجودات (Language and Species ) در اهميت زبان و لغات چنين ميگويد: “خيلي سخت ميتوان تصور کرد که چگونه موجودی بدون داشتن زبان تکلم ميتواند فکر کند، ميتوان گفت که دنيای بدون زبان تکلم مثل دنيای بدون پول است، دنيائي که افراد برای انجام يک معامله ساده، و رد و بدل کردن يک جنس مجبورند بجای بکار گيری پول کاغذی و يا فلزی، اجناس را با يکديگر عوض نمايند، چقدر حرکت در چنين دنيائي کند و رنج آور خواهد بود و چقدر غير ممکن بنظر ميرسد اگر معامله قدری پيچيده تر باشد. … {فکر کنيد که اگر زبان و لغات وجود نداشتند ،ما ميبايست برای بيان هر مطلب ساده ای بجای رد و بدل کردن لغات (هم مانند پول که يک واسط برای بيان ارزش يک کالاست) شکل آنها را کشيده و يا با حرکات دست مطلب خود را بطرف مقابل برسانيم. حال تصور کنيد که برای بيان مطالب پيچيده تر مثل مطالب احساسي و عقيدتي ما چه ميتوانستيم بکنيم.} تمام موجودات ديگر تنها ميتوانند در مورد چيزهائي با يکديگر صحبت کنند که بلحاظ تکاملي و صيانت نفس، برای آنها ضروری بوده است، اما انسان ميتواند درباره  هر موضوعي صحبت کند. فريادها و علائمي که بين حيوانات رد و بدل ميشود کلي بوده و نميتوان آنرا به اجزأ ريزتر تقسيم کرد، اما زبان انسانها را ميشود {و بنابراين ميتوان از لغات ترکيبات جديد، با معاني جديد بوجود آورد} … اگر چه صدای زبان انساني به خودی خود بي معني است، اما ميتوان لغات آنرا بشکلهای مختلف ترکيب کرده و هزاران معني گوناگون را از آنها بدست آورد. … به اين ترتيب با يک تعداد لغات محدود ميتوان يک تعداد نا محدود معني بدست آورد. در ميان حيوانات نميتوان شيوه مکالمه ای که کوچکترين شباهتي به زبان انساني داشته باشد پيدا کرد. … ما تا زمانيکه نفهميم که زبان چيست و برای نوع ما چه کرده است، نميتوانيم خودمان و دنيای خودمان را بدرستي فهم نمائيم. چرا که اگرچه زبان، ما را و دنيائي که در آن زندگي ميکنيم را بوجود آورده و به ما قدرت اينرا داده که محيط پيرامون خود را فهم کرده و آنرا کنترل نمائيم، {اما ما را مجبور نکرده} که به سرچشمه اين دست آوردها { يعني خود زبان} فکر کرده و آنرا مورد بررسي قرار دهيم. ما تا کنون تنها مسير کنترل و تسلط بر همه چيز را طي کرده ايم، بطوريکه حتي با شهامت ترينهای ما هم از اينکه بکجا داريم ميرويم خوفناک شده اند. شايد زمان آن فرارسيده باشد که ما اينبار به کشف منبع و سرچشمه قدرت و دانش خود پرداخته وبدنبال آن برويم که خود آنرا فهم نمائيم.”[11]

همانقدر که زبان در شکل دادن تمدن، فرهنگ و اخلاقيات ما نقش داشته، به همان ميزان هم ميتواند مخرب باشد، اگر قدرت آن در دست کسي بيفتد که بتواند معاني لغاتي که از آنها استفاده ميکنيم را بنفع خود تغيير دهد. احساس ميکنم اين موضوع آنقدر مهم است که به جرات ميتوانم بگويم: «اگر ميخواهي دنياي کسي را تغيير دهي، لغات را در زباني که وی برای بيان خود و افکارش استفاده ميکند را تغيير بده»[12].

اگر کسي بتواند همانطور که جورج اورول در 1984 ذکر کرده معني لغات را عوض کرده و فرضا” افراد را وادارد کند که بجای مفهوم آزادی، اسارت را معني آزادی بدانند، براحتي ميتواند آنها را با شعار آزادی به بردگي بکشد[13]. رهبران فرقه ها بخوبي نسبت به معجزه بکار گيری لغات آگاه هستند، آنها ميدانند که گاها” حتي بطور ناخودآگاهانه و بطور غريزی، ما بعضي از لغات را ستايش ميکنيم و از بعضي از آنها متنفريم. در مجاهدين ما ظاهرا” عاشق استقلال، دموکراسي، آزادی و حقوق بشر بوديم و فکر ميکرديم که داريم برای حصول آنها ميجنگيم، در حاليکه در درون سازمان اصولا”اعتقادی نسبت به معني آنها آنچنان که در ميان مردم عادی مصطلح هستند وجود نداشت. معني آنها بکل عوض شده بودند، آزادی مجاهدين آزادی از بندهای دروني و نه بيروني بود. بما قبولانده شده بود که آزادی يعني آزادی از خواستها و غرائز، احساسات و هيجانات، آزادی از خود و هويت و شخصيت خود است. بنابراين فردی آزادتر بود که کمتر ميخواست و کمتر آرزو ميکرد و کمتر داشت، ويژگي فردی نداشت و وابستگي کمتری به دوستان و خانواده خود داشت و يا بعبارت ساده بيشتر از ديگران برده رهبری بود و يا به عبارت سازمان بيشتر در رهبری غرق شده بود، و يا تبديل به دست و پای رهبری گشته بود. دموکراسي هم معني ديگری داشت، معني آن حق برابر و رای برابر نبود، چرا که همه ما برابر بوديم در نداشتن حق و رای در تمام موارد منجمله در رقم زدن آينده خود.  بجز زماني که از ما خواسته ميشد که در مقابل دوربين دستهايمان را بالا ببريم که نشان دهيم در سازمان دموکراسي وجود دارد، معني اين لغت به صلاحيت گره خورده بود، کسي حق بيشتر در نظر دادن داشت که صلاحيت بيشتر داشته باشد و چه کسي تعيين کننده اين صلاحيت بود؟ همانکسي که قرار بود درباره او، کارهای او، و تصميمات او نظر داده شود. بنابراين دموکراسي نوع سازمان همواره يک جواب داشت، آنچه که رهبری و مسئولين ميخواستند و حکم ميکردند. بنابراين گرچه ما فکر ميکرديم تمام عمر خود را وقف دموکراسي و آزادی کرده ايم و داريم برای آنها ميجنگيم، در واقع داشتيم برای احيأ بردگي و ديکتاتوری مبارزه ميکرديم. استقلال سازمان هم يعني همکاری با دشمنان ايران چه عراق بهنگام جنگ ايران و عراق و چه در حال حاضر که اسرائيل و آمريکا کشور ما را در محاصره اقتصادی قرار داده و دائم برای آن خط و نشان حمله نظامي ميکشند.

من ميتوانم مثالهای زيادی از لغاتي بيآورم که در فرقه ها بکار گرفته ميشوند تا هدف و حرکت پيروان را عوض کنند ، چرا که در فرقه ها از لغات بعنوان يک لنگر (anchor ) استفاده ميشود، افراد نسبت به صدای لغات مشروط ميشوند بدون آنکه متوجه باشند که معني آن لغات عوض شده است. برای مثال لغت «عادی» که در ميان مردم بهيچ عنوان معني منفي ای ندارد در مجاهدين منفي ترين و تحقير کننده ترين لغت قبل از لغت بريده بود. مجددا” خود لغت بريده در زبان فارسي معني بدی ندارد اما در سازمان بريده بمعني بريدن و بريده شدن از بدنه سازمان بود و معني نابودی و نيستي دنيوی و  آخروی را داشت. مفاهيمي مثل جهاد و شهادت با تمام عظمت و اهميت مذهبي و ايدئولوژيک آنها در اسلام، در فرقه های مجاهدين والقاعده تبديل به قتل و خودکشي شده اند. هر جنايتي معني جهاد پيدا کرده و هر مرگي، منجمله خودکشي، سهل انگاری و به اشتباه به کشتن داده شدن «شهادت» خوانده ميشود. به اين ترتيب هر عمل تروريستي  مجاهدين و القاعده حتي بر عليه مردم  عادی «جهاد» خوانده ميشود و هر کشته شدني شهادت خوانده ميشود و به ناگهان اين فرقه ها دهها و بلکه صدها هزار «شهيد» پيدا ميکنند.

ما با لغات فکر ميکنيم، احساس ميکنيم، شخصيت و هويت و عقايد خود را بيان ميکنيم، حتي اگر آنها را با صدای بلند عنوان ننمائيم و تنها در ذهن و فکرمان آنها را تکرار کنيم. من ممکن است فکر و احساس کنم که يک پدر خوب برای فرزندانم بوده و هستم. اما چه اتفاقي ميافتد اگر کسي معني پدر خوب بودن را برای من عوض کرده باشد؟ مثلا” بمن آموزش داده باشد، تلقين کرده باشد، مجبورم کرده باشد که معني «خوب» و «عشق پدری» را در کتک زدن فرزندم ببينم. البته با اين «منطق» که ميخواهم او چيز ياد بگيرد و … و يا مجددا” محبت را در بي خوابي دادن، کم غذا دادن، البسه نا مناسب دادن به وی ببينم و برای نوع «محبت» خود اين «منطق» را بيآورم که ميخواهم سختي بکشد که بداند چگونه با سختي روبرو شود. بنظر ميرسد که ميتوان هر ناگواری را با کمک لغات و «منطق» موجود در لغات گوارا و «حق و يا درست» کرد. مغز چنين منطقي را پذيرا ميشود و ممکن است ما بدون آنکه بخواهيم و متوجه باشيم بعنوان خير خواهي و محبت در حق فرزندانمان، تبديل به شکنجه گر و زندان بان آنها شويم. آيا  چنين پدری فکر ميکند که فرزندش را دوست دارد، البته وگرنه او خود را با کتک زدن فرزندش ناراحت و متناقض و عصباني نميکرد. اين عوض شدن معني لغات و اينگونه منطق آوردن درست همانچيزی است که در فرقه ها اتفاق مي افتد، و ديری نميگذرد که افراد بدون آنکه متوجه باشند، رفتاری کاملا” متفاوت و حتي متضاد با گذشته خود اما ظاهرا” تحت عنوان «خوب بودن»، «مهربان بودن»، «درست بودن»، «حق بودن» از خود نشان ميدهند و کاملا” هم خود را محق ميدانند که آن رفتار را (مثل دروغگوئي به مردم و حتي نزديکان و نفاق ورزی را) از خود نشان دهند.

 

تغيير يا کنترل لغات، بمعني کنترل افکار، رفتار، اعتقادات و شخصيت افراد است:

استيون حسن ميگويد: “از آنجا که زبان سمبلهائي را بما داده که ما بوسيله آنها ميتوانيم افکار خود را بيان نمائيم، کنترل بعضي لغات باعث کنترل افکار ميشود. خيلي از گروهها، شرايط خيلي پيچيده را ساده و خلاصه ميکنند، به آن شرايط مارک خود را ميزنند، و به اين ترتيب آنرا تبديل به يک تکيه کلام (کليشه) فرقه ای ميکنند. اين برچسبها علائم زباني هستند که ما بوسيله آن افکار خود را در يک موقعيت خاص بيان ميکنيم. برای مثال در مونيز، هر وقت کسي مشگلي با يکنفر بالاتر و يا پائينتر خود داشت ميگفت «مسئله هابيل و قابيل است» {يعني جنگ بين درست و نادرست، خوب و بد، … است} کليشه های فرقه ای و يا زبان فرقه ای يک کار ديگر هم ميکند و آن اينست که يک ديوار نامرئي بين افراد درون فرقه و افراد بيرون ايجاد ميکند. {افراد درون فرقه با بکار گيری يک لغت يک معني را بهم ميرسانند که اصلا” برای يک فرد خارج از فرقه قابل فهم نيست. لغاتي مانند، بريده، عادی، کرسي، حوض، طلبکار و بدهکار، حل شده، … برای مجاهدين معاني ای دارند که ميتواند بکارگيری متفاوت آنها، ايشان را خوشحال، غمناک، مظطرب، شاداب، … کند، در حاليکه برای افراد خارج از مجاهدين هيچيک از اين لغات معني خاص و هيجان انگيزی ندارند.} در واقع با بکار گيری زبان فرقه ای آنها ياد ميگيرند که چگونه فکر نکنند. آنها همچنين ياد ميگيرند که فهميدن {توجيه شدن مفاهيم با منطق فرقه ای} يعني معتقد شدن.”[14]

در مجاهدين کافيست مسئولي به تحت مسئولي بگويد «تو عادی شده ای» و يا بدتر «بريده ای»، «کرسي ميخواهي»، «طلبکاری»، «هنوز تو  قبری»، «ميخواهي روی پای خودت راه بروی»، … و وی را نه برای روزها، بلکه هفته ها در خود فرو برده غمناک و افسرده کرده و حتي به خودکشي بکشاند (کما اينکه چندين نفر فقط بخاطر اينکه ملقب به صفاتي اينچنيني شده بودند تصميم گرفتند به زندگي خود خاتمه دهند). اما بکار گيری همين لغات در دنيای بيرون ميان فارسي زبانان ممکن است خنده و يا تعجب و يا سئوال بيآفريند، ولي مطمعنا” هيجاني ايجاد نميکند. بطور خاص لغت عادی به اعتقاد من در مجاهدين برای رهبری آن معجزه ميکند، چرا که اين لغت بخودی خود باطل کننده تمام ارزشهای دنيای بيرون و بنيان گذار ارزشهای فرقه ای در فکر و روح اعضأ و جداکننده آنان از بقيه مردم است. کافي است آنها بپذيرند که «عادی» بودن زشت و قبيه است و بدنبال آن دائم در روح و فکر خود به جستجوی عادی بودن گشته و اينکه چگونه ميتوانند خود را از آن عادات، احساسات، اعتقادات و افکار بدور کنند (تا ديگر عادی خوانده نشوند). اين درست مانند اينستکه به کسي در خيابان تهران بگوئيد «خوک» و يا «سگ»، اگر او برای نظرات و گفته های شما احترام قائل باشد و فکر نکند که شما داريد با او شوخي ميکنيد و يا فقط با بکار گيری اين لغت خشم خود را نشان داده ايد، حتما” در خود فرو خواهد رفت و به دنبال اين خواهد گشت که چه رفتار فوق العاده ناشايستي از او سر زده است، و بسته به اينکه چقدر برای شما احترام قائل شود ممکن است خيلي بيش از انتظار شما خود را و رفتار خويش را تغيير دهد که ديگر سگ و يا خوک از طرف شما خوانده نشود. در مجاهدين هم اگر مسئولي به تحت مسئولي بگويد «عادی» از روز بعد باعث ميشود که وی رفتاری متفاوت پيدا کند، وی بطور حتم سختگيرتر، اخموتر، پرشعارتر، … ميشود تا بلکه بتواند خود را از عادی بودن بدور کند. به اين ترتيب يک لغت به يک مفهوم قلاب شده که ميتواند در وی نوعي از انزجار نسبت به مردم عادی و عادی بودن ايجاد کند. ميتواند باعث شود او از خود و گذشته خود و اقوام و دوستان گذشته اش هر چه بيشتر فاصله گرفته و بخود اجازه ندهد که به آنها فکر کرده و اجازه دهد که احساسات و شخصيت گذشته اش باعث بازگشتن اعتقادات قبليش شوند. (نوعي از انزجار و چندش که ممکن است بما در صورت لمس مدفوع، سگ و خوک دست بدهد. اين بمعني آن نيست که از آنها متنفريم، ميخواهيم آنها را از بين ببريم، … بلکه فقط به اين معني است که نميخواهيم به آنها آلوده شويم.) به اين ترتيب يک لغت «عادی» در مجاهدين تبديل به لنگری شده که ما را در يک مفهوم منجمد و خشک زده باقي نگه ميدارد و قدرت حرکت و فکر را از ما ميگيرد. ما را به چيزی معتقد ميکند که هدف نخستين ما درست معکوس آن بوده است و رفتاری متضاد را از ما ميطلبيد. (ما با عشق به مردم عادی وارد مجاهدين شده و خواهان بميان مردم عادی رفتن و به آنها خدمت کردن و مثل آنها زندگي کردن بوديم.)

من ميتوانم مثالهای ديگر بزنم مثل اصطلاح «نرينه وحشي» که در مجاهدين مردها را از مرد بودن خود بيزار و خجالت زده ميکرد. لغت ديگر«قلوس» بود که اگر فردی خود را و يا کس ديگری را قلوس ميديد، اين احساس را ميکرد که يا خودش و يا او بدرد هيچ کاری نميخورد و بهترين خدمتي که ميتواند به ديگران بکند اينستکه خودکشي کرده و دنيا را از شر وجود خود راحت نمايد. من يکبار از مسئولي پرسيدم که معني اين لغت در زبان فارسي چيست و او گفت قلوس به انگشت ششم پا گفته ميشود که بعضي از افراد ممکن است داشته باشند، انگشتي که بهيچ درد نميخورد، غير طبيعي است و مزاحم.

 

لغات بعنوان سلاح:

“تخريب يک لغت چه زيباست. البته اتلاف بزرگي است اگر آن لغت صفت و يا فعل باشد، اما {در فرهنگ لغات} ما صدها «اسم» داريم که ميتوانيم از دست آنها خلاص شويم.” 1984 جورج اورول

دکتر لانگ در کتاب خود تحت عنوان «کنترل ذهن» استفاده های متفاوت از لغات بعنوان سلاح، توسط فرقه ها را اينچنين بيان ميکند: ”

  • لغت بعنوان لنگر و يا وصله (anchor ): {وصل کردن يک خاطره، يک احساس، يک عقيده و يا يک مفهوم مثبت و يا منفي به يک لغت} لغتي که ميتواند با خود يک احساس خوب و يا بد و يا يک خاطره خوش و يا دردناک را به ياد فرد بيآورد: وقتي يک لغت با يک صدا و يک حالت خاص با يک احساس رضايت در ذهن فرد حک شود، آنوقت فقط با گفتن فرضا” لغت توت فرنگي ميتوان يک خاطره خوش و يک حالت خوش را در ذهن فرد زنده کرد. {در فوق من اشاره کردم که چگونه فرضا” در مجاهدين ما به لغاتي مثل «عادی»، و يا «قلوس» و يا «آهن» مشروط شده بوديم بطوريکه گفتن دوتای اولي يک حالت منفي و اضطراب در ما بوجود ميآورد و سومي يعني آهن يک حالت استواری و استقامت و حتي شادابي با خود مياورد. شعارهائي مثل «ميتوان و بايد» که شعار مريم رجوی بود هم مشابه وصله ای بود به يک سری مفاهيم و خاطره ها و بيانش ما را از يک حالت به حالت ديگر ميبرد.}
  • لغات زشت و تاريک و قبيح (Ethiop words ): لغاتي که بيانش دشمن را بعقب ميراند، مثل استفاده از لغات مستحجن و دشنام گونه. در مجاهدين لغات اينچنيني فراوان بودند، لغاتي مثل عادی، بريده، که در داخل تشکيلات برای سرکوب يک فرد بکار گرفته ميشدند. فردی که مثلا” سئوالي و يا انتقادی نا خوش آيند را مطرح کرده بود و يا نسبت به خط و خطوط داده شده از خود شک و ابهام نشان ميداد، با گفتن يک کلمه مثل «مسئله داری» و يا «سئوال تو سئوال آدمهای بريده است» سئوال و يا مشگل خود را بکل فراموش ميکرد و غرق در فکر ميشد که اين سئوال از کدام ضعف وی بر خواسته است. همچنين لغاتي مثل خائن و مزدور در مقابل افرادی که تشکيلات را ميخواستند ترک کنند و يا ترک کرده بودند بکار گرفته ميشدند و به اين ترتيب بدترين نوع احساس را در اعضأ نسبت به اين افراد بوجود ميآوردند. لغاتي مثل کفتار، دجال، ضد بشر، ضد خلق، ….  در مقابل حکومت ايران بکار گرفته ميشدند و به اين ترتيب سازمان سعي ميکرد بدترين احساس را در افراد نسبت به حکومت ايران بوجود آورد که هيچگاه آنان بخود اجازه ندهند که به حاکمان موجود بصورت انسان و ايراني نگاه کرده و نقطه اشتراکي بين خود و آنها احساس نمايند. بعضي اوقات هم سازمان لغات جديدی برای مقصود خاصي، مثلا” سرکوب سخنان يک  فرد مخالف ابداع ميکرد، لغتي مثل گندگاو چاله دهان که در مقابل گفتار نا خوشآيند سياسيون ايراني خارج از کشور بکار گرفته ميشد.  استفاده از لغات دشنام گونه در مقابل «دشمن»، افراد جدا شده و يا اخراجي و حتي افرادی در داخل تشکيلات که سئوال و شک و ترديد از خود نشان ميدادند، توسط تشکيلات خيلي تشويق ميشد و علامت حل شدگي، انقلابي بودن، عنصر تشکيلاتي و مجاهد بودن، بحساب مي آمدند. رجوی در مصاحبه ای با نشريه مجاهد در اين خصوص چنين گفت: ” يک انقلابي مجاز است که با محکم ترين کلمات و گزنده ترين عبارات حرفش را بزند و شعارش را هم بدهد و مهر و کين عقيدتي و سياسي اش را نيز آشکار کند، اما همه ی اينها وقتي واقعا” ارزشمند است که بي محتوی نباشد.”[15]  جمله آخر وی برای ما به اين معني بود  که بدنبال بيان چنين کلماتي، فرد بايد عمل هم کرده و کينه خود را در عمل هم نشان دهد. در نتيجه اينچنين خط و خطوطي از جانب رجوی، نشريه مجاهد وبالطبع فرهنگ مجاهدين و زبان محاوره ای اعضأ پرشده است از لغات دشنام گونه در مقابل حکومت ايران، ايرانيان خارج از کشور که به نوعي همراه مجاهدين نيستند و يا مخالف آنها هستند و خلاصه هر کسي چه ايراني وچه خارجي که با آنها نبوده و بنوعي در مقطعي با آنها در موردی مخالفت نشان داده است.
  • لغات کليشه ای (Stereotypes ): کافي است شما فردی را شاخص يک نوع کاستي شخصيتي مثل تنبلي، پرخوری، پرخوابي، بي نظمي، … بکنيد و بعد براحتي ميتوانيد هر کس ديگری را با نسبت دادن وی به فرد کليشه شده سرکوب نمائيد. مثلا” در مجاهدين يکي از جداشدگان از سازمان بعنوان «شاگرد جلاد» معرفي شده بود، بزودی خود اين فرد و نسبتي که سازمان به وی داده بود کليشه ای شد برای مخاطب قرار دادن افرادی که شک وسئوالي نسبت به رهبری سازمان و خط و خطوط وی از خود نشان ميدادند.
  • لغات خاکستری: در جائيکه لغات سفيد ما را در خود غرق ميکنند، و لغات تاريک ما را به انزجار و نفرت ميکشانند، هدف لغات خاکستری مغشوس کردن ذهن ماست. رابرت فراست يک وقتي گفت: “در دنيا سه چيز بزرگ وجود دارد: و آنها عبارتند از مذهب، دانش، و شايعه.” [16]

لغات و يا جملات خاکستری، کلمات و يا مفاهيمي هستند مبهم، بدون جزئيات و سند و مدرک و دليل وبرهان که معمولا” در فرقه ها در مقابل «دشمن» بکار گرفته ميشوند، معمولا” آنها با قدری واقعيت دانسته شده ترکيب ميشوند که قدرت تاثيرشان چند برابر شود. برای نمونه فرقه ها يک يا چند اشتباه و يا عمل خلاف دشمنان خود را که مطرح ومستدل هستند مطرح کرده وبلافاصله بعد از آن يک نتيجه گيری بزرگ و در عين حال مبهم و مشروط ميکنند. مثلا” ميگويند «اگر رژيم مردم را سرکوب نکند، بزودی سرنگون خواهد شد.» پس اگر سرنگون نشود يعني مردم را شديدا” سرکوب کرده است.  و يا معکوس اين جمله، آنها ميتوانند به يک موفقيت کوچک خود اشاره کرده و مثلا” بگويند «بعد از اين پيروزی، اگر همه مجاهدين آنطور که بايد و شايد است برخورد کنند، ما بزودی پيروز خواهيم شد.» به اين ترتيب اگر پيروزی حاصل نشود به اين معني است که اعضأ آنگونه که بايد و شايد و يا آنطور که «يک مجاهد بايد برخورد کند» لابد برخورد نکرده اند و در نتيجه بايد زير چوب انتقاد رفته و اشکلات خود را پيدا نمايند (درست مثل اتفاقي که بعد از عمليات «فروغ» و يا «مرصاد» افتاد و همه مجبور شدند از خود انتقاد کنند که چه اشکال فردی ای داشته اند که ما شکست خورده و بجای تهران به بغداد بازگشتيم. و يا جملاتي که بدون آنکه نمونه و نمود مشخصي را بيان کنند، باعث ميشوند که شما به فکر افتاده و از خود عيب پيدا کرده و بدنبال آن يک انتقاد شديد از خود بکنيد، جملاتي مثل «واقعا” تو خودت را يک مجاهد ميداني؟!» اين مانند اينستکه شما در دنيای بيرون به کسي بگوئيد: «آيا واقعا” تو خودت را آدمي درستکار و راستگو ميداني؟ » اگر فرد برای صحبت شما ارزشي قائل باشد، به دنبال اين سئوال بفکر فرورفته و ممکن است از خود صدها عيب و ايراد پيدا کند، چرا که همه انسانها بالاخره در موقعيت و شرايطي دروغ گفته اند و احتمالا” آنگونه برخورد نکرده اند که وجدانشان راضي باشد.

متاسفانه تاثير لغات و فرهنگ فرقه ای خيلي بيشتر از آنست که تصور ميشود. بسياری اعضأ حتي سالها بعد از ترک فرقه هنوز در اسارت نا مرئي فرهنگ و لغات فرقه ای هستند. کما اينکه بسياری از جداشدگان مجاهدين سالها بعد از ترک اين گروه قادر نيستند خود را از بند لغاتي مثل “مزدور”، “بريده” و يا “خائن” رها کرده و مستقل بيانديشند و دائم در فکر اين هستند که چگونه حرف زده و عمل کنند که ملقب به اين لغات نشوند. قدری نوشته های جداشدگان را از اين زاويه مطالعه نمائيد متوجه اين ترس آنها از اين لغات و ملقب شدن به آنها خواهيد شد.

 

فشار همقطاران:

 

مارگرت سينگر در مورد تاثير همقطاران و يا هم رده ها روی تغيير رفتار و در نتيجه شخصيت يک فرد چنين ميگويد: ” فشار همقطاران و مدل شدن آنها: «در روم آنگونه رفتار کن که رومي ها رفتار ميکنند.» {ضرب المثلي غربي که معادل ضرب المثل خودمان «خواهي نشوی رسوا همرنگ جماعت شو» است.} معمولا” فرقه ها اعضأ خود را بگونه ای تربيت ميکنند که لبخند بزنند، بنظر شاداب و خوشحال بيايند، همراه و  موافق با شما بوده و توجه زيادی به گفتار فرد تازه وارد از خود نشان دهند. فشار همقطاران در تربيت افراد و تغيير رفتار آنها و منطبق شدن ايشان با معيارهای فرقه خيلي موثر است. … آنها برای تازه واردها يک مدل رفتاری ميشوند. … مدلي که باعث ميشود آنها طرز لباس پوشيدن، خنديدن و حتي زبان مکالمه خود را تغيير دهند. … برای مثال زنان زيادی که بخصوص عضو فرقه های مذهبي و يا سياسي بودند بمن گفتند که بدون آنکه خودشان متوجه باشند، بتدريج رنگ لباسهای آنها تيره شده و آستين لباسهايشان بلند ترشده، کفششان پاشنه کوتاه گشته و ديگر خود را آرايش نکردند.”[17] وی ميافزايد: ” افراد تازه جذب شده خود را با ملأ و محيط جديد بدون آنکه متوجه باشند منطبق ميسازند. برای نمونه، مرد جواني به يک سخنراني فرقه ای دعوت شده بود. وقتي که به محل ميرود متوجه ميشود که در بيرون درب کفشهای مدعوين قرار دارند، زني به کفش او اشاره ميکند و او نيز کفشش را در آورده و کنار درب ميگذارد و پابرهنه وارد اطاق ميشود.”[18] گرچه قدمهای اوليه تقليد از رفتار فرقه ای ممکن است منفي نبوده و حتي مثبت به نظر آيند مثل «در آوردن کفش و يا لباس مناسب پوشيدن» و در نتيجه فرد تازه وارد نتواند در تقليد خود از ديگران ايرادی ببيند، اما رفته رفته اين يک عادت ميشود که او بدون فکر از جمع تبعيت کند و در نتيجه بدون آنکه خودش متوجه شود بعد از مدتي تمام رفتارش تغيير کرده و رفتاری (مثبت و يا منفي) همچون ساير اعضأ فرقه پيدا ميکند و اين قدمي تعيين کننده است در تغيير شخصيت وی از آن چيزی که بوده به شخصيت فرقه ای.

استيون حسن در کتاب خود تحت عنوان« مبارزه با کنترل فکری فرقه ها» توضيح ميدهد که چگونه رفتار ما در اثر تقليد آنچنان عوض ميشود که حتي بر خلاف اخلاقياتمان ميگردد. وی ميگويد: “تجربه سياسي جنگ جهاني دوم، که در آن هزاران نفر از افراد عادی درگير عملياتي مثل کشتار يهوديان در بازداشتگاهها شدند توجه روانشناسان را به خود جلب نمود.[19] چگونه ممکن است مردم عادی با زندگي معمولي که قبل از بقدرت رسيدن آدولف هيتلر در آلمان داشتند، درگير جرياني شوند که بخواهند يک گروه از مردم را بکل از بين ببرند؟ هزاران آزمايش روانشناسان اجتماعي از آن تاريخ تا کنون بدنبال يافتن راه هائيستکه بوسيله آن ميتوان يک گروه و يا يک فرد را تحت نفوذ خود قرار داد. نتيجه اين تحقيقات و آزمايشات منطبق با تجاربي است که نشانگر قدرت فوق العاده 1- تکنيکهای تغيير رفتاری 2 – انگيزه همرنگ گروه شدن 3 – اطاعت از اقتدار موجود در محيط است. اين سه عامل  در نزد روانشناسان عنوان «شيوه ها و مراحل نفوذ» را به خود اختصاص داده اند. يکي از کشفيات فوق العاده روانشناسي اجتماعي نشانگر کوششي است که ما ميکنيم تا بتوانيم خود را با يک محيط جديد منطبق سازيم، بعضي اوقات ما حتي سعي ميکنيم خود را با اطلاعات دريافتي نا خود آگاه منطبق سازيم. … برای نمونه، شاگردان يک کلاس روانشناسي توطئه ای بر عليه استاد خود کردند تا کاربرد «تکنيک تغيير رفتاری» را در عمل تجربه نمايند. آنها تصميم گرفتند که هر گاه استادشان بسمت چپ رفته و يا متمايل ميشود از خود توجه و رضايت بيشتری نشان دهند و بعکس هرگاه که بسمت راست رفته و يا متمايل ميشود نشان دهند که از کلاس خسته شده و خوابشان گرفته است. طولي نکشيد که استاد مربوطه شروع کرد به سمت چپ متمايل شدن و بعد از چند کلاس ديگر موقع درس دادن به ديوار چپ کلاس تکيه ميکرد و درس ميداد.”[20]

در بخش گذشته من در خصوص اهميت زندگي در خانه های تيمي برای تغيير رفتار فرد صحبت کردم، يکي از عوامل مهمي که زندگي در پايگاههای جمعي باعث ميشود که افراد تغيير رفتار دهند، کوششي است که فرد تازه وارد ميکند تا خود را با ساکنين ديگر آن پايگاه هم آهنگ و يا همگون سازد. در اين پايگاهها همه از يکديگر تقليد ميکنند، گاها” کارهائي را بطور خودبخودی انجام ميدهند که برای انجامشان نه دليلي منطقي وجود دارد و نه دستورالعمل نوشته شده ای. اجازه دهيد برای روشن شدن منظورم در اينجا مثالي را که نتيجه يک آزمايش است که چندی قبل در يک نشريه روانشناسي خواندم را ذکر کنم. در اين آزمايش پژوهشگران گروهي از ميمونها را در قفسي گذاشته و از سقف قفس شاخه ای از موز آويزان ميکنند. در درون قفس چند چارپايه هم ميگذارند. وقتي اولين ميمون سعي ميکند از چارپايه ای استفاده کرده و خود را به موزها برساند، آزمايش کنندگان، آب سرد را با شدت زياد بسمت ساير ميمونها (بقيه آنها بغير از ميموني که بدنبال موز رفته) سرازير ميکنند. بعد از چندين بار تکرار اين عمل، بتدريج ميمونها ياد ميگيرند که در مقابل ميموني که ميخواهد خود را به موزها برساند عکس العمل نشان داده و با حمله به وی و کتک زدنش مانع او شوند. در اينجا آزمايش کنندگان از ريختن آب سرد به روی ميمونها دست ميکشند، اما آنها کماکان مانع از رفتن ميموني بسمت موزها ميشوند. آزمايش کنندگان يکي از ميمونها را از آن قفس خارج کرده و ميمون جديدی را وارد قفس ميکنند. ميمون جديد هم ديری نميگذرد که در مييابد که نبايد بسمت موزها رفت، بدون آنکه دليل آنرا بداند {چرا که ديگر آب سردی روی سر ميمونها بخاطر آن عمل ريخته نميشد}. بدنبال وی ميمون ديگری را خارج کرده و ميمون جديدی را وارد قفس ميکنند و اين عمل را بتدريج تا عوض شدن تمام ميمونهای اوليه ادامه ميدهند. حالا در قفس تعدادی ميمون هستند که هيچيک تجربه آب سرد را ندارند اما در عين حال هيچيک هم جرات نميکنند بسمت موزها بروند بدون آنکه دليلي برای اين کار خود داشته باشند. در فرقه ها هم خيلي قوانين نا نوشته هستند و حتي کسي منطق پشت آنها را نميداند، اما بنوعي همه از آن تبعيت ميکنند و اگر فرد تازه واردی بخواهد آنها را نقض نمايد با نگاه و رفتار عکس العملي ديگران روبرو شده و بزودی ياد ميگيرد که از آن قوانين اطاعت نموده و مدافع آنها گردد.

يادم است در سالهای اولي که پايگاههای هوادارن سازمان در خارج از کشور بوجود آمدند (سالهای بين 1358 تا 1360)، برقراری هر قاعده و قانون جديدی خيلي سخت بود و با مقاومت همه ما روبرو ميشد، ما برای هر قاعده و قانوني دليل منطقي طلب ميکرديم و حتي با وجود چنين دلايلي افرادی بودند که تن به قوانين نميدادند، کار عمده ما در نشستهای جمعي در آن سالها برخورد با اين موارد بود و اينکه چگونه ميتوان متخلفين را تنبيه نمود. اما بعد از مدتي يعني پذيرفته شدن يک قاعده و قانون از طرف ساکنين يک پايگاه ديگر ما با مشگلي، شکي و يا سئوالي روبرو نبوديم حتي از طرف تازه واردها. دليل اطاعت تازه واردها از مقررات پايگاه های جمعي بدون شک و سئوال اين نبود که آنها از ما (نسل گذشته) مطيعتر و سربراه تر بوده و يا کمتر کنجاو و بهانه گير بودند. بلکه در اينجا قانون «همرنگ جماعت شدن» کار خود را ميکرد. فرد تازه وارد ميخواست هر چه زودتر «يکي از بقيه»، «يکي از بچه ها»، شود و در نتيجه بدون آنکه بداند چرا، جهت انطباق خود با بقيه تمام سعي اش را ميکرد که از قوانين تبعيت نمايد و گاها” حتي بقولي چپ هم ميزد و کاسه داغتر از آش ميشد.

پيروی از ساير همقطاران، رفتار فرد را عوض ميکند و عوض شدن رفتار باعث تغيير شخصيت ميشود،. حدود سال 1359 بود که برای نشستي من و چند نفر از اعضأ  انجمن نيوکاسل (هواداران مجاهدين در شهر نيوکاسل انگلستان) راهي منچستر شديم، بمحض ورود به پايگاه هواداران در آنشهر، آنها دست و پای ما را گرفته و چندی نگذشت که بدون هيچ دليلي، هر يک از ما چندين ضربه شلاق نوش جان کرديم. وقتي در بين شلاق خوردن ما دليل را از آنها پرسيديم، آنها شروع به خنديدن کرده و توضيح دادند که : «اين درسي برای شماست که ما اينجا ليبرال نيستيم، اگر قوانين اينجا را رعايت نکنيد شلاق در انتظار شما خواهد بود.” در آنزمان ما هواداران سازمان در شهر نيوکاسل متهم به اين بوديم که ليبرال هستيم و بعکس هواداران در منچستر معروف به «چپ» و «انقلابي» بودند. بر طبق قوانين آنها برای انجام هر کار خلافي مثل دير آمدن به پايگاه، دير از خواب بيدار شدن و انجام  ندادن هر عمل واجبي مثل نشستن ظرفها، فرد مربوطه ميبايست متحمل چند ضربه شلاق شود. اينچنين بود که هر هواداری هم که به هواداران در منچستر ميپيوست ديری نميگذشت که مانند آنها و باصطلاح «چپ» ميشد و به اين افتخار ميکرد که جنگنده تر، سختتر، و در مقابل دشمنان بيرحمتر است.[21]

فرقه ها اين قانون را که ميشود آنرا قانون «تبعيت از جمع و ساير همقطاران» ناميد بخوبي شناخته و ميدانند که در محيطي که همه يک نوع از رفتار مشخص و مشابه ای دارند نهايتا” فرد تازه وارد، انتخابي ندارد مگر اينکه از بقيه دنباله روی کند. بهمين دليل از همان سالهای اوليه تشکيل سازمان، سعي آنها در يکسان کردن رفتار افراد درون تشکيلات بود، رهنمود آنها به اعضأ و هواداران اين بود که : ” اگر فرد انقلابي از جمع بريده ، بطور منفرد انديشه و عمل کند، يا در جمع باشد، اما رعايت کامل اصول انقلابي را نکند و  نسبت به تصميمات رهبری حرکت کم اعتنأ باشد، به جمعي شدن ، منضبط بودن و سازمان يافتن انديشه و عمل جمع لطمه ميزند و از اين طريق به حرکت و انقلاب صدمات جبران ناپذيری وارد ميشود.”[22] در فرقه ها خيلي از قوانين نوشته شده نيستند و شايد هرگز بصورت نوشتار در نيآمده و حتي بصورت شفاهي و مشخص هم بکسي گفته نشده اند، اما نفر دوم از نفر اول تقليد کرده و نفر سوم از دو نفر قبلي و کم کم يک قانون خانه فرقه ای شکل گرفته است. برای مثال من هيچوقت به ياد  نميآورم که قانوني در مجاهدين (چه بصورت نوشته و يا شفاهي) بما گفته باشد که ما نميتوانيم کتابها و مطالب غير مجاهدين را بخوانيم، و يا تلويزيون را روشن کرده و يک برنامه عادی را تماشا کنيم (شايد در گذشته چنين قوانيني تدريس شده و حتي بصورت مکتوب هم به اعضأ گفته شده بود اما مثل داستان ميمونها ديگر کسي آن قوانين را نديده و مزه مجازات عدم رعايت آنر نچشيده بود). اما بندرت بياد ميآورم کسي در تشکيلات هيچيک از اينکارها را کرده باشد و همه با آن بشکل يکي از قوانين سخت و خدشته ناپذير برخورد ميکردند. چرا؟ بخاطر تبعيت از جمع و اينکه هيچکس نميخواست با انجام عملي خلاف عرف جمع خود را از آنها جدا کند و در درون خانه جمعي بشکل جذامي در بيايد. اگر فرضا” کسي به اشتباه (و نه دانسته و به قصد و عمد) بخصوص در مراحل اوليه عضويتش نشريه ای و يا کتابي  غير از انتشارات مجاهدين در دست ميگرفت و مشغول خواندن و يا نگاه کردن با آن ميشد، چند نگاه تعجب آور ديگران، و يا شايد يک نظر يک عضو ديگر مثل «بنظر ميرسد که خيلي وقت آزاد داری که ميتواني اين چرنديات را بخواني» باعث ميشد که فرد نامبرده ديگر هرگز در پايگاه مجاهدين حتي اگر اطرافش پر از کتابها و نشريات مختلف هم باشد، بخود جرات دهد که بسراغ يکي از آنها برود. اينگونه است که گروه ميتواند قوانين نا نوشته خود را حاکم کرده و رفتار فرد تازه وارد را تغيير داده و نهايتا” شخصيت گذشته او را عوض کرده و شخصيت جمعي را جايگزين آن نمايد.

قانون تبعيت از جمع و اينکه جمع درست است و فرد غلط ، تنها باعث تغيير رفتار فرد نميشود، بلکه بتدريج عقلگرائي و منطق وی را هم تغيير داده و خود تبديل به نوعي از منطق ميشود. چند بار برای خود شما اتفاق افتاده است که در پاسخ به چرائي خبری و يا نظری گفته ايد: «همه اينرا ميگويند» و يا «همه اينرا قبول دارند». به اين ترتيب قوانين و نظرات فرقه ای نه تنها باعث تغيير رفتار و شخصيت فرد ميشوند بلکه رفته رفته نوع منطق و عقلگرائي وی را هم عوض ميکنند، تغييری که حتي بعد از ترک فرقه کماکان با وی باقي خواهد ماند. چندی قبل من با چند هوادار سابق مجاهدين صحبتي داشتم، برای من خيلي جالب بود که آنها با اينکه سالهاست که ديگر هوادار سازمان نيستند و حتي مخالف جدی آن نيز ميباشند، با اينحال هنوز شيوه استدلالي و منطق آوردنشان نوع مجاهديني بود و در نگاه به گذشته و چرائي اتفاقاتي که افتاده بود همانگونه استدلال ميکردند که از جمع و از سازمان ياد گرفته بودند. به اين ترتيب افکار و رفتار فرقه ای (با مهر تائيد جمع خوردن) فرد را حتي بعد از ترک فرقه همراهي خواهند کرد و برای مدتها با وی خواهند بود تا اينکه در اثر تاثير جريانات ديگر کم کم عوض شوند. (وشايد هم هرگز تغيير نکرده و برای هميشه بعنوان بخشي از شخصيت خود فرد در وی باقي بمانند.)

 

يک نمونه از تغيير رفتار و تغيير شخصيت:

فکر کنم اوائل دهه شصت بود، در آندوران سازمان بلحاظ مالي در وضعيت بسيار بدی بود، اين قبل از رفتن مجاهدين به عراق و گرفتن کمک مالي از صدام حسين و شيخ نشينهای عرب بود، در نتيجه اعضأ سازمان بدنبال کسب درآمد بهر شيوه ای بودند، منجمله کلک و حقه زدن به اين و آن و حتي سرقت از سوپرمارکتها و مغازه ها برای رفع نيازهای فوری خود و سازمان. در آندوران من خيلي خجالت زده بوده و احساس شديد ناراحتي وجدان داشتم، نه بخاطر کارهای خلاف دوستانم، بلکه بخاطر اينکه هنوز من نتوانسته بودم خودم را راضي کنم که همانند آنها برای رفع نيازهای سازمان و خود از سوپر مارکتهای «ِبورژوا و امپرياليست» سرقت کنم. اين بمعني آن بود که «من هنوز تسليم اخلاق بورژوازی خود هستم و به قوانين و روابط طبقاتي خود متعهدم و حاضرم بخاطر حفظ اخلاقيات طبقاتي خود حتي مرگ همقطاران سازماني ام در ايران را بدليل کمبود امکانات مادی پذيرا شوم». خوشبختانه در آندوران من مسئوليتي برای خريدهای گروه نداشتم و در نتيجه هيچگاه بطور مستقيم مجبور به روبرو شدن جدی با اين «ضعف اخلاقي – گروهي» خود نشده بودم؛ تا اينکه زمان آن رسيد که با آن به شکل سختي روبرو گردم: در آن مقطع، جهت جذب کمک مالي، سازمان از ما خواست که با اوليأ خود تماس گرفته و بهانه ای آورده و از آنها خواستار کمک بزرگي شويم. به من گفته شد که به آنها بگويم که غده مغزی پيدا کرده ام و احتياج فوری به عمل دارم و برای اينکار نياز مبرمي به کمک آنها دارم. مسئول من خيلي سريع متوجه شد که من در دروغ گفتن به پدر و مادرم با مشگل جدی روبرو هستم و شايد برای حدود يکساعت برای من کارتوضيحي کرد، از مشگلاتي که افراد سازمان در داخل و خارج از کشور با آن روبرو هستند و چگونه با چه سختي هائي حداقلهای خود را تامين مينمايند. … وی بمن گفت در ايران «پول = خون» و ما گاها” مجبوريم بهای بي پولي خود را با خون بيشتر رزمنده ها بپردازيم. به اين ترتيب دروغ نگفتن من به خانواده ام به معني اين بود که من حاضرم بخاطر حفظ اخلاقيات خودم، پذيرای کشته شدن «برادران و خواهران مجاهدم» شوم. من بالاخره راضي شدم که اينکار را بکنم، در حاليکه هنوز در فکر و ذهنم با تناقض بزرگي روبرو بودم. در واقع من بين دو نوع از اخلاقيات، دو نوع شخصيت، دو نوع اعتقاد گير کرده بودم. من تا آنزمان هيچگاه به پدر و مادرم دروغ نگفته بودم و يا حداقل دروغي به آن بزرگي نگفته بودم، شايد حداکثر دروغم به آنها، از نوع دروغهای کودکانه برای خلاصي خود از مجازات بود. اين تناقضات و درگيری های دروني تا زماني بود که بمن گفته شد برای تماس با خانواده بايد به پايگاه ديگری بروم و يکي دوروز آنجا مستقر شوم. آن پايگاه، خاص اينکار بود و همه افراد ساکن آن بنوعي داشتند با خانواده خود تماس ميگرفتند و به بهانه های مختلف خواهان کمک مالي ميشدند. فکر کنم چند ساعتي بيشتر از حضور من در آن پايگاه نگذشته بود که با ديدن ديگران تمام تناقضات دروني من فروکش کرده و از بين رفت. اين معجزه «پذيرش صحت کار بدليل تائيد جمع» بود. چون آنجا همه مشغول اينکار بودند، ديگر دروغ من به خانواده ام بنظر غير اخلاقي نميآمد و در نتيجه بسرعت کفه ترازو بنفع اخلاقيات سازمان و بر عليه ويژگي های فردی من چرخيد. در آنجا من شاهد دروغ گفتن افراد به خانواده های خود بودم که ديگر نه تنها دردناک و غير اخلاقي بنظر نميرسيدند، بلکه خنده آور و مضحک هم بودند و بيش از هر چيز باعث خنده و تفريح بودند تا درد و ناراحتي. افرادی از خانواده خود پول برای ازدواج ميخواستند و حالا خانواده آنها ميخواستند به ملاقات فاميل عروس بروند و يا خواهان آمدن به خارج و شرکت در عروسي بودند و فرد مربوطه گير کرده بود که با اين مشگلات چگونه برخورد کند. اين نمونه بروشني نشان ميدهد که چگونه در جمع، فرد در اثر دنباله روی رفتاری از بقيه کم کم و گاها” بسرعت اخلاقيات و ويژگي فردی خود را از دست ميدهد و بدون تناقض دروني از جمع دنباله روی ميکند. در عين حال مجددا” اين نشان ميدهد که چگونه دنباله روی از جمع باعث ميشود که ما کار خود را درست دانسته و احساس مسئوليت در مقابل اعمال خطای خود نکنيم[23].

 

کنترل اطلاعات:

کنترل اطلاعات يکي ديگر از ترکيبات مهم کنترل فکر و ذهن و همچنين شستشوی مغزی است. چرا که آزادی دريافت اطلاعات ميتواند به فرد کمک کند که ببيند و بفهمد که چه اتفاقي دارد برای او ميافتد و چگونه او دارد تغيير ميکند. اما از آنجا که سانسور و کنترل اطلاعات يکي از علائم آشکار ديکتاتوری و استبداد است و بسهولت توسط هر کس قابل رويت ميباشد و خود ميتواند نقش دافعه بزرگي نسبت به فرقه را ايفا نمايد و در عين حال فرقه ها خود را اکثرا” قرباني استبداد و پرچمدار آزادی ميدانند، خيلي برای آنها مشگل و حتي شايد غير عملي باشد که بشکل عريان مانع کسب اطلاعات افراد از دنيای خارج شده و مثلا” خواندن و يا شنيدن و ديدن اخبار و اطلاعات غير فرقه ای را رسما” منع نمايند. در نتيجه بعوض چنين کاری يکي و يا ترکيبي از همه حقه های زير را بکار ميگيرند و بدون آنکه رسما” و علنا” کسب اطلاعات را کنترل نمايند، در عمل بيش از هر مستبدی کسب اطلاعات از دنيای خارج را برای اعضأ خود غير ممکن ميسازند.

  • ايجاد پارانويا نسبت به دنيای خارج، در نتيجه فرد در فرقه به اخبار و اطلاعات غير فرقه ای شک کرده و آنها را تبليغات و دروغهای «دشمن»، «رسانه های بورژوازی»، «بيان شيطان»، «رسانه های فاسد» ميداند. برای مثال در دوران شاه مجاهدين تمام رسانه ها را ابزار تبليغاتي شاه، و در دوران بعد از انقلاب «ابزار تبليغاتي آخوندها» و رسانه های فارسي زبان خارج از کشور را اکثرا” «فاسد و مزدور» دانسته و به اين ترتيب بطور رواني مانع کسب اطلاعات اعضأ از اين رسانه ها ميشوند[24].
  • کار سخت و نبود وقت آزاد: وقتي افراد مجبور به کار سخت روزانه هستند و حتي برای کارهای شخصي مثل شستشوی لباس و … وقت کافي ندارند بسختي ميتوانند وقت آزادی پيدا کرده و مطالب غير فرقه ای را حتي اگر آزادانه در اختيار آنها باشد را مطالعه نمايند.
  • خانه های جمعي و وابستگي مالي: زندگي در خانه های جمعي رفتار شخصي را کنترل و شايد بکل محو و نابود ميکند، نبود آزادی خصوصي و فردی باعث ميشود که شما حقي برای خود قائل نشويد که حتي تلويزيون و راديو را در صورت وجودشان در پايگاه جمعي به اختيار خود روشن کرده و به گرفتن اطلاعات از آنها مشغول گرديد. از طرف ديگر وابستگي مالي به فرقه مانع از اين ميشود که فرد حتي برای ضروريات فردی خود از درآمد گروه استفاده نمايد چه برسد به اينکه با آن پول روزنامه و يا کتابي را خريده و مطالعه نمايد.
  • اشباع شدن از مطالب خواندني، ديدني و شنيدني فرقه: در فرقه ها معمولا” آنقدر مطالب خواندني، ديدني و شنيدني خود فرقه وجود دارد که فرد مجالي برای مطالعه و ديدن و شنيدن مطالب ديگر پيدا نميکند. در ضمن در فرقه ها معمولا” بگونه ای برخورد ميشود که فرد همواره احساس ميکند خيلي مطالب و دانستنيها در فرقه وجود دارد که وی هنوز نتوانسته ذره ای از آنرا کسب نمايد. بنابراين وی همواره در تلاش است که خود را بلحاظ فهم مطالب فرقه ای به روز کند. در مجاهدين نيز همانند ساير فرقه ها بقدری دکترين و سياستها، استراتژی و تاکتيکهايشان در زرورقي از ابهام و پيچيدگي بسته بندی شده بود که ما همواره فکر ميکرديم اگر حداکثر سعي و کوشش خود را کرده و تمام وقت خود را به خواندن مطالب سازمان اختصاص دهيم باز قادر نخواهيم بود ذره ای از افکار و کارهای رهبری را درک نمائيم. بنابراين هم بلحاظ اجباری بودن خواندن و ديدن و شنيدن بعضي از مطالب سازماني و هم به دليل نياز دروني ای که در ما بوجود آورده بودند، تمام وقت اندک مطالعه و … ما صرف مطالب آموزشي خود سازمان ميشد و در نتيجه نه قدرت جذب فکری و نه وقتي باقي ميماند که ما آنرا صرف مطالب غير سازماني {حتي اگر موجود بودند} بکنيم[25]. مطالب خود سازمان به قدری بود که ما هيچوقت قادر به خواندن، شنيدن و ديدن همه آنها نميشديم و مسئولين معمولا” حداقلها را تعيين ميکردند که هر کسي حداقل آنها را خوانده و يا ببيند. خود اين باعث ميشد که ما کوچکترين علاقه ای به خواندن و يا شنيدن و ديدن مطلب ديگری نداشته باشيم. در نتيجه علي رغم اينکه فرضا” در مقر اصلي مجاهدين در عراق يک کتابخانه نمايشي وجود داشت و قانونا” کسي از رفتن به آن و مطالعه منع نشده بود، اما بندرت ميشد کسي را غير از کتابدار و شايد مطلب نويسان نشريه مجاهد را در آنجا پيدا کرد.
  • فشار همقطاران: همانطور که در فوق اشاره شد، همقطاران با نگاه و رفتار خود بما نشان ميدهند که انجام چه کاری در فرقه و يا در هر گروهي مجاز است و انجام چه کاری خلاف اخلاقيات گروه است. خواندن و تماشای مطالب غير فرقه ای يکي از نه های نا نوشته است که فرد بسرعت آنرا با دنبال کردن همقطاران متوجه ميشود.

 

همانطور که مشاهده ميشود، گرچه استفاده از منابع ديگر اطلاعاتي ممکن است رسما” و علنا” توسط فرقه ای مثل مجاهدين منع نشده باشد، اما فرقه ها بطور نامرئي و غير مستقيم با بکار گيری پنج شيوه فوق مانع استفاده آن منابع اطلاعاتي غير فرقه ای توسط افراد ميشوند. و در نتيجه افراد کوچکترين توجهي به آنها نشان نميدهند مگر آنکه توانسته باشند قدری بندهای فرقه ای را از فکر و ذهن خود باز نمايند. و اين در شرايطي است که فرد بخودی خود در حال جدا شدن و ترک فرقه است و به احتمال زياد در درون خود فرقه آنقدر تناقضات وجود دارد که ميتواند چشم فرد را  نسبت به واقعيات درون فرقه ای باز نمايد که وی ديگر نيازی به مطالب غير فرقه ای ندارد.

[1] Masoud; memories of and Iranian rebel; Chapter six; http://www.banisadr.info/chapter_Six.htm

[2] Leon Festinger; Henry W. Riecken, and Stanley Schachter called ‘When Prophecy fails’ Published by Pinter & Martin; 1956;

[3] Leon Festinger; Henry W. Riecken, and Stanley Schachter called ‘When Prophecy fails’ Published by Pinter & Martin; 1956; P: 4

[4] Leon Festinger; Henry W. Riecken, and Stanley Schachter called ‘When Prophecy fails’ Published by Pinter & Martin; 1956; PP: 28, 30

[5] Bandura, A. Principles of behaviour modification. New York: Holt, Rinehart & Winston, 1969; Cited from: Michael J. Mahoney from university of Pennsylvania, and Carl E. Thoresen from university of Stanford;  ‘Self-Control: Power to the person’; Colonial Press; 1974; PP: 4, 5

[6] Michael J. Mahoney from university of Pennsylvania, and Carl E. Thoresen from university of Stanford;  ‘Self-Control: Power to the person’; Colonial Press; 1974; PP: 6, 7

[7] Steven Hassan; ‘Combatting Cult Mind Control; Park Street Press; 1988; P: 61

[8] Unedited version of my memoirs: http://www.banisadr.info/chapter_Nine.htm

[9]  انسانهای ماقبل تاريخ که تازه ابزار سازی از استخوان و سنگ را فرا گرفته بودند

[10] Susan Greenfield; The Human Brain A guided Tour. 1997; PP: 59, 60

[11] Derek Bickerton, Language and Species, -University of Chicago Press,1990 Cited from: William H. Calvin; How brains Think; Evolving intelligence, Then and now. 1997; PP: 63 & 67 & 89

[12] دکتر لانگ در قدرت لغات وقتي که بوسيله رهبران فرقه ها استفاده ميشود چنين ميگويد: “قدرت نهفته در لغات که بوسيله ساحران لغت استفاده ميشود، تا کنون بخوبي مستند شده است، راسپوتين، چارلز مانسون، راش ليمباغ (Rush Limbaugh ) از آنها حداکثر استفاده را بنفغ خود کرده اند. از لغاتي که شورش بوجود مي آورند («بسوازان، فرزندم بسوزان») تا لغاتي که يک شورش را آرام ميکنند («چرا نميشود همه ما در صلح با يکديگر زندگي کنيم»). لغات نه تنها قدرت اينرا دارند که مردم را بحرکت درآورند، بلکه ميتوانند باعث بوجود آمدن شهرها شوند. وقتي که لغات مناسب از زبان يک سياستمدار با تجربه جاری ميشوند، خيلي وقتها ميتوانند ما را به جنگي نادرست وادارند. و وقتي توسط يک هيپنوتيزم کننده ماهر استفاده ميشوند، علي رغم اينکه آنها چه ميگويند، لغات ميتوانند ما را وادار به کارهائي کنند که در يک موقعيت عادی به هيچ عنوان به آن تن نميدهيم، کارهائي که ميتواند حتي شامل قتل شود. مانند موردی که در بهار 1330 (ه – ش) اتفاق افتاد. در اين تاريخ هاردراپ سي ساله دو نفر را بهنگام سرقت در شهر کپنهاک کشت. وقتي دستگير شد در دفاع از خود بارها تکرار کرد که او بوسيله مردی بنام نيلسن هيپنوتيزم شده بود که آن سرقت و قتلها را انجام دهد. بعد از يک محاکمه هيجان انگيز هاردراپ محکوم به سپری کردن حداقل دوسال در بيمارستان رواني شد. در حاليکه نيلسن که او را هيپنوتيزم کرده بود به قتل بوسيله هيپنوتيزم و زندان ابد محکوم شد. … بر طبق نظر دکتر ريتر، هر انساني قادر به انجام هر عملي و يا جنايتي تحت تاثير هيپنوتيزم است، ماداميکه هيپنوتيزم کننده بتواند فرد را قانع سازد که هدف آن عمل خير و درست است. در مورد فوق الذکر نيسلن هاردراپ را قانع کرده بود که پول سرقت شده در مبارزه بر عليه کمونيسم بکار گرفته ميشود.”

Dr. Haha Lung; Mind Control; The Ancient Art of Psychological Warfare’; Citadel Press Kensington; 2006; PP: 247, 248

[13]  رابرت هولزر لغات را سلاح بردگي ميداند، وی ميگويد: ” لغات مناسب ميتواند مردم را وادار به عمل کند. سنگ و چوب ميتوانند استخوان مرا بشکنند، اما لغت {چه ميتواند بکند را خدا ميداند}؟ لغت غلط  کارهای مختلفي ميتواند انجام دهد. برای مثال لغات تحسين کننده ميتوانند شما را وادار به کار بيشتر بکنند، سريعتر بدويد، و شادابتر رفتار نمائيد. لغت انتقادی ميتواند تاثير معکوس داشته باشد. چه ما به لغات اعتقاد داشته باشيم و يا نداشته باشيم، آنها کار خود را ميکنند. رومي ها ميگفتند «چيزی است که هميشه ميچسبد» لغاتي که مجرای خروج افکار ما باشند تبديل به کليد رفتار ما ميگردد.”

Holzer, Robert D. ESP and You. New York: Hawthorne Books, 1966’ Cited from: Dr. Haha Lung; Mind Control; The Ancient Art of Psychological Warfare’; Citadel Press Kensington; 2006; P:105

[14] Steven Hassan; ‘Combatting Cult Mind Control; Park Street Press; 1988; P: 62

[15]  مجاهد شماره 111 به تاريخ 1359/12/7

[16] Dr. Haha Lung; Mind Control; The Ancient Art of Psychological Warfare’; Citadel Press Kensington; 2006; PP: 105; 117

[17] Margaret Thaler Singer Cults in our Midst; Jossey-Bass; A Wiley Imprint; 2003; PP: 167, 168

[18] Margaret Thaler Singer Cults in our Midst; Jossey-Bass; A Wiley Imprint; 2003; P: 65

[19]  برای نمونه ميتوانيد به مرجع زير مراجعه نمائيد:

Adorno, Frenkel-Brunswik, Levinson, Sanford, The Authoritarian Personality (New York: Harper & Brothers, 1950) Or ‘Backing Hitler consent & coercion in Nazi Germany’ by Robert Gellately; Oxford University Press; 2002

[20] Steven Hassan; ‘Combatting Cult Mind Control; Park Street Press; 1988; P: 58

[21]  رابرت سيالديني نمونه ای از تغيير رفتار در اثر تقليد از ديگران ميدهد. در مثال او ما ميبينيم که چگونه نگاه کردن به خنده ديگران باعث ميشود که ما هم خنديده و حتي از يک جوک بيمزه و يا منظره عادی خنده مان بگيرد. وی ميگويد: ” تجربه نشان ميدهد که پخش صدای خنده در يک برنامه فکاهي تلويزيوني باعث ميشود که تماشاگران بيشتر بخندند و درجه خنده دار بودن برنامه (بدون ربطي به خود برنامه) به اين ترتيب بالاتر برود. حتي تجارب نشان داده که پخش خنده حتي در مورد برنامه های بي مزه موثر تر است. ”

The general evidence regarding the facilitative effect of canned laughter on responses to humour comes from such studies as Smyth and Fuller (1972), Fuller and Sheehy Skeffinton (1974), and Nosanchuk and Lightstone (1974), the last of which contains the indication that canned laughter is most effective for poor material. {Cited from: Robert B. Cialdini, Ph.D.; ‘The Psychology, Influence of Persuasion’; Collins; 2007;P: 115

[22]  درسهائي از قرآن، صفحات 15 و 16 از آموزشهای اوليه سازمان

[23]  اريک فروم (Erich Fromm’s (1900-1980)  ) روانشناس معروف با تحقيقات خود به اين نتيجه رسيد که اکثر ما هويت خود را از جمعي که با آنها هستيم ميگيريم. بيش از هر چيز ما احساس مسئوليت خود، حتي بر عليه خودمان را از ديگران ميگيريم و ديگر غير اخلاقيات جمع را زير سئوال نبرده و حاضريم از جمع دنباله روی کرده و بخاطر بودن با آنها حتي رفتار و شخصيت خود را تغيير دهيم.

[24]  در اينمورد گزارش رند چنين ميگويد: “رسانه های مجاهدين با کاشتن احساس پارانويا نسبت به دنيای بيرون، بخصوص ايران و جمهوری اسلامي توانسته اند اعضأ را از دنيای بيرون ايزوله کنند. رسانه های مجاهدين اغلب کساني که از سازمان حمايت نميکنند و يا گروه را ترک کرده اند  را دشمن، خائن، مزدور ايران ميخوانند. اعضائي که خواهان تماشای تلويزيون و يا خواندن کتابهائي ميشوند که بوسيله رهبران تجويز نشده است معمولا” برچسب «مشگل {قلوس}» را ميخورند. يک نظاره به کتابخانه موجود در کمپ اشرف آشکار نشان ميداد که هدف آن توسعه اگاهي و فهم افراد نيست. بهر حال با وجود عکس نويسندگان اروپائي و آمريکائي در راهي که به کتابخانه ختم ميشود مجاهدين سعي ميکنند ناظران {خبرنگاران و يا شخصيتهای خارجي ملاقات کننده پايگاه اشرف} را قانع کنند که در آنجا آزادی فکر وجود دارد.”

RAND; National Defense Research Institute; is a nonprofit research organisation providing objective analysis and effective solution that address the challenges facing the public and private sectors around the world. Its report; titled: ‘ The Mujahedin-e Khalq in Iraq; A Policy Conundrum  2009’ was sponsored by Office of the Secretary of Defense of the United States of America. The full report can be found in: http://www.rand.org/pubs/monographs/MG871/ PP: 70, 71

[25]  در گزارش رند در مورد سازمان آمده است: “رهبری مجاهدين از اعضأ ميخواهد که وقت خود را صرف مطالعه مطالب ايدئولوژی کرده و در جلسات آموزشي که ترکيبي از تبليغات و ايجاد ترس هستند و هدف تغيير شخصيتي آنها را دارند شرکت نمايند. برای اعضأ گروه ضروريست که فيلمهای سخنرانيهای رجوی ها را گوش کرده و فيلمهای شرکت هواداران در تظاهرات مختلف را که در اروپا شکل گرفته تماشا نمايند. مجاهدين تبليغات خود را از راديو و تلويزيون خود پخش ميکنند و رهبران گروه فقط به اعضأ اجازه ميدهند که به اخبار رسانه های خودشان گوش داده و انتشارات سازمان و بولتن داخلي گروه را بخوانند. کساني که اين قوانين را رعايت نکنند مجازات ميشوند. رهبران مجاهدين در توجيه اين محدوديتها و کمرنگ کردن تصوير شستشوی مغزيشان، ميگويند که اين به دليل مخالفت آنها با جمهوری اسلامي است و يا بدليل وقتي است که افراد بايد صرف آموزش نظامي کنند.”

RAND; National Defense Research Institute; is a nonprofit research organisation providing objective analysis and effective solution that address the challenges facing the public and private sectors around the world. Its report; titled: ‘ The Mujahedin-e Khalq in Iraq; A Policy Conundrum  2009’ was sponsored by Office of the Secretary of Defense of the United States of America. The full report can be found in: http://www.rand.org/pubs/monographs/MG871/ P: 70}