گندزدایی جامعه سیاسی خارج کشور

گندزدایی جامعه سیاسی خارج کشور

Who are Mek cult? An inside report for the first time by defected High-ranking Mek and NCRI member.

An inside report for the first time by an ex-high-ranking member of Mek and NCRI based on the Mek’s own publications and ... Who assassinated the Americans in Tehran? Mek and Spying for Russia Did CIA destroy Mek-Russia spy net? How Mek retaliated? Seizure of US Embassy in Tehran? Mek’s Islamist Revolutionary Courts Mek and the Children in the Combat Mek and Saddam Hossein of Iraq and Saudi Arabia Mek as Assassinators Who is the head wife in Mek Leader’s Harem? Have they changed? How Maryam Rajavi deceives the western world? How Mek terrorism differs to ISIS and Al Qaeda terrorism? Why Mek is more dangerous? Use of 10-year-old children in combat by Mek. Who are the wives of the harem of the Caliph of the Mek? Mek’s planed courts and justice for their Islamic State describe by its Calipha. How the world can protect itself against terrorism?

مصطفی رجوی پدرش مسعودرجوی را به دادگاه کشانده است

در مطلب سپتامبر 2020 نیز تحت مطلب ” سخنی با مصطفی رجوی” نوشتم که دشمن مصطفی رجوی پدرش است و نه کس دیگر در آنچه مصطفی رجوی بعنوان ورود یا ادامه به مبارزه برای آزادی و… نامید، باید بداند که در این مسیر، دشمن اصلی اش، نه رژیم که مسعود رجوی خواهد بود.

آخرین پست ها

واکـاوی مـزدوری! سلطانی، خـدابنده، عـزتی، حسینی، یغـمایی، کـریمدادی، مصــداقی و پورحسین، منتقدین فرقه مافیایی رجوی. نقد آتشبیاران معرکه مشترک رجوی و سایت رهیافتگان

داود باقروند ارشد عضو علیرتبه سابق مجاهدین و شورای ملی مقاومت

محمدرضا روحانی مسئول مستعفی کمیسیون امور ملیتهای شورای ملی مقاومت: مسعود رجوی، ودرخواست اعدام امیر انتظام،حکم اعدام علی زرکش و مهدی افتخاری، دشنام به شاملو ،مرضیه ‌وتهدید جدا شدگان پناهنده در خارج کشور

محمدرضا روحانی مسئول مستعفی کمیسیون امور ملیتهای شورای ملی مقاومت: مسعود رجوی، ودرخواست اعدام امیر انتظام،حکم اعدام علی زرکش و مهدی افتخاری، دشنام به شاملو ،مرضیه ‌وتهدید جدا شدگان پناهنده در خارج کشور

تقدیم به امیروفا یغمایی که مسعودرجوی مادرش را جلو چشمانش ذبح کرد

مبارزه با رژیم یا فروپاشی درونی فرقه ای داعشی که میلیتاریسیم جهانی برای ایران تدارک دیده است

چرا رجوی نیاز دارد درخواست دیدار با اعضای در اسارتش را به نبرد دین بین فو تعبیر کند؟

افشای حقایق پشت پرده ضدیت با خانواده با اسناد سازمانی توسط داود باقروندارشد از مسئولین خانوادهها در مجاهدین

گسترش وطن فروشی در خارج کشور به سرکردگی رهبر همه وطن فروشان و دشمنان ایران

حمایت از تحریم و حمله نظامی به ایران خیانت به مردم و فاصله گرفتن آشکار از ایران و ایرانی

تحلیل طوفانِ سراسریِ جورج فلوید در آمریکا -داود باقروند ارشد

پایه اجتماعی فرقه رجوی (آمریکای نئوکانها) درحال فروپاشی است و رجوی برای صدمین بار بیگانه پرستیش به گل نشسته است

پربیننده ترین ها

ملاقات با نخست وزیر هلند آقای مارک روته در جریان کنگره سالانه حزب اتحاد احزاب لیبرال اتحادیه اروپا (آلده پارتی) در آمستردام. طی ملاقات ضمن معرفی خودو فرقه رجوی و نقض شدید حقوق بشر توسط این فرقه در آلبانی تشریح شد.

ملاقات با آقای گای فرهوفشتادت عضو پارلمان اروپا و رهبر فراکسیون لیبرالهای اتحادیه اروپا از سیاستمداران عالی و افشای همه ترفندهای فریب فرقه رجوی در زمینه ماهیت این فرقه و فشارها و توطئه هایی که علیه جدا شدگان اعمال میکند.

بنابه دعوت یو ان واچ جنبش نه به تروریسم و فرقه ها در نشست سالیانه حقوق بشر و دمکراسی شرکت کرد. خانم دکتر هشترودی بنا به دعوت جنبش نه به تروریسم وفرقه ها در این نشست شرکت کردند که حضور ایشان باعث خوشحالی جنبش نه به تروریسم و فرقه ها گردید. ایشان ضمن حضورفعالشان در نشست با اعضای عالیرتبه شرکت کننده در جلسه به بحث و گفتگو پرداختند. ازجمله با وزیر سابق دادگستری و عضو پارلمان کانادا آقای ایروین کولتر و از بنیانگذاران یوان هیومن راتس واچ مفصلا به بحث پرداختند. این کنفرانس سالیانه جهت شنیدن گزارشات قربانیان حقوق بشربرگزار میشود. در همین رابطه آقای داود ارشد رئیس جنبش نه به تروریسم و فرقه ها سخنانی بشرح زیر ایراد کردند:

درملاقات با دکترورنر هویر به اطلاع ایشان رسید که: فرقه رجوی در حال تدارک دیدن یک زندان ابدی موسوم به اشرف 3 در ‏محلی دورافتاده میباشد. این محل یک پایگاه نظامی متروکه آمریکایی می باشد با یک فرودگاه و یک سکوی هلی برد کوچک و ‏بخشی از سیستم های داخلی آن مستقیما از آمریکا آورده شده و نصب گردیده اند. از ایشان استمداد کمک شد. ‏

ملاقات با همسر نرگس محمدی در مقر ملل متحد ژنو-------آقای داود ارشد و خانم دکتر هشترودی با همسر نرگس محمدی در این ملاقات آقای تقی رحمانی همسر نرگس محمدی که خودشان نیز چندین نوبت زندان بوده اند از نقض حقوق بشر در ایران گزارشی به کنفرانس ارائه کردند و از تناقضات موجود در سیستم قضایی ایران در جریان محاکمه نسرین محمدی بطور مفصل و جامع سخن گفتند.خانم دکتر هشترودی و آقای مهندس ارشد با ایشان ابراز همدردی کردند و جزئیات بیشتری از موارد نقض حقوق بشر در فرقه تروریستی رجوی که در آن فعال بوده است را برای آقای تقی رحمانی تشریح نمودند.

دادخواهی علیه برده داری پناهجویان در تیرانا همچو لیبی توسط فرقه رجوی در دیدار آقای ارشد با نخست وزیران هلند و اسلووانیا

ملاقات با رهبر حزب دمکراتهای آزاد آلمان (اف پ د) آقای کریستین لیندنر در جریان کنگره سه روزه احزاب لیبرال اروپا در آمرستردام هلند. افشای جنایات فرقه رجوی علیه اعضا و جدا شدگان

آقای ارشد در مورد ادعای فرقه رجوی و حامیانش گفتند چند شاخص آشکار وجود دارد. چرا متحدین آنها بویژه آقای دکتر بنی صدر با پیش بینی سرنوشت آنها در عراق از آنها جدا شدند؟ چرا هیچ ایرانی چه مردمی چه سیاسیون در مراسم آنها شرکت نمیکنند؟ چرا این تشکیلات مجبور است جهت گردهمآیی هایش سیاهی لشکر کرایه کند؟ چرا این تشکیلات در ترس از مردم ایران اجازه نمیدهد با اعضایش درارتباط قراربگیرند؟ چرا ارتباط اعضایش را با جهان قطع میکند؟ چرا تمامی تحلیلگران برحقیقت نفرت مردم از این تشکیلات بدلیل همکاری با صدام را تاکید میکنند؟ چرا باید رجوی در داخل تشکیلاتش زندان و شکنجه برای اعضای خودش راه بیندازد؟ چرا مجبور است برای دریافت حمایت سیاسی هرچند بی ارزش منافع مردم ایران را به کسانیکه خود به کشتن آنها افتخار میکرده است بفروشد و حتی برای چند دقیقه سخنرانی آنها دهها هزار دلار بپردازد؟ چرا حتی عربستان حامی سیاسی و مالی آنها ارزیابیشان از آنها این استکه “هیچ جایگاهی در میان مردم ایران ندارند”؟ چرا در همین پارلمان اعضای سابق منتقدش را بقصد کشت میزند؟ چرا هر منتقدی ایرانی و حتی غیره ایرانی را جاسوس و مزدور رژیم!! میخواند؟ آیا بخاطر همین چرا ها نیست که: وقتی مردم ایران در سراسر کشور جهت خواسته هایشان دست به تظاهرات و اعتراض میزنند هیچ اسمی از آنها نمیآورند؟ آیا این مسئله پیامش غیر از این است که: مردم ایران رژیم حاضر را صد بار به فرقه رجوی ترجیح میدهند. و “تنها آلترناتیو دمکراتیک” جوکی بیش نیست.

خانم دکتر فریبا هشترودی: با یقین میگویم که مجاهدین شکنجه میکنند…. هشترودی1سرکار خانم دکتر فریبا هشترودی یکی از برجسته ترین زنان ایرانی جزء افتخارات ایرانیان در فرانسه، نویسنده و خبرنگار و فعال سیاسی که سابقا عضو شورای ملی مقاومت ایران بوده است که باید ایشان را بیشتر شناخت با علم یقینی در مورد فرقه تروریستی رجوی از درون آن سخن میگوید. وقتی به عمق پوسیدگی تشکل رجوی پی بردم جدا شدم بله

آخرین کلام مهدی تقوایی خطاب به مسعود رجوی

آخرین کلام مهدی تقوایی خطاب به مسعود رجوی

مهدی تقوایی از اعضای زندانی زمان شاه تشکیلات مجاهدین، که رضا رضایی در خانه او با ساواکی ها روبرو و خودکشی کرد. و مسئول چاپخانه مخفی سازمان بود. با همسر و دو فرزندش در مخالفت با انقلاب ایدئولژیک بعد از محاکمه اش در عراق به ارودگاه مرگ رمادی عراق فرستاده شدند تا در آنجا بپوسند.

بیانیه 14 تن

بیانیه 14 تن

نیروی خارج کشور چه میخواهد ‏و بیانیه 14 تن

مقالات پربیننده

فرقه ها در میان ما

دانش علمی شناخت و تمیزدادن فرقه از تشکل سیاسی

بدون شناخت علمی از فرقه های خطرناک تحلیل عملکردهای فرقه رجوی و اثرات بشدت مخرب آن بر اعضا و جداشدگان و خلاص شدن از فشارهای شکنجه گونه روانی مغزشویی های چندین دهساله غیرممکن است

خانم آناگومز نماینده پارلمان اروپا خواستار اخراج فرقه رجوی شد

افشاگریهای خانم سلطانی در رابطه مسعود رجوی با زنان مجاهد

افشاگریهای خانم سلطانی در رابطه مسعود رجوی با زنان مجاهد

قسمت سوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت سوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت دوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی امروز باید گفت آنچه را که فردا گفتنش دیر است

قسمت دوم: گفت و شنود با فرشته هدایتی: افشاگریهای فرشته هدایتی در مورد فرقه رجوی

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

سیامک نادری مرگهای مشکوک فرقه رجوی را افشا میکند

کشتن و سربه نیست کردنهای فرقه رجوی

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

فعالیت های ما در تصویر

افشاگری به کشتن دادن حسن جزایری از دانشجویان هوادار رجوی

 

تاریخ بدون سانسور -12 : فکر و هنر در ولایتهاي خاوري اسلام (450 – 11 )هـ ق – (1058-632)م

 

دسترسی به قسمتهای قبلی

تاریخ بدون سانسور-1: ساسانیان و فتح ایران توسط اعراب

تاریخ بدون سانسور-2: محمد

تاریخ بدون سانسور-3: محمد در مدینه: 622-630م

تاریخ بدون سانسور-4: قـــرآن

تاریخ بـدون سانسور-5: دیـن و دولـت

تاریخ بدون سانسور، 6 – شمشیر اسلام

تاریخ بدون سانسور-ق 7- خلافت اموي: 661 -750م 40-132 هـ ق

تاریخ بدون سانسور، 8- ظهور و سقوط خلافت عباسی

تاریخ بدون سانسور 9، اوضاع کشورهاي اسلامی 7 تا 656 هـ ق – (1058 -628)م

تاریخ بدون سانسور 10-  ایمان

تاریخ بدون سانسور 11 – ملت عرب

تاریخ بدون سانسور -دوازدهم   فکر و هنر در ولایتهاي خاوري اسلام  (450 – 11 )هــ ق   –   (1058-632)م

دانشوري به طوري که از احادیث نبوي معلوم میشود، پیامبر مردم را در طلب علم تشویق میکرد و این کار را محترم میداشت، و از این جهت با اغلب مصلحان دینی تفاوت داشت. گفته بود «: هر که به راهی رود که علمی جوید، خدا براي وي راهی به سوي بهشت بگشاید … مرکب عالمان دانا را با خون شهیدان وزن کنند و مرکب عالمان از خون شهیدان برتر باشد » . ارتباط مسلمین با فرهنگ یونانی دیار شام حس رقابت علمی یونان را در ایشان برانگیخت، و چیزي نگذشت که در قلمرو اسلام دانشور و شاعر مقامی ممتاز به دست آوردند .

آغاز تعلیم اطفال از آن وقت بود که سخن توانستند گفت؛ از همان وقت که شهادتین را به آنها یاد میدادند. در شش سالگی بعضی برده زادگان، عدهاي از دختران، و همۀ پسران را، به جز پسران اغنیا که معلمان خصوصی داشتند، به مدرسۀ ابتدایی میبردند که معمولا در یکی از مساجد و احیاناً در مجاورت یک چشمۀ عمومی در هواي آزاد بود. تعلیم در این گونه مدرسه ها معمولا رایگان بود، یا دستمزد آن چنان ناچیز بود که همۀ مردم قادر به پرداخت آن بودند. معلم از پدر طفل مبلغی میگرفت که بیشتر از دو ریال در هفته نبود؛ باقی مخارج را مردم نیکوکار میپرداختند. برنامۀ تعلیم بسیار ساده بود: تعلیم نماز بود و قرائت قرآن و حفظ آیات و آشنایی با مقررات دینی وقصه ها و مبادي اخلاقی و شریعت که در قرآن هست. نوشتن و حساب را براي مرحلۀ بالاتر گذاشته بودند، شاید از این جهت که نوشتن در مشرق زمین هنري است که محتاج تمرین مخصوص است. به علاوه، به طوري که مسلمانان میگفتند، نویسنده را همه جا میشود یافت. هر روز قسمت کمی از قرآن را به خاطر میسپردند، آنگاه به صداي بلند میخواندند. هدف همۀ متعلمان این بود که تمام قرآن را به خاطر سپارند؛ اگر موفق میشدند، عنوان حافظ مییافتند و منزلتی برجسته داشتند. به نظر مسلمانان کسی که نوشتن و تیراندازي و شنا آموخته بود «مرد کامل» بود. مذاکره طریقۀ تعلیم، و عصا ابزار آن بو . د تنبیه معمولی این بود که با ترکۀ خرما به کف پا میزدند. هارون الرشید به معلم فرزندش امین گفته بود «: نباید ساعتی بگذرد مگر آنکه چیزي به او تعلیم داده باشی. اما غمگینش نکن که ذهنش بمیرد، و چندان ملایمت مکن که به تنبلی خو کند؛ تا توانی او را به مدارا اصلاح کن، و اگر سود نداد، شدت و خشونت کن » . هدف تعلیمات ابتدایی تقویت اخلاق و هدف مرحلۀ بعد آموختن علم بود. معلم در مسجدي پهلوي ستون یا دیواري می نشست و درسی از تفسیر، حدیث، فقه، و شریعت تقریر میکرد. یک وقت هم دولت این مدرسه هاي متوسطه را تحت نظر گرفت و مخارج آن را پرداخت و علم نحو فقه اللغه، بلاغت، ادب، منطق، ریاضیات، و هیئت را نیز به برنامۀ دینی افزود. علم نحو مورد توجه خاص بود، زیرا زبان عرب را از همۀ زبانها کاملتر میدانستند و بیغلط به کار بردن آن براي مردم تعلیم یافته امتیاز مهمی بود. در این مدرسه ها نیز تعلیم رایگان بود، معلمان و شاگردان مقرري و مخارج خود را احیاناً از دولت یا از منابع خیرات و صدقات میگرفتند. در مدرسه ها، جز در مورد  قرآن، اهمیت معلم بیشتر از کتاب بود و شاگردان بیشتر از افراد میآموختند تا از کتاب. طالبان علم در اطراف قلمرو اسلام میگشتند تا معلم معروفی را ببینند. هر که میخواست در شهر خود احترامی داشته باشد میبایست به مکه یا بغداد یا دمشق یا قاهره سفر کند و در آنجا از یک یا چند تن از علماي بزرگ، علم آموزد. این ادبیات بین المللی بآسانی در همۀ قلمرو وسیع اسلام رواج و انتشار گرفت، زیرا در سراسر جهان اسلام، هر قدر هم مردم آن گوناگون بودند، زبان تعلیم و ادبیات عربی بود، که دامنۀ انتشار آن بیش از زبان لاتینی گسترش یافته بود. مسافر در قلمرو اسلام به هر شهري میرسید یقین داشت که تقریباً در هر یک از اوقات روز میتواند در مسجد بزرگ شهر یک بحث علمی را بشنود؛ طلبۀ مسافر غالباً میتوانست در مدرسۀ شهر براي مدتی، علاوه بر تعلیم رایگان، جا و غذا نیز داشته باشد. مدرسه درجۀ علمی نمیداد؛ بالاترین هدف طلبه این بود که یک شهادتنامۀ خصوصی از استادي که به حضور او رسیده بود بگیرد تا معلوم شود در رشتهاي که درس گرفته صلاحیت و کفایت یافته است. همۀ منظور طلبه تحصیل ادب بود ـ عادات نیک و تکمیل ذوق، حاضر جوابی و نکته سنجی و ظرافت، و کسب معلومات لازم براي یک مرد کامل و مهذب .

وقتی مسلمانان سمرقند را گشودند (94 هـ ق، 712م) ، تهیۀ خمیر کتان و دیگر گیاهان الیافدار را از چینیان آموختند، که از آن خمیر صفحات بسیار نازك میساختند و خشک میکردند. این صنعت به خاور نزدیک آمد و ، در زمانی که هنوز اوراق بردي (پاپیروس) فراموش نشده بود، به جاي کاغذ پوستی به کار رفت. نخستین کارگاه کاغذسازي در قلمرو اسلام به سال 178 هـ ق (794 ( م در بغداد به دست فضل بن یحیی، وزیر هارون الرشید، گشوده شد؛ آنگاه مسلمین این صنعت را به سیسیل و اسپانیا بردند، و از آنجا به ایتالیا و فرانسه رسید. پیش از آن، کاغذ از سال 105 میلادي در چین به کار میرفت، در مکه از سال 89 هـ ق (707( م ، در مصر از 184 هـ ق (800( م ، در اسپانیا از 339 هـ ق (950( م ، در قسطنطنیه از سال 494 هـ ق (1100( م ، در سیسیل از 393 هـ ق (1102( م ، در ایتالیا از 548 هـ ق (1154( م ، در آلمان از 626 هـ ق (1228( م ، و در انگلستان از 709 هـ ق (1309م). این اختراع به هر جا میرسید تألیف کتاب را آسان کرد. به گفتۀ یعقوبی، در ایام او (278 هـ ق، 891م) بیش از یکصد کتابفروشی در بغداد بود که در آنجا، به جز فروش کتاب، از کتابها نسخهبرداري میکردند و خطوط تزیینی مینوشتند؛ مجامع ادبی نیز بود. بسیاري از طلاب علم، معاش خود را از استنساخ کتاب براي بازرگانان کتابفروش به دست میآوردند. در قرن دهم میلادي کسانی بودند که امضا و خط بزرگان را جمع آوري میکردند، و کتابدوستانی بودند که در مقابل نسخه هاي کمیباب بهاي گزاف میپرداختند. مؤلفان از فروش کتاب خویش چیزي به دست نمیآوردند و در کار معاش به وسایل قابل اعتمادتر یا به عطاي امیران و ثروتمندان تکیه داشتند، زیرا هدف ادبیات و هنر اقناع ذوق طبقۀ اشراف و مالداران صاحبجاه والانژاد بود.

در غالب مسجدها کتابخانهاي بود؛ در بیشتر شهرها نیز کتابخانه هاي عمومی بود که تعداد زیادي کتاب داشت و درهاي آن به روي طالبان علم گشوده بود. به سال 339 هـ ق (950 ( م در موصل یک کتابخانۀ عمومی بود که یکی از نیکوکاران تأسیس کرده بود و مطالعهکنندگان، به جز کتاب، کاغذ مورد احتیاج خود را نیز در آنجا مییافتند. تنها فهرست کتابهاي موجود در کتابخانۀ عمومی ري ده مجلد قطور شده بود. کتابخانۀ بصره به دانشورانی که در آنجا مطالعه میکردند مقرري و اعانه هایی میداد. یاقوت حموي، جغرافیدان معروف، سه سال در کتابخانۀ مرو و خوارزم به فراهم کردن اطلاعات براي کتاب معجم البلدان اشتغال داشت. وقتی مغولان بغداد را ویران کردند، سی و شش کتابخانۀ عمومی در آنجا بود، و این به جز تعداد بیشمار کتابخ انه هاي خصوصی بود، زیرا رسم بود که هر یک از ثروتمندان مقدار زیادي کتاب داشته باشد. امیر بخارا یک طبیب معروف را به دربار خود دعوت کرد؛ او نپذیرفت و  گفت چهار صد شتر براي حمل کتابهاي خود لازم دارد . وقتی واقدي درگذشت، ششصد صندوق پر از کتاب به جا گذاشت که براي برداشتن هر صندوق دو مرد لازم بود. بعضی بزرگان (چون صاحب بن عباد) به قدر همۀ کتابخانه هاي اروپا کتاب داشتند. در هیچ یک از کشورهاي جهان، به جز چین در ایام مینگ هوانگ، نظیر شوق و علاقهاي که از قرن هشتم تا یازدهم میلادي در قلمرو اسلام براي جمع آوري کتاب بود به وجود نیامد. در این چهار قرن زندگی فرهنگی مسلمانان به اوج رسید. در هزاران مسجد قلمرو اسلام، از قرطبه (کورذووا) تا سمرقند، شمار دانشوران کمتر از ستونها نبود، و علم و فصاحتشان در ایوانها انعکاس داشت. راه هاي کشور از گروه بیشمار جغرافیدانان و مورخان و عالمان الاهی پر بود که در طلب علم و حکمت روان بودند. در دربار صدها امیر آهنگ قصاید شاعران و مباحثات فلسفی منعکس بود؛ هیچ کس جرئت نداشت مال فراوان داشته باشد مگر آنکه با مال خود ادبیات و هنر را کمک کند. اعراب تیزهوش سریع الانتقال خیلی زود همۀ فرهنگ ملل مغلوب را فرا گرفتند، و اقوام مغلوب چنان نرمش نشان دادند که اکثریت شاعران و عالمان و فیلسوفانی که زبان عرب را از لحاظ علم و ادب غنیترین زبان جهان کردند از میان ایشان برخاستند؛ در این گروه، فیلسوف و عالم و شاعر عرب اقلیتی ناچیز بودند.

در این دوران، دانشوران مسلمان اساس ادبیات ممتاز عربی را استوار کردند؛ با تحقیقات وسیع خویش در نحو، زبان عرب را منطق و میزان بخشید؛ با فرهنگهایشان گنجینۀ لغات این زبان را نظم و دقت عطا کردند، با جنگها و دایرةالمعارفها و خلاصه برداشته هایشان از زوال بسیاري از چیزها جلو گرفتند؛ و در زمینۀ نقد متون ادبی و تاریخی کوشیدند. ما محتاج به تذکار نام این دانشوران نیستیم، کافی است که به فضلشان معترف باشیم و از اعمالشان تمجید کنیم .

از این میانه کسانی که بیشتر نامشان به یاد میماند مورخانند که همۀ اطلاعات خود را دربارة تمدن اسلامی مدیون ایشانیم و بدون آنها سرگذشت این تمدن نیز، چون تمدن مصر فراعنۀ پیش از شامپولیون، براي ما ناشناخته میماند. از جمله محمد بن اسحاق متوفا به سال 159 هـ ق (767م) نویسندة « سیرة رسول االله » است که به وسیلۀ ابن هشام تنقیح و تکمیل شد؛ و اگر «قرآن» را استثنا کنیم قدیمیترین کتاب معتبر و منثور عربی است که به دست ما رسیده است. دانشوران محقق و کوشا در سرگذشت اولیا و صلحا، فیلسوفان، وزیران، فقیهان، طبیبان، خطاطان، حکام بزرگ، عاشقان، و دانشوران کتابهاي مفصل پرداختهاند. ابن قتیبه (213 -276 هـ ق، 828 -889م) یکی از جمله دانشوران اسلام بود که میخواستند تاریخ عمومی جهان را بنویسند. وي مورخ جسوري بود که میخواست در آن کتاب مفصل به تاریخ دین خود همان قدر جا اختصاص دهد که تاریخ هر ملت و دین دیگر در صحنۀ پرحوادث جهان میتوانست داشت. محمد بن الندیم به سال 377 هـ ق (987 ( م کتاب خویش، موسوم به «الفهرست» را نوشت و از هر کتاب تألیف یا ترجمه که در هر یک از رشته هاي علوم به زبان عربی بود سخن آورد، و ترجمۀ انتقادي مؤلف را نیز بر آن افزود و فضایل و عیوب وي را برشمرد. اگر خواننده به نظر آورد که از کتابهاي یاد شده در فهرست ابن الندیم، تا آنجا که میدانیم، یکی از هزار جا نیست، میتواند پی برد که غناي منابع اسلامی به دوران وي تا کجا بوده است .

ابوجعفر محمد طبري (224 -310 هـ ق، 838 -923( م ، که در قلمرو تاریخ اسلام چون لیویوس مورخ معروف مغرب زمین است، مانند بسیاري از نویسندگان اسلامی، ایرانی بود و در طبرستان، در جنوب دریاي خزر، چشم به دنیا گشوده بود. پس از آنکه سالها در عربستان و شام و مصر به صورت دانشوري فقیر سفر کرد، در بغداد استقرار یافت و به امر قضا مشغول شد. چهل سال از عمر خویش را به نوشتن کتاب «اخبار الرسل و الملوك» که یک تاریخ عمومی  است صرف کرد. وي تاریخ جهان را از آغاز خلقت تا سال 302هـ ق (913 ( م یاد کرده و قسمتی از این کتاب به جا مانده پانزده جلد بزرگ است؛ به گفتۀ مورخان، آنچه از دست رفته ده برابر این بوده است. طبري نیز چون بوسوئه دست خدا را در همۀ حوادث جهان میبیند. در فصول اول کتاب وي بسیار عبارات هست که نشان تقواي اوست. اما جنبۀ لفاظی دارد، چنانکه گوید «: در ذکر آن امتحان که خداوند از پدر ما، آدم علیهالسلام، کرد و او را به طاعت خویش بیازمود » . و اینکه خدا خانهاي از یاقوت به زمین فرستاد تا آدم در آن جاي گیرد و چون عصیان پروردگار کرد خانه را از زمین ببرد . طبري نیز تاریخ یهود را چون «تورات» نوشته و گوید مریم باکره مسیح را بزاد و حمل وي چنان بود که جبرئیل در آستین وي دمید، و جلد اول را به صعود مسیح پایان داده است. جلد دوم از جلد اول معقولتر است، و آن تاریخ ایران را در عصر ساسانیان ، به شیوهاي زنده و قابل قبول و در بعضی موارد جالب شرح میدهد؛ حوادث را به ترتیب وقوع، سال به سال نقل میکند؛ معمولا حادثه از راوي نقل میشود که او نیز از راوي دیگر نقل کرده تا به کسی میرسید که شاهد آن بوده یا در ایام وي رخ داده است. حسن این روش این است که منابع را نقل میکند، ولی طبري روایتهاي مختلف را مرتب نکرده که از آن یک موضوع به هم پیوسته ایجاد کند؛ به همین جهت، تاریخ وي انبوهی از حاصل کار ملالانگیز است، نه یک کار هنري.

مسعودي، که از همۀ مورخان بعد از طبري معتبرتر است، عقیده دارد که طبري بزرگترین مورخان سلف اوست. ابوالحسن علی مسعودي عرب نژاد و زادة بغداد بود؛ وي به شام، فلسطین، عربستان، زنگبار، ایران، آسیاي مرکزي، هند، و سیلان سفر کرد و چنانکه خود او میگوید تا دریاي چین رفته است. حاصل سفرهاي خویش را در مجموعهاي مرکب از سی جلد فراهم آورد که حتی به نظر دانشوران مسلمان که به پرمایگی شهرهاند بیشتر از حد تحمل مفصل بود. سپس خلاصهاي از آن فراهم آورد که باز از آنچه باید مفصلتر بود. شاید عاقبت خود او نیز معتقد شد که خوانندگان آن مقدار وقت که او براي نوشتن صرف میکند براي خواندن ندارند و بار دیگر کتاب خویش را به صورتی که اکنون میشناسیم مختصر کرد (947( م ، و نام عجیب «مروج الذهب و معادن الجوهر» بدان داد. مسعودي دربارة همۀ قلمرو گسترده، از چین تا فرانسه، از لحاظ جغرافیایی، گیاهی، حیوانی، تاریخی سخن آورده و عادات، ادیان، علوم، فلسفه، و رسوم مردم آنجا را شرح داده، و در جهان اسلام همانند پلینی و هرودوت در مغرب زمین است. مسعودي کتاب خود را چنان خلاصه نکرده که بیفایده و خشک شود، بلکه احیاناً به تفصیل میپردازد و چنانکه عادت اوست مانعی نمیبیند که گاه به گاه قصۀ جالب شیرینی نقل کند. وي در کار دین تا حدي شکاك بوده، اما شک خود را به خوانندگان تحمیل نمیکند. در آخرین سال حیاتش نظریات خود را دربارة علم و تاریخ و فلسفه در کتاب «الاستذکار لمامرفی سالف الاعصار» و کتاب «ذخایر العلوم» و «ما کان فی سالف الدهور» خلاصه کرد و «از تکامل کاینات از جماد به نبات و از نبات به حیوان و از حیوان به انسان» سخن به میان آورد. شاید این نظریات وي را با محافظهکاران بغداد به گرفتاریها کشانید و ناچار شد، به تعبیر خودش، شهري را که در آنجا زاده و به جوانی رسیده و کمال یافته بود رها کند و به قاهره رود و از فراق زادگاه خویش متأسف باشد. در این باب گوید «: طبیعت این زمانه چنین است که مردم را متفرق کند و میانشان دوري افکند. خداوند اقوامی را برکت میدهد که فرزندانش هموطن خود را دوست داشته باشند، و هم از نشانه هاي تقوا و صلاح این است که انسان به زادگاه خود دلبسته باشد و نشانۀ نجابت و بزرگی این است که دوري از خانه و دیار را خوش ندارد » . در قاهره، از آن پس که ده سال دور از دیار خویش به سر برد، مرگش در رسید (346 هـ ق 956.( م

دربارة این مورخان میتوان گفت که عرصۀ کوشش و فعالیت و توجه ایشان از دیگران وسیعتر بود و جغرافیا را به وضعی درست و توفیق آمیز به تاریخ ارتباط دادند، نکتهاي از مسائل مربوط به انسان را فرو نگذاشتند، و از مورخان  دنیاي مسیحی در همان عصر خیلی بالاتر رفته بودند. مع ذلک، غالباً در ظلمات سیاست و جنگ و لفاظی گمراه میشوند و به جستجوي عوامل اقتصادي و اجتماعی و نفسانی که در سرنوشت حوادث مؤثر است کمتر میپردازند. کتابهاي ضخیمشان ترکیب منظم ندارد و در آنجا فقط انبوهی از اطلاعات ناپیوسته و نامنظم دربارة اقوام و حوادث و اشخاص میتوان یافت. هرگز به مرحلۀ بحث دقیق و بیطرف از منابع خویش نرفتهاند و، در نتیجۀ تقوا و شدت علاقه به دین، به اجماع و تسلسل روایت، که ممکن است یکی از روات آن نادرست باشد، اعتماد فوقالعاده دارند؛ به همین جهت، احیاناً منقولاتشان تا حدود قصۀ کودکان پایین میرود و از پیشگویی و اخبار و معجزات و افسانه ها پر میشود. همان طور که مورخان مسیحی (به استثناي گیبن) همۀ سرگذشت تمدن اسلام در قرون وسطی را به صورت ذیل مختصري بر جنگهاي صلیبی نوشتهاند، بسیاري از مورخان مسلمان نیز تاریخ جهان پیش از اسلام را مختصر آورده و همه را مقدمۀ رسالت پیامبر دانستهاند. ولی باید از خودمان بپرسیم عقل مغرب زمینی چگونه میتواند دربارة مشرق زمینی بیطرفانه قضاوت کند. همان طور که گل وقتی از شاخ جدا شد زیبایی خود را از دست میدهد، زیبایی زبان عربی نیز ضمن ترجمه از دست میرود. مسائلی که در آثار مورخان مسلمان هست و در نظر هموطنانشان جالب و زیباست، به نظر خوانندگان مغرب زمین ملال انگیز و بی رونق مینماید؛ گویی اینان ندانستهاند که مناسبات اقتصادي و روابط دوستانۀ ملل مقتضی است که دربارة همدیگر بدقت مطالعه کنند و همدیگر را چنانکه باید بفهمند .

II – علوم

مسلمانان در این قرنها، که دوران رونق فرهنگ اسلامی بود، در راه ایجاد تفاهمی که در فصل پیش به اشاره از آن سخن آوردهایم کوتاهی نکردند. خلفا میدانستند که اعراب در زمینۀ علم و فلسفه عقب ماندهاند و یونانیان میراث فراوانی از علوم در شام به جاي نهادهاند. امویان مردمانی خردمند بودند که مدارس معتبر مسیحی، صابئی، و ایرانی اسکندریه، بیروت، انطاکیه، حران، نصیبین، و جندیشاپور را باقی گذاشتند و مزاحم آنها نشدند. کتابهاي اساسی علم و فلسفه که غالباً به سریانی ترجمه شده بود در این مدارس محفوظ مانده بود. مسلمانانی که با زبان سریانی آشنایی داشتند شیفتۀ این کتابها شدند، چیزي نگذشت که ترجمۀ عربی آنها به وسیلۀ نسطوریان مسیحی یا یهودیان آماده شد. حکام اموي و عباسی این استقراض ثمربخش علمی را تشویق کردند. منصور و مأمون و متوکل کسان به قسطنطنیه و دیگر شهرهاي هلنیستی، و احیاناً به نزد امپراطوران روم شرقی ـ دشمنان همیشگی خود ـ فرستادند تا کتابهاي یونانی و مخصوصاً کتب طب و ریاضیات را بیاورند. کتاب اصول هندسۀ اقلیدس از همین راه به دست مسلمانان رسید. مأمون به سال 215 هـ ق (830 ( م بیت الحکمه را ، که یک انجمن علمی بود و یک رصدخانه و کتابخانۀ عمومی داشت، در بغداد پایه نهاد، و براي این کار 000,200 دینار (000,950 دلار) خرج کرد؛ گروهی مترجم در آنجا گماشت، و براي آنان از بیتالمال مقرري معین کرد. به گفتۀ ابن خلدون، اسلام آن بیداري علمی را که در همه جا پدید آورد به این انجمن علمی مدیون است. نهضت علمی اسلام از لحاظ مقدمات ـ رواج تجارت و کشف گنجینه هاي یونان – و هم از لحاظ نتیجه ـ رونق علم و ادب هنر ـ درست همانند رسانس ایتالیا بود.

کار ترجمۀ مفید و ثمربخش از سال 133 تا 288 هـ ق (750 تا 900 ( م دوام یافت. در این دوران مترجمان، کتابهاي اساسی را از سریانی، یونانی، پهلوي، و سانسکریت به عربی ترجمه کردند. ارشد مترجمان بیتالحکمه یک طبیب نسطوري به نام حنین بن اسحاق (194 -260 هـ ق، 809-873م) بود که، چنانکه خود او گفته، به تنهایی یکصد رساله از رسایل جالینوس و مکتب علمی وي را به سریانی، و سی و نه رسالۀ دیگر را به عربی برگردانیده بود، و در نتیجۀ ترجمه هاي او بعضی رسایل جالینوس از فنا رهایی یافت. حنین، به جز رسایل مذکور، کتاب مقولات (که  مسلمین قاطیغوریاس گویند) و فیزیک و اخلاق کبیر ارسطو، جمهور و تیمایوس و نوامیس افلاطون، حکم بقراط، کتاب الادویۀ المفرده دیوسکوریدس، و کتاب الاربعه بطلمیوس را به عربی ترجمه کرده بود، و همچنین عهد قدیم را از روي ترجمۀ هفتادي یونانی به عربی برگردانیده بود. مأمون نزدیک بود خزانه را ورشکست کند، زیرا به پاداش کار حنین معادل وزن کتابهایی که ترجمه کرده بود طلا داد. وقتی متوکل به خلافت رسید، وي را طبیب دربار کرد. ولی بعد او را مدت یک سال به زندان انداخت، زیرا از ترکیب دارویی که خلیفه میخواست به وسیلۀ آن یکی از دشمنان خود را نابود کند دریغ کرده بود و به تهدید خلیفه، که گفته بود اگر تمرد کند او را خواهد کشت، وقعی ننهاده بود. اسحاق بن حنین در کار ترجمه دستیار پدر بود و همو از کتابهاي ارسطو در مابعد الطبیعه و در نفس (و در تولید مثل حیوان) را به عربی برگردانید و شرحهاي اسکندر افرودیسی را، که در فلسفۀ اسلامی نفوذ بسیار داشت، ترجمه کرد . تا سال 236 هـ ق (850 ( م مهمترین آثار یونانی در ریاضیات و نجوم و طب به عربی درآمده بود. ترجمۀ عربی کتاب بطلمیوس المجسطی نامیده شد؛ مقولۀ V – VII قطوع مخروطی آپولونیوس پرگایی، و کتاب الحیل (مخانیکا) اثر هرون اسکندرانی، و پنوماتیکا اثر فیلن به برکت ترجمۀ عربی در جهان به جا مانده است. عجیب است که مسلمانان با وجود علاقۀ فراوانی که به شعر و تاریخ داشتند، از شعر و نمایشنامه و تاریخنگاري یونانی غافل ماندند و در این مرحلۀ فعالیت علمی و ادبی، به جاي تبعیت از یونان، پیرو ایرانیان شدند. این براي جهان اسلام و براي انسانیت عموماً یک تصادف بد بود که آثار افلاطون و ارسطو با صبغۀ نوافلاطونی به دست مسلمانان رسید. مؤلفات افلاطون، به صورتی که فرفوریوس تفسیر کرده بود، و نظریات ارسطو به صورت مسخ شده در قالب کتابی به نام اثولوجیا به دست مسلمانان رسید. کتاب مذکور توسط یکی از پیروان نوافلاطونی که در قرن پنجم و ششم میزیست تألیف شده بود، ولی به نام خود ارسطو به عربی ترجمه شد. اعراب هیچ یک از مؤلفات افلاطون و ارسطو را ترجمه نکرده نگذاشتند، ولی این ترجمه ها در بسیاري موارد دقیق نبودند. علماي اسلام کوشیدند تا فلسفۀ یونان را با قرآن هماهنگ کنند و به شرحهایی که طرفداران نوافلاطونی نوشته بودند بیشتر از اصول مؤلفات فلاسفۀ یونان توجه داشتند. بدین جهت، کتابهاي واقعی ارسطو، جز آنچه دربارة منطق و علوم طبیعی بود، به دست مسلمانان نرسید . انتقال مستمر علوم و فلسفه از مصر و هند و بابل، از راه یونان و روم شرقی، به قلمرو شرقی اسلام و اسپانیا، و از آنجا به شمال اروپا و امریکا، از حوادث مهم و جالب تاریخ جهان بوده است. وقتی اعراب بر شام استیلا یافتند، علوم یونانی در آنجا زنده بود. البته رواج علوم یونانی تا حدي به علت ابهام و پیچیدگی و هم به علت فقر ولایت و فساد حکومت ضعیف بود. سوروس سبخت، راهب دیر قنسرین، که شهري در ناحیۀ فرات علیا بود، رساله هایی دربارة هیئت به زبان یونانی مینوشت که ضمن آن براي اول بار در خارج از هندوستان از ارقام هندي سخن به میان آمده بود (42 هـ ق، 662م). بیشتر آنچه مسلمانان از علوم پیشینیان گرفتند از یونان بود، و هند نسبت به یونان در مرحلۀ دوم جاي داشت. به سال 157 هـ ق (773 ( م منصور فرمان داد رساله هاي «سد هانت» را، که در علم هیئت بود و تاریخ تألیف آن به 425 ق م میرسید، ترجمه کنند. شاید ارقام معروف به «عربی» و صفر به وسیلۀ این رسایل به قلمرو اسلام راه یافته است. خوارزمی به سال 198 هـ ق (813 ( م ارقام هندي را در جدولهاي ریاضی خود به کار برد. پس از آن، به سال 210 هـ ق (825م) رسالهاي منتشر کرد که در زبان لاتینی به عنوان کتاب آلگوریسمی [بغلط، به جاي الخوارزمی] معروف است، و چیزي نگذشت که کلمات آلگوریتم و آلکوریسم، که در زبانهاي اروپایی به معنی فن محاسبه به کار می رود، رواج یافت. به سال 366 هـ ق (976 ( م محمد بن احمد [خوارزمی] در مفاتیح العلوم نوشت که اگر در عملیات حساب در مرحلۀ عشرات عددي نباشد، باید دایرة کوچکی به جاي آن نهاد تا ردیفها برابر شود. مسلمانان این دایره را صفر نامیدند، که به معنی خالی است و کلمۀ انگلیسی «زرو» از آن آمده است. علماي لاتین صفر را Zephyrum گفتند، و در زبان ایتالیایی به اختصار Zero شد.

مبادي علم جبر در مؤلفات دیوفانتوس یونانی از مردم قرن سوم میلادي است، اما نام آن از مسلمین است که این علم حلال مشکلات را به کمال رسانیدهاند. مهمترین شخصیت این میدان علمی محمد بن موسی (164 -236 هـ ق، 780 -850 ( م است که، به انتساب زادگاه خود خوارزم (خیوة امروز) واقع در شرق دریاي خزر، به «خوارزمی» معروف شده است. وي در پنج رشتۀ علوم رسایل گرانبها نوشت. رسالهاي دربارة ارقام هندي داشت و زیجی مرتب کرد که در اسپانیا تجدید نظر شد و تا قرنها در همۀ ممالک، از قرطبه تا چانگان چین، متبع بود. قدیمترین جدولهاي محاسبۀ مثلثات را او نوشت و با همکاري شصت و نه تن از علما یک فرهنگ جغرافیایی براي مأمون فراهم کرد. در کتاب معروف خود به نام حساب الجبر و المقابله، راه حلهاي هندسی براي معادلات درجۀ دوم نشان داد. اصل عربی این کتاب از میان رفته، اما ترجمهاي که گراردوس کرموننسیس در قرن دوازدهم از آن کرده بود تا قرن شانزدهم در دانشگاه هاي اروپا تدریس میشد، و مغرب زمین کلمۀ جبر را، که نام علم معروف شد، از این کتاب گرفت. ثابت بن قره (211 -288 هـ ق، 826 -901( م ، به غیر از ترجمه هاي فراوان، مؤلفاتی در رشته هاي هیئت و طب داشت و بزرگترین عالم هندسه در اسلام شد. ابوعبداالله بتانی (236 -317 هـ ق، 850 -929( م ، که فردي صابئی مذهب از مردم رقه بود و در اروپا به نام آلباتنیوس معروف است، علم محاسبۀ مثلثات را از آنچه در ایام ابرخس و بطلمیوس بود خیلی جلوتر برد: در حل مسائل، مثلث را جانشین چهار ضلعی بطلمیوس کرد، وجب را به جاي وتر قوس ابرخس به کار برد؛ و همو در حساب مثلثات نسبتها را تقریباً به صورتی که اکنون به کار میبریم مرتب کرد .

مأمون گروهی از منجمین را به کار رصد اجرام سماوي و ثبت نتایج آن و تحقیق هیئت بطلمیوس و مطالعه دربارة کلفهاي خورشید برگماشت. با مسلم انگاشتن کرویت زمین، طول یک درجۀ نصفالنهار را به وسیلۀ رصد کردن خورشید در یک زمان از تدمر (پالمورا) و از دشت سنجار، اندازه گرفتند. در نتیجۀ این اندازهگیري، مقدار آن درجه پنجاه و شش میل و دو ثلث میل [177‘91 کیلومتر] تعیین شد که فقط نیم میل از اندازة زمان ما بیشتر است. بر این اساس، محیط زمین را در حدود 820‘32 کیلومتر معین کردند. این منجمین چیزي را تا از امتحان و تجربۀ علمی درست در نمیآمد، نمیپذیرفتند و در تحقیقات خودشان به اقتضاي قوانین علمی صرف، پیش میرفتند. یکی از ایشان به نام فرغانی، که از مردم فرغانۀ ماوراءالنهر بود، در رشتۀ نجوم کتابی [به نام جوامع علم النجوم] نوشت (حدود سال 246 هـ ق، 860 ( م که هفت قرن تمام در آسیاي باختري و اروپا مرجع و مورد استفاده بود ب. تانی از او هم مشهورتر بود؛ بتانی چهل و یک سال تمام در کار تنظیم رصدهایی که به دقت و شمول شهره بود وقت صرف کرده و، در نتیجۀ رصدهاي خود، به نتایجی رسید که به صورتی عجیب با نتایج روزگار ما نزدیک است. از جمله، تقدیم اعتدالین را 5,54 در سال، و میل کلی را 55 23 ْتعیین کرده بود. یکی دیگر از ایشان ابوالوفاست که در حمایت نخستین حکام دیالمۀ بغداد میزیست؛ و همو بود که، به گفتۀ سدیو (که هنوز مورد گفتگوست ،) تغییر سوم قمر را ششصد سال پیش از تیکوبراه ه کشف کرده بود. منجمین مسلمان دستگاه هاي گرانقیمتی داشتند که منحصر به اسطرلاب و ذات الحلق یونانیان قدیم نبود، بلکه داراي دستگاه هاي ذات الربع (به شماع ده متر) و ذات السدس (به شعاع 27 متر) بودند. اسطرلاب، که مسلمانان در آن اصلاحات بسیار کرده بودند، در قرن یازدهم میلادي به اروپا رسید و همچنان تا قرن هفدهم میان دریا نوردان به کار میرفت. مسلمین در طرح و ساختمان اسطرلاب دقت فراوان به کار برده بودند، چنانکه هم یک ابزار علمی و هم یک اثر هنري شده بود.

تصویر اقالیم زمین حتی از تهیۀ نقشۀ آسمان هم مهمتر بود، زیرا زندگی مسلمین وابسته به کشاورزي و بازرگانی بود. سلیمان تاجر در حدود سال 226 ـه ق (840م) کالاي خود را به خاور دور برده بود. یک مورخ ناشناس سرگذشت سفر او را به قلم آورد، و این قدیمترین وصف عربی از دیار چین بود که 425 سال پیش از مارکوپولو  نوشته شده بود. در همین قرن ابن خردادیه، کتابی دربارة هند و سیلان و جزایر هند شرقی و چین نوشته بود [المسالک و الممالک] که ظاهراً براي تنظیم آن از سفرها و مشاهدات خود در این مناطق استفاده کرده بود. ابن حوقل گزارشی از هند و افریقا نوشت و احمد یعقوبی از مردم ارمنستان و خراسان به سال 278 هـ ق (891 ( م کتاب البلدان را تألیف کرد که در آن ممالک و شهرهاي مسلمان و بسیاري از کشورهاي بیگانه را به وضعی قابل اعتماد وصف کرده بود. محمد مقدسی در همۀ قلمرو اسلام، به جز اسپانیا، سفر کرد و در اثناي سفر سختیهاي بسیار دید، و به سال 375 هـ ق (985م) کتاب احسن التقاسم فی معرفۀ الاقالیم را نوشت که پیش از کتاب تحقیق ماللهند بیرونی مهمترین کتاب جغرافیایی ممالک اسلامی بود .

ابوریحان محمد بن احمد بیرونی (362 -440 هـ ق، 973 -1048 ( م راه و رسم تحقیق علمی را به بهترین وجهی در جهان اسلام مینمایاند. بیرونی فیلسوف، مورخ، جهانگرد، جغرافیدان، زبانشناس، ریاضیدان، منجم، شاعر، و عالم طبیعیات بود و در همۀ این رشته ها آثار معتبر و تحقیقات مهم ابتکاري داشت. مقام بیرونی در جهان اسلام شامختر از مقام لایبنیتز و لئوناردو داوینچی در اروپا بود. او نیز چون خوارزمی در نزدیکی خیوة کنونی بزاد و مانند او، در قرنی که اوج اعتلاي علوم اسلامی در قرون وسطی بود، عنوان اعتبار علمی موطن خود در مشرق دریاي خزر به شمار میرفت، امیران خوارزم و طبرستان که به فضیلت و استعداد برجستۀ او واقف شدند، وي را به دربار خویش خواندند. محمود غزنوي که شنیده بود در خوارزم گروهی از شاعران و فیلسوفان هستند، از امیر آنجا خواست که بیرونی و ابن سینا و علماي دیگر را به نزد او بفرستد (409 هـ ق ، 1018 ( م امیر از اطاعت محمود ناچار بود، بیرونی به غزنه رفت تا در قلمرو سلطان غازي و فاتح هند زندگی آرام و قرین عزت و احترام آغاز کند؛ شاید هم در رکاب محمود به هند رفته باشد. به هر حال، دانشمند فیلسوف چند سال در هندوستان اقامت داشت و زبان و کتب قدیم آنجا را بیاموخت، آنگاه به دربار محمود بازگشت و از مقربان آن مستبد وصف ناپذیر شد. گویند یکی از مردم شمال آسیا به حضور محمود رسیده بود و با وي از اقلیمی سخن راند که میگفت شخصاً دیده است که در آنجا چند ماه تمام روز است و آفتاب غروب نمیکند. محمود این گفته را نوعی شوخی پنداشت و بر آن مرد خشم گرفت و خواست به زندانش کند، ولی بیرونی قضیه را توضیح داد و سلطان را قانع کرد و آن مرد نجات یافت. مسعود، پسر محمود، دوستار علم بود و هدیه و مال بسیار به بیرونی میداد، که بیرونی غالباً آن را به خزانه پس میفرستاد، چون بیش از حاجت وي بود . نخستین تألیف معتبر او کتاب علمی و عمیق آثار الباقیه بود (حدود 390 هـ ق، 1000 ( م که از گاهشماري و اعیاد ایرانیان، شامیها، یونانیان، یهودیان، مسیحیان، صابئین، زردشتیان، و اعراب سخن میراند. این کتاب یک تحقیق علمی فوقالعاده بیطرفانه است و از کینه هاي دینی کاملا مبرا. بیرونی به مذهب شیعه دلبسته بود، بی تظاهر و ادعا، تمایلات شکاکانه داشت، ولی به نسبت زیاد احساسات وطندوستی را حفظ کرده بود و اعراب را ملامت میکرد که تمدن عظیم ساسانی را از میان بردهاند. گذشته از این، وي یک عالم تجربی بود که در تحقیقات علمی و نقادي روایات و متون و از جمله انجیل کوشش و دقتی بیطرفانه داشت، با وجدان پاك قضاوت میکرد و احیاناً به جهل خود معترف میشد و وعده میداد تحقیقات خود را ادامه دهد تا حقیقت را کشف کند. در مقدمۀ آثار الباقیه، همچنانکه فرانسیس بیکن در یکی از کتابهاي خود نوشته است، چنین گوید «: باید جان را از عللی که غالب خلق را به سقوط میکشاند و موجباتی که چشم حقبین را کور میکند، چون عادت، تعصب، رسم رایج، پیروي از هوس، یا حب ریاست و امثال آن … پاك کنیم که جز بدین وسیله هر چه بکوشیم و تحمل رنج کنیم به مقصود نخواهیم رسید » . در آن اثنا که حامی وي به هند حمله میبرد و شهرهاي آنجا را به ویرانی میکشانید؛ بیرونی سالیان دراز را به تحقیق دربارة نژادها و زبانها و دینها و فرهنگها و طوایف مختلف هند میگذرانید. نتیجۀ تحقیقات وي کتاب تحقیق ماللهند  بود که در سال 1030م تألیف شده است و بزرگترین اثر بیرونی به شمار میآید. در این کتاب آنچه را شخصاً دیده با آنچه از دیگري شنیده از هم جدا کرده و از اقسام دورغزنانی که کتابهایی دربارة تاریخ نوشتهاند سخن آورده است. تاریخ سیاسی هند قسمت ناچیزي از کتاب او را گرفته است، ولی چهل و یک فصل دربارة نجوم هندي، و یازده فصل دربارة ادیان آن، به قلم آورده است. ابوریحان شیفتۀ بهاگاواد ـ گیتا شده بود. میان افکار رازورانۀ ودایی، تصوف، و معتقدات نوفیثاغورسی و نوافلاطونی تشابهی یافته بود؛ و منتخباتی از نوشته هاي متفکران هند را با نظایر آن از فلاسفۀ یونان مقایسه کرده و نظریات یونانی را با نظریات هندي برتري داده و گفته است که در هندوستان نابغهاي چون سقراط پا نگرفته و یک روش منطقی که علم را از اوهام پاك کند به وجود نیامده است. با وجود این، تعدادي از کتابهاي سانسکریت را به عربی ترجمه کرد، که شاید خواسته بود بدین وسیله دین خود را به هند ادا کرده باشد. وي اصول هندسۀ اقلیدس و المجسطی بطلمیوس را به زبان سانسکریت ترجمه کرده است.

وي به همۀ علوم توجه داشت. مفصلترین بحث قرون وسطی را دربارة ارقام هندي او به عمل آورد، و رسالهاي دربارة اسطرلاب و نقشۀ جهان نما و ذات الحلق نوشت: زیجی براي سلطان مسعود تنظیم کرد. در کروي بودن زمین تردید نداشت؛ معتقد بود که اشیا به طرف مرکز زمین جذب میشوند. گفته بود که داده هاي نجومی را، مطابق این فرض که زمین هر روز یک بار به دور محور خود و هر سال یک بار به دور خورشید میگردد، به همان سهولت میتوان توضیح داد که اگر عکس آن را فرض کنیم. گفته بود که شاید درة سند روزگاري قعر دریا بوده است. کتاب مفصلی دربارة احجار نوشت و ضمن آن عدة زیادي از سنگها و فلزات را از لحاظ طبیعی وصف کرد و از اهمیت تجارتی و طبی آن سخن آورد. وزن مخصوص هجده قسم سنگ گرانقدر را معین کرد و گفت که وزن مخصوص جسم متناسب با مقدار آبی است که جا به جا میکند. و طریقهاي براي به دست آوردن قوة اعداد، بدون توسل به عملیات ملال انگیز جمع و ضرب، پیدا کرد؛ از قضیۀ هندسی خانه هاي شطرنج و دانه هاي گندم سخن به میان آورد؛ براي بعضی قضایاي هندسی راه حلهایی کشف کرد که به نام وي معروف شد؛ دایرةالمعارفی در نجوم، رسالهاي در جغرافیا، و خلاصه اي در نجوم، علم احکام نجوم، و ریاضیات تألیف کرد. علت برون آمدن آب را از چشمه و چاه آرتزین طبق قانون ظروف مرتبطه شرح داد تا. ریخی براي دوران سلطان محمود و سبکتکین و تاریخی براي خوارزم نوشت. مورخان شرقی وي را «شیخ» عنوان میدهند و گویا منظورشان این است که وي شیخ علما بوده است. کثرت تألیفات او در عصري که ابن سنا و ابن هیثم و فردوسی به وجود آمدهاند معلوم میدارد که به دوران مابین اواخر قرن دهم و اوایل قرن یازدهم اندیشۀ قرون وسطی به اوج کمال رسیده بود .

شیمی، به عنوان یکی از علوم، تقریباً از مبدعات مسلمین است، زیرا آنها مشاهدة دقیق و تجربۀ علمی و توجه به ثبت نتایج را بر محصول کار یونانیان ـ که، چنانکه میدانیم، به بعضی تجربیات و فرضیات مبهم انحصار داشت ـ بیفزودند. انبیق را اختراع کردند و نام آن نیز از ایشان است. تعداد زیادي مواد را تجزیه کردند و دربارة سنگها تألیفاتی داشتند؛ مواد قلیایی و اسیدها را مشخص کردند و دربارة موادي که به یکی از این دو تمایل دارد مطالعه کردند؛ دربارة صدها داروي طبی تحقیق کردند و صدها داروي تازه ساختند؛ از نظریۀ کیمیا [فرضیۀ تبدیل فلزات عادي به طلا] که از مصر گرفته بودند، و از نتیجۀ صدها کشف تازه که بر حسب تصادف کردند روشی در این زمینه پیش گرفته بودند که از همۀ روشهاي قرون وسطی به ترتیب صحیح علمی نزدیکتر بود؛ و از همۀ اینها به شیمی واقعی دست یافتند. تقریباً همۀ دانشمندان مسلمان قرون وسطی اتفاق داشتند که همۀ فلزات از یک مایۀ واحد، و به همین جهت قابل تبدیل به یکدیگرند. هدف کیمیاگران این بود که فلزات پست چون آهن و مس و سرب و روي را به نقره یا طلا تبدیل کنند. اگر حجرالفلاسفه، یعنی مادهاي که پیوسته جستجو کرده و بدان دست نیافته بودند، به  صورت درست با این فلزات جفت میشد، تبدیل مطلوب رخ میداد. خون، مو، مدفوع، و مواد دیگر با وسایل مختلف تصفیه، تکلیس، تصعید، و تجزیه میشد و به معرض نور و آتش قرار میگرفت تا شاید آن اکسیر جادویی پیدا شود. اعتقاد رایج این بود که هر کس اکسیر را پیدا کند میتواند زندگی خود را دراز کند. معروفترین کیمیاگر اسلام جابر بن حیان (83-149 هـ ق، 702-765 ( م بود که در اروپا به نام گبر معروف است. جابر فرزند یک داروگر کوفی بود که به طب اشتغال داشت، اما بیشتر وقت خود را با انبیق و بوته به سر میکرد. مورخان یکصد تألیف یا بیشتر به او نسبت میدهند که در حقیقت از مؤلفانی گمنام است که به قرن دهم میزیستهاند. بسیاري از این کتابها که نویسندة آنها شناخته نیست به زبان لاتینی برگشته و مایۀ پیشرفت علم شیمی در اروپا شده است. پس از قرن دهم، شیمی چون بعضی علوم دیگر جاي خود را به جادوگري داد و براي مدت سه قرن سر بلند نکرد.

از علم زیستشناسی اسلامی آثار کمی به جا مانده است، از جمله کتاب النبات ابوحنیفۀ دینوري است (200 – 282 هـ ق، 815 – 895 ( م که با مراجعه به کتاب دیوسکوریدس نوشته شده، اما داروهاي بسیار به علم داروشناسی افزوده است. زیستشناسان مسلمان روش تولید میوه هاي تازه به وسیلۀ پیوند را میدانستند؛ از پیوند درخت گل سرخ و بادام، گلهاي کمیاب زیبا به وجود آوردند. ابوعثمان عمرو بن بحر جاحظ (متوفا در 255 هـ ق، 869 ( م دربارة تکامل، فرضیهاي همانند فرضیۀ مسعودي داشت و می گفت حیات از جماد به نبات، از نبات به حیوان، و از حیوان به انسان تکامل یافته است. شاعر صوفی جلال الدین رومی این فرضیه را پذیرفته و بر آن افزوده است که اگر در گذشته چنین بوده، در مرحلۀ بعد انسانها فرشته و در نهایت خدا خواهند شد

III – پزشکی

افراد بشر در آن دوران نیز مثل همیشه زندگی را دوست داشتند و اموال گزاف خرج میکردند تا ساعت مرگ را عقب بیندازند، و در عین حال پیوسته به زندگی بد میگفتند و از آن شکایت داشتند. اعراب وقتی وارد شام شدند دربارة طب فقط اطلاعات ابتدایی داشتند و ابزار و لوازم طبی، جز اندکی که آن هم بیفایده بود، چیزي نداشتند. وقتی ثروت فزونی گرفت، به شام و ایران گروهی طبیب دانشور ماهر به وجود آمد، یا از یونان و هند آمدند. خود مسلمانان از تشریح موجودات زنده یا پیکر اموات ابا داشتند؛ معلوماتشان در زمینۀ تشریح همان بود که در آثار جالینوس آمده بود یا از مطالعۀ افراد مجروح به دست آورده بودند. بدین جهت، جراحی از همۀ علوم اسلامی ضعیفتر و طب بالینی و داروشناسی از همۀ رشته ها قویتر بود. مسلمین عنبر، کافور، فلوس، میخک، جیوه، سناي مکی، و مر را بر علم قرابادین کهن افزودند و مرکبات طبی تازهاي چون اقسام شربت و گلاب و امثال آن را به صف داروها آوردند. از بازرگانیهاي مهم مابین ایتالیا و خاور نزدیک، واردات داروهاي اسلامی بود. نخستین بار داروخانه به وسیلۀ مسلمانان ایجاد شد و هم آنها نخستین مدرسۀ داروشناسی را بنیاد کردند و در علم قرابادین کتابهاي معتبر نوشتند. طبیبان مسلمان به شست و شو، مخصوصاً به هنگام تب، و به حمام بخار اهمیت فراوان میدادند. پزشکی کنونی به معالجات آنها دربارة آبله و سرخک چیز زیادي نیفزوده است. بیهوشی به وسیلۀ استنشاق را در بعضی کارهاي جراحی به کار میبردند، و از حشیش و دیگر مخدرات براي ایجاد خواب عمیق استفاده میکردند. نام سی و چهار بیمارستان را که در این دوران در قلمرو اسلام به پا بوده است میدانیم که ظاهراً همگی به شیوة انجمن علمی و بیمارستان ایرانی جندیشاپور پدید آمده بود. اولین بیمارستانی که از آن خبر داریم در بغداد به دوران هارونالرشید به وجود آمد. سپس، درقرن دهم میلادي پنج بیمارستان دیگر ایجاد شد. مورخان ضمن حوادث سال 306 هـ ق (918 ( م از مدیر بیمارستان بغداد سخن میگویند. بزرگتر از همۀ بیمارستانهاي قلمرو اسلام بیمارستانی بود که به سال 88 هـ ق ١٩٣۴ (706 ( م در دمشق بنیاد شد، و به سال 368 هـ ق (978 ( م بیست و چهار طبیب در آنجا بود. بیمارستانها مهمترین جاي تدریس طب بود . هیچ کس حق طبابت نداشت مگر اینکه در امتحانی که براي این منظور داده میشد شرکت کند و از دولت اجازه بگیرد. داروساز و سلمانی و شکسته بند تابع نظاماتی بودند که دولت براي مراقبت آنها وضع کرده بود. علی بن عیسی، وزیر و طبیعیدان، گروهی از طبیبان موظف برگماشته بود که در شهرهاي مختلف بگردند و بیماران را علاج کنند (319 هـ ق، 931م). همچنین طبیبانی بودند که همه روزه به زندانها سر میکشیدند و زندانیان بیمار را معالجه می کردند. مبتلایان امراض روحی در معرض مراقبت خاص بودند و معالجۀ ایشان با رأفت و انسانیت انجام میشد. البته وسایل بهداشت عمومی در همه جا چنانکه باید مورد توجه نبود، از این رو در مدت چهار قرن چهل بار در ممالک مختلف اسلامی بیماریهاي همه گیر رخ داد.

تنها در بغداد به سال 319 هـ ق (931 ( م هشتصد و شصت طبیب رسمی بود. حق ویزیت طبیبان به نسبت تقربشان به دربار خلفا فزونی میگرفت. جبرائیل بن بختیشوع، طبیب هارو نالرشید و مأمون و برمکیان، ثروتی بالغ بر 000,800,88 درهم (یعنی در حدود 000,104,7 دلار امریکایی) اندوخته بود. به گفتۀ تاریخنویسان، از خلیفه در مقابل دوبار حجامت سالانه 000,100 درهم میگرفت و هر شش ماه یک بار مسهلی به خلیفه میداد که معادل همین مبلغ دستمزد به همراه داشت. کنیزي فلج هیستریک داشت، و جبریل چنان وانمود که در مقابل کسان لباس از تن او بیرون خواهد کرد، و بدین ترتیب فلج او برطرف شد. پس از او در قلمرو شرقی اسلام تعدادي طبیب معروف به دنبال هم آمدند که از آن جمله یوحنا پسر ماسویه (161-243 هـ ق، 777-857 ( م را یاد میکنیم که تشریح را در پیکر میمون مطالعه کرد. همچنین حنین بن اسحاق، مترجم معروف و مؤلف کتاب العشر مقالات فی العین که قدیمترین کتاب درسی منظم چشم پزشکی است، و علی بن عیسی، بزرگترین چشم پزشک اسلام که کتاب تذکرة الکحالین وي تا قرن هجدهم در اروپا تدریس میشد، قابل ذکرند .

معروفتر از همۀ اینان ابوبکر محمد رازي (251 – 313 هـ ق، 865 – 926 ( م است که در اروپا به نام رازس معروف بود. وي چون غالب عالمان و شاعران بزرگ دوران خود ایرانی نژاد بود و به عربی چیز مینوشت؛ زادگاهش شهر ري نزدیک تهران کنونی است. کیمیاي خرافی و علمی طب را در بغداد آموخت و 131 کتاب تألیف کرد که قسمت اعظم آن نابوده شده است. از جمله کتابهاي معروف وي حاوي در بیست جلد مفصل بود که از همۀ فروع طب سخن میگفت. این کتاب با عنوان لیبرکونتیننس به لاتینی ترجمه شد و به احتمال قوي تا چند قرن معتبرترین کتاب طبی و مهمترین مرجع این علم در قلمرو انسان سفیدپوست به شمار میرفت و یکی از نه کتابی بود که به سال 1395 کتابخانۀ دانشکدة طب پاریس را تشکیل میدادند. رسالۀ رازي دربارة آبله و سرخک نمونۀ مشاهدة مستقیم و تحلیل دقیق و هم نخسیتن تحقیق علمی درست در زمینۀ امراض مسري بود، و براي اولین بار این دو مرض را از هم امتیاز میداد. اگر بدانیم که رسالۀ رازي از سال 1498 تا 1866 میلادي چهل بار به زبان انگلیسی چاپ شده، میزان نفوذ و شهرت آن را درخواهیم یافت. معروفترین اثر رازي کتاب منصوري، شامل ده جلد، بود که به یکی از امراي سامانی اهدا کرده بود. این کتاب را گراردوس کرموننسیس به لاتینی ترجمه کرده بود و جلد نهم آن، که به نزد مردم مغرب زمین به نام کتاب نهم منصوري شهره بود، تا قرن نوزدهم در میان دانشجویان طب اروپا متداول بود. رازي روشهاي تازهاي از قبیل مرهم جیوه و استفاده از رودة حیوان در بخیه زدن زخم کشف کرد. وي از افراط طبیبان در کار تجزیۀ ادرار، به دورانی که اطبا میخواستند هر مرضی را به وسیلۀ دقت در ادرار و احیاناً بدون دیدن بیمار تشخیص بدهند، جلوگیري کرد. بعضی رسایل کوتاه رازي خالی از ظرافت و مزاح نیست؛ از جمله رسالۀ وي «در باب اینکه طبیب حاذق آن نیست که همۀ بیماریها را علاج تواند کرد و اینکار مقدور نیست»، و رسالۀ «علت اینکه ١٩٣۵ طبیبان نادان و عوام و زنان در شهرها در علاج بعضی امراض بیشتر از علما موفق میشوند، و عذر طبیب در این باب . » به اتفاق آرا، رازي مهمترین طبیب اسلام و بزرگترین عالم طب بالینی در قرون وسطی بود. وي در هشتاد و دو سالگی در حال فقر درگذشت.

در مدرسۀ طب دانشگاه پاریس دو تصویر رنگی از دو طبیب مسلمان آویختهاند که یکی از رازي است و دیگري از ابن سینا. ابوعلی حسین بن سینا (370 – 428 هـ ق، 980 – 1037 ( م بزرگترین فیلسوف و معروفترین طبیب اسلام است. گزارش حال وي که شخصاً نوشته ـ و این گونه گزارشهاي شخصی در مآخذ عربی کمیاب است ـ نشان میدهد که در قرون وسطی زندگی علما و حکما دستخوش حوادث بوده است. ابن سینا پسر صرافی از مردم بخارا بود و علم از معلمان خصوصیی آموخت که تمایلات صوفیانۀ وي مایه از آنها گرفت. ابن خلکان با مبالغۀ معمولی مورخان عرب گوید که وقتی وي به دهسالگی رسید، علم قرآن و ادب آموخته و چیزي از اصول دین؛ حساب، و جبر و مقابله به خاطر سپرده بود. ابن سینا طب را بدون معلم آموخت و هنوز جوان بود که به درمان رایگان پرداخت. هفدهساله بود که نوح بن منصور، امیر بخارا، را معالجه کرد، در دربار او منصبی یافت، و ساعتهاي دراز در کتابخانۀ مفصل دربار به تحقیق پرداخت. وقتی در اواخر قرن دهم میلادي دولت سامانیان برافتاد، ابن سینا به دربار مأمون، امیر خوارزم، رفت. هنگامی که محمود غزنوي ابن سینا و بیرونی و دیگر علماي معروف را از دربار مأمون بخواست، ابن سینا از قبول این دعوت امتناع ورزید و با یکی دیگر از علماي همکار خود به صحرا گریخت. همسفر وي، ابوسهل مسیحی، در طوفان شن جان بداد، اما ابن سینا جان به در برد و پس از سختیهاي فراوان به گرگان رسید و در آنجا در دربار قابوس منصبی یافت. محمود غزنوي تصویر ابن سینا را به همه جاي ایران فرستاد و براي کسی که او را دستگیر کند جایزهاي سنگین معین کرد؛ اما قابوس وي را از جاسوسان محمود حمایت کرد. وقتی قابوس کشته شد، ابن سینا را براي معالجۀ امیر همدان خواندند؛ امیر به دست وي شفا یافت و متعاقباً او را وزیر خویش کرد، ولی سپاهیان که از او خشنود نبودند او را دستگیر و خانهاش را غارت کردند و میخواستند خونش را بریزند. ابن سینا از چنگ آنها گریخت و در خانۀ یک داروفروش نهان شد و تأیف کتابهایی را که پایۀ شهرت او شد آغاز کرد د. ر آن اثنا که مقدمات فرار محرمانه را از همدان مهیا میکرد، پسر امیر او را بگرفت و به زندان کرد؛ او چند ماه در آنجا بود و همچنان به تألیف اشتغال داشت. یک بار دیگر از زندان گریخت و در زي درویشان نهان شد و پس از حوادث بسیار که محل تذکار آن نیست به دربار علاءالدوله، از دیالمۀ اصفهان، پناهگامی یافت. امیر، مقدم او را گرامی داشت؛ در آنجا گروهی عالمان و فیلسوفان به دور وي گرد آمدند و مجالس علمی به ریاست امیر تشکیل دادند. از بعضی حکایتها میتوان دریافت که فیلسوف ما از لذتهاي عشق بهر ه ور بوده است، ولی قصه هاي دیگر او را نشان میدهد که همه روز و شب به تحقیق و تعلیم و امور عامه مشغول بوده است. ابن خلکان چیزي از نصایح او را نقل کرده که کهنه نشدنی است. گوید «: غذاي خود را هر روز یک بار صرف کن و از غذاي پیش از هضم غذاي سابق بپرهیز. تا توانی منی خویش را نگاهدار که این آب زندگی است که در رحمها میریزي » . زندگی پرتلاش صحت او را مختل کرد. او در پنجاه و هفتسالگی در سفر همدان درگذشت و قبر وي هنوز مورد احترام و تکریم است.

ابن سینا ضمن حوادث زندگی، در حال اشتغال به منصب، یا در زندان وقت کافی براي تألیف یکصد کتاب فارسی یا عربی به دست آورد که ضمن آن تقریباً از همۀ رشته هاي علوم و فلسفه سخن گفته است. به علاوه، اشعار جالبی از وي به جا مانده که جمعاً پانزده قطعه است و یکی از آنها ضمن رباعیات خیام آمده است؛ و همچنین از اشعار او قصیدة معروف عینیه است که دربارة نفس و هبوط آن از عالم بالا گفته، و مطلع آن چنین است

هبطت الیک من المحل الارفع

ورقاء ذات تعزز و تمنع

یعنی: از محل بالا به سوي تو فرود آمد، چون کبوتري که عزت و مناعت داشت. و هنوز هم طلاب مشرق اسلامی این قصیده را از بر میکنند. ابن سینا اقلیدس را ترجمه کرد، رصدهاي نجومی به عمل آورد، و اسبابی نظیر ورنیۀ کنونی ابداع کرد. در زمینۀ حرکت، نیرو، خلأ ، نور، حرارت، و چگالی تحقیقات ابتکاري داشت. رسالۀ وي دربارة کانیها یا مواد معدنی تا قرن سیزدهم در اروپا مهمترین مرجع علم زمینشناسی بود. نوشته هاي او در این رساله، دربارة پیدایش کوه ها، نمونۀ وضوح علمی است. به گفتۀ او : کوه ها از دو علت مختلف به وجود میآیند؛ یکی از اختلال پوستۀ زمین، در نتیجۀ زلزله هاي سخت؛ و دیگري نتیجۀ جریان آبهاست که دره ها را میساید و راه تازهاي براي عبور میگشاید. زیرا چینه هاي زمین مختلف است، بعضی نرم و بعضی دیگر سخت است. باد و آب قسم اول را در هم میساید، ولی قسم دوم به جا میماند. این تحول محتاج زمانهاي دراز است. … ولی وجود سنگوارة حیوانات آبی در بسیاري کوه ها نشان میدهد که آب علت این تغییرات بوده است .

ابن سینا دو کتاب دارد که همۀ تعلیمات وي در آن هست. یکی شفا (شفاي نفس) که دایرةالمعارفی در هجده مجلد در ریاضیات، طبیعیات، مابعدالطبیعه، الاهیات، اقتصاد، سیاست، و موسیقی است، و دیگري قانون (کتاب القانون فی الطب) که بحث بسیار مفصلی دربارة وظایف الاعضا، علم بهداشت، درمان، و داروشناسی است، و گاه به گاه از مسائل فلسفی نیز سخن میگوید. کتاب قانون ترتیب و روشی نکو دارد واحیاناً به مرحلۀ کمال بلاغت میرسد، ولی علاقۀ شدید شیخ الرئیس به طبقهبندي و تفکیک آفتی است که خود او دوایی براي آن نیافته است. یادآوري مؤلف در آغاز کتاب موجب تشویق مطالعۀ آن نیست، زیرا میگوید «: هر که بخواهد تعلیمات آن را فرا گیرد و به کار بندد، میباید بیشتر آن را به خاطر بسپارد» و کتاب یک میلیون کلمه دارد. به نظر وي طبابت فنی است که موانع را از راه طبیعت سالم برمیدارد. وي در آغاز از امراض خطرناك سخن میگوید و علایم و تشخیص طریق علاج آن را برمیشمارد. بعضی فصول کتاب دربارة پیشگیري و وسایل بهداشت عمومی و خصوصی و معالجه به وسیلۀ تنقیه و حجامت و داغ کردن و استحمام و ماساژ است. تنفس عمیق و فریاد گاه به گاه را براي تقویت ریه و سینه و حنجره توصیه میکند. کتاب دوم اطلاعات یونانیان و مسلمین را دربارة گیاهان طبی خلاصه میکند. کتاب سوم از بعضی بیماریها و طبیعت آن بحث میکند و ضمن آن دربارة ذات الجنب، و ذات الصدر، نزلۀ امعا، امراض تناسلی، انحرافات جنسی، و امراض عصبی، و از جمله عشق، تحقیقات عالی دارد. کتاب چهارم دربارة تبها و جراحی و وسایل آرایش و مراقبت مو و پوست است. در کتاب پنجم، که خاص مواد دارویی است، طریقۀ ساختن هفتصد و شصت دارو ذکر شده است. کتاب قانون در قرن دوازدهم به لاتینی ترجمه شد و به جاي کتابهاي رازي و جالینوس مورد استفادة مدرسه هاي طب اروپا قرار گرفت و تا نیمه هاي قرن هفدهم این مقام را حفظ کرد؛ در دانشگاه هاي لوون و مونپلیه مراجعۀ آن را به شاگردان سفارش میکردند.

ابن سینا از همۀ مؤلفان طبی قرون وسطی برجستهتر بود. رازي بزرگترین طبیب، بیرونی بزرگترین جغرافیدان، ابن هیثم بزرگترین دانشمند نورشناس و جابر بن حیان بزرگترین شیمیدان این دوران بودهاند. اکنون جهان مسیحی دربارة این پنج نام چیز زیادي نمیداند و این قضیه نشان محدودیت افق و غفلت ما از مطالعۀ تاریخ قرون وسطی است. یک نکته را نیز باید بگوییم که علوم اسلامی به اقتضاي قرون وسطی به اوهام آلوده بود و اهمیت آن، به جز ١٩٣٧ علم نورشناسی، در زمینۀ ترکیب نتایج بیشتر بود تا در کشفیات تازه و تحقیقات منظم؛ مع ذلک، در علم شیمی، که بزرگترین ابزار و مایۀ تفاخر عقل نو به شمار است، روش علمی تجربی را نفوذ داد. راجر بیکن، که پانصد سال پس از جابر بن حیان این روش را به اروپا شناسانید، آن را از مسلمین اسپانیا اقتباس کرده بود و ایشان نیز به نوبۀ خود از شرق اسلامی دریافت کرده بودند

IV- فلسفه

اسلام در زمینۀ فلسفه نیز، چون طب، میراث یونان بت پرست را از شام مسیحی وام گرفت و دین خویش را از راه اسپانیا به اروپاي مسیحی پس داد. البته عوامل زیادي جمع آمد تا انقلاب معتزله، فلسفۀ کندي، فارابی، ابن سینا، و ابن رشد پدید آید. اندیشۀ هندي از راه غزنه و ایران در رسید، و عقاید زردشتی و یهودي دربارة قیامت در فلسفۀ اسلام تا حدي بازتاب یافت. بدعتگذاران مسیحی در خاور نزدیک دربارة صفات خدا، طبیعت مسیح و لوگوس، قضا و قدر، مکاشفه و تعقل بحث در انداخته بودند، ولی عاملی که بیش از همه در تفکر مسلمانان آسیا ـ مانند ایتالیاي دوران رنسانس ـ اثر کرد کشف آثار معنوي یونان بود. این کشف گرچه به وسیلۀ ترجمه هاي ناقص و معیوب از کتابهاي مشکوك انجام گرفت، جهان تازهاي به وجود آورد که در آن مردم بدون ترس و بیم دربارة همه چیز اندیشه میکردند و عقلشان به مندرجات کتاب مقدس مقید نبود و آسمان و زمین را با هر چه در آن هست مخلوقات بیهوده یا نتیجۀ معجزهاي خارج از قوانین عقل نمیپنداشتند، بلکه میگفتند که جهان بر یک قانون بزرگ استوار است که در همه جا نفوذ دارد و اثر آن در همۀ اجزاي کاینات هویداست. وقتی مسلمانان مجال کافی براي تفکر یافتند، به منطق یونان، که به صورت کامل و واضح در ارغنون ارسطو آمده بود و ابزار لازم تفکر را به دست میداد، علاقه پیدا کردند و سه قرن تمام به دستیاري منطق، بحث و گفتگو داشتند و شور دل انگیز فلسفه، همچنانکه در ایام افلاطون جوانان را مجذوب کرده بود، خاطرشان را میربود. چندي نگذشت که بناي اعتقادات پرتکلف ریختن گرفت، چنانکه عقاید یونانیان تحت تأثیر بلاغت سوفساطییان فرو ریخت، و عقاید مسیحیان زیر ضربات نویسندگان دایرةالمعارف و ریشخند نافذ ولتر از پا در آمد.

آغاز تقریبی دورانی که آن را روشنگري اسلام توان نامید مناقشهاي بود که دربارة یک موضوع عجیب، یعنی حدوث یا قدم قرآن، درگرفت. زیرا نظریۀ فیلن، دانشمند معروف یهودي که گفته بود لوگوس حکمت جاوید خداست، مندرجات انجیل یوحنا که مسیح را کلمۀ خدا و عقل الاهی دانسته و گفته است «: در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود؛ همان در ازل نزد خدا بود؛ همه چیز به واسطۀ او آفریده شد و از او چیزي از حوادث وجود نیافت»، عقیدة پیروان گنوستیسیسم و مذهب نوافلاطونی که حکمت الاهی را عینیت داده و آن را وسیلۀ فعال آفرینش شمردهاند، و عقیدة یهودیان دربارة قدم تورات ـ همۀ این افکار و عقاید در نزد مسلمین سنی عقیدهاي همانند پدید آورد که میگفت قرآن همیشه نزد خداوند موجود بوده و فقط نزول آن بر پیامبر در زمان خاص انجام گرفته و حادث بوده است. پیدایش فلسفۀ اسلام به دست معتزله بود که منکر ازلیت قرآن بودند؛ کتاب خدا را محترم میداشتند، اما میگفتند اگر قرآن یا حدیث با عقل تعارض داشت، نباید آن را به معنی تحتاللفظی گرفت بلکه باید تأویل کرد؛ و کوششهایی را که براي ایجاد توافق عقل و دین میکردند «کلام» یا منطق نام دادند. به نظر آنها کودکانه بود که آیات قرآن را دربارة دست و پا داشتن، یا خشم و نفرت کردن خدا به معنی تحتاللفظی بگیریم. میگفتند همانند کردن خدا با موجودات انسانی به این صورت شاعرانه اگر هم با هدف اخلاقی و سیاسی پیامبر به دوران رسالت سازگار بود، مورد قبول تعلیم یافتگان و روشنفکران دوران ما نمیتواند باشد. میگفتند عقل انسانی از ١٩٣٨ معرفت خدا و حقیقت صفاتش عاجز است و به تبعیت دین میتواند وجود یک نیروي معنوي والا را که اساس همۀ حقایق است بپذیرد. به علاوة همۀ اینها، معتزله این اعتقاد عامۀ مسلمانان را که همۀ حادثات از جانب خدا مقدر است و از روز ازل، مؤمن و کافر را معین کرده است براي اخلاق و اعمال مردم خطرناك میشمردند.

عقاید معتزله به همین صورت، و به صورتهاي بیشمار دیگر، در عصر منصور و هارون و مأمون رواج گرفت؛ در آغاز کار گروهی از علما و مردم بیدین مبادي عقلی تازه را محرمانه پذیرفتند، آنگاه در انجمن شبانۀ خلفا علناً از آن سخن به میان آوردند، بعد کسانی در مسجدها و مدرسه ها مردم را بدان دعوت کردند، و در بسیاري جاها بر عقاید دیگر چیره شد، مأمون شیفتۀ این نهضت عقلی شد و آن را به حمایت گرفت و عاقبت عقاید معتزله را مذهب رسمی دولت کرد. مأمون چیزي از رسوم سلطنت شرق را با آخرین عقاید اسلامی که از فرهنگ یونان مایه داشت به هم آمیخته بود، و به سال 217هـ ق (832 ( م فرمانی از جانب وي صادر شد که همۀ مسلمانان میبایست قرآن را مخلوق بدانند. پس از آن، به موجب فرمانی دیگر، مقرر داشت هیچ کس به قضاوت منصوب نشود و شهادت کسی را در محاکم نپذیرند مگر آنکه به عقیدة تازه گرویده باشد. از آن پس فرمانهاي دیگري صادر شد که کسان را به قبول اختیار و عجز انسان از رؤیت خداوند با چشم سر مکلف میکرد، و کار بدانجا رسید که انکار این عقاید در شمار جرایمی درآمد که مجازات اعدام داشت. مأمون به سال 218 هـ ق (833 ( م در گذشت، ولی معتصم و واثق که پس از او به خلافت رسیدند روش او را دنبال کردند. احمد ابن حنبل با این تفتیش عقاید و افکار مقاومت کرد و به عیبجویی آن پرداخت. وقتی او را براي بحث دربارة عقاید جدید خواندند، همۀ سؤالات را با شواهدي از قرآن، که مؤید عقاید اهل سنت بود، جواب داد. سپس او را تازیانه زدند تاغش کرد و به زندانش فرستادند، ولی در نتیجۀ همین تحمل آزار در نظر مسلمانان به صف شهیدان و اولیا و صلحا درآمد. آزار وي از جمله عواملی بود که زمینه را براي حمله به فلسفۀ اسلامی فراهم آورد .

در این هنگام نخستین پیشرو فلسفۀ اسلامی ابویوسف یعقوب بن اسحاق کندي به سال 188 هـ ق (803 ( م در کوفه زاده شد. پدر کندي والی کوفه بود. کندي در کوفه و در بغداد علم آموخت و به دربار مأمون و معتصم در ترجمه، علم، و فلسفه شهرت یافت. ها وي نیز چون همگنان خود به دوران اوج معنویات اسلام در رشته ي علوم برجسته شد و در هر موضوعی تحقیق کرد و 265 رساله در موضوعات مختلف ـ حساب، هندسۀ نظري، نجوم، علم آثار علوي، جغرافیا، فیزیک، سیاست، موسیقی، طب، و فلسفه ـ به قلم آورد. وي نیز چون افلاطون معتقد بود که هیچ کس بی اطلاع از ریاضیات فیلسوف نتواند شد. میخواست بهداشت و طب و موسیقی را بر اساس تناسب ریاضی استوار کند. دربارة جزر و مد هم در قوانینی که سرعت سقوط اجسام را در هوا محدود میکند تحقیق کرده بود؛ تحقیقات وي دربارة نور در کتاب نور شناخت و راجر بیکن، دانشمند اروپایی دورانهاي بعد، اثر فراوان بر جاي نهاد. کندي با رسالهاي که دربارة دفاع از مسیحیت نوشت جهان اسلام را به حیرت انداخت . کتاب الاهیات منسوب به ارسطو را با همکاري دیگري ترجمه کرد و فوقالعاده تحت نفوذ این کتاب مجعول قرار گرفت، و خوشدل بود که ارسطو و افلاطون را توافق میدهد و هر دو را از پیرون فلسفۀ نوافلاطونی قلمداد میکند؛ زیرا فلسفۀ کندي نیز فلسفۀ نوافلاطونیی بود که در قالب دیگري ریخته شده بود. به نظر وي، نفس سه مرحله داشت: خدا، نفس خلاق جهان، و نفس انسانی که شعلهاي از نفس دوم بود؛ و اگر انسان بتواند جاي خویش را با علم حقیقی مأنوس کند، به آزادي و زندگی جاوید تواند رسید. ظاهراً کندي بسیار میکوشید که از افکار معتزله دوري کند و پیرو عقاید اهل سنت باشد، با این وجود قضیۀ امتیاز عقل فعال (یعنی عقل الاهی) از عقل منفعل انسان، که فقط قدرت تفکر است، را از ارسطو گرفت. همین قضیه از ابن سینا به ابن رشد رسید که دنیا را خبر کرد و آن را بر ضد طرفداران خلود دلیل آورد، ولی ١٩٣٩ کندي عاقبت به معتزله پیوست، و چون اهل سنت بر ضد معتزله قیام کردند، کتابخانۀ وي مصادره شد و جانش به خطر افتاد، ولی از این حادثه جست و کتابخانۀ خود را پس گرفت و تا سال 260 هـ ق (873 ( م زنده بود.

در اجتماعی که نظم حکومت و قانون و اخلاق به عقیدة دینی وابسته است، هر مخالفتی با عقاید دینی به منزلۀ تهدید نظم اجتماعی است. در این دوران، همۀ نیروهایی که مغلوب فتح عرب شده بودند ـ فلسفۀ یونان، مسیحیت گنوسی، ملیت ایران، و کمونیسم مزدك ـ همگی سر برداشته و فعالیت آغاز کرده بودند و دربارة قرآن مجادله میکردند. یک شاعر ایرانی 1- علناً گفت که شعر وي از قرآن برتر است، و به جرم این سخن سرش را بریدند (168 هـ ق، 784م). ظاهراً بناي اسلام که بر قرآن تکیه داشت لرزان شده بود، ولی در این بحران سخت سه عامل اساسی پیروزي نهایی اهل سنت را تأمین کرد: محافظه کاري خلیفه که به دین علاقه داشت، قدرت نگهبانان ترك، و دلبستگی طبیعی مردم به عقاید موروث. وقتی به سال 234 هـ ق (847م) متوکل به خلافت رسید، از مردم و از ترکان کمک خواست؛ ترکان، که تازه به مسلمانی انس گرفته بودند و با ایرانیان کینه داشتند و از فکر یونانی به دور بودند، با همۀ نیروي خود به تأیید سیاست دولت، که یاري دین به نیروي شمشیر بود، قیام کردند. متوکل آزاد فکري مقید مأمون را از میان برداشت و فرمانهاي وي را منسوخ کرد؛ معتزله و دیگر بدعتگذران را از مناصب دولت و کار تعلیمات برکنار کرد؛ تظاهر به عقاید مخالف اهل سنت را در ادبیات و فلسفه ممنوع داشت؛ و، به موجب قانونی، همه را به این اعتقاد که قرآن مخلوق نیست و موجود ازلی است مکلف ساخت. شیعیان را در فشار گذاشت و قبر حسین ع[ ] را در کربلا ویران کرد (236 هـ ق، 851م). متوکل فرمان منسوب به عمر بن خطاب را، که بر ضد مسیحیان بود و هارون آن را شامل یهودیان نیز کرده بود (191 هـ ق، 807 ( م اما اجرایش کمی پس از صدور متوقف مانده بود، تجدید کرد (236 هـ ق، 850م) . یهودیان و مسیحیان مکلف شدند لباس از رنگ معین داشته باشند تا از مردم دیگر شناخته شوند، و هم میبایست بر آستین بردگان خود وصلۀ رنگین بدوزند و جز بر استر و خر سوار نشوند و یک مجسمۀ چوبی از شیطان بر در خانۀ خود بیاویزند. متوکل فرمان داد تا همۀ کنیسه ها و کلیساهاي نوبنیاد را ویران کنند؛ افراشتن صلیب را در تشریفات و مراسم مسیحی ممنوع داشت، و مسیحیان و یهودیان را از تعلیم در مدرسه هاي اسلام محروم کرد.

انعکاس این کار در نسل بعد به صورتی ملایم آشکار شد. گروهی از علماي سنی شجاعانه ابراز داشتند که در جدال مذهبی حکم منطق را میپذیرند، و داوطلب شدند که صحت ایمان دینی را به وسیلۀ عقل اثبات کنند. این «متکلمان» در اسلام همانند فیلسوفان مدرسی اروپا در قرون وسطی بودند و، همچون موسی بن میمون یهودي در قرن دوازدهم و توماس آکویناس مسیحی در قرن سیزدهم، میکوشیدند تا عقاید دینی را با فلسفۀ یونان توافق دهند. ابوالحسن اشعري (260 – 324 هـ ق، 873 – 935 ( م ، که مدت ده سال مبادي معتزله را به مردم آموخته بود، در چهل سالگی از آنها برگشت و حربۀ ایشان یعنی همان منطق را برضد خودشان به کار بست، و مجادلات وي، که در پیروزي عقاید اهل سنت اثر فراوان داشت، چون سیلی نیرومند بر ضد معتزله به راه افتاد. ابوالحسن به مبدأ جبریان ایمان قوي داشت؛ میگفت خدا در ازل همۀ اعمال و حوادث را مقدر کرده است، علت همه چیز است، مافوق قوانین و اخلاق است دربارة مخلوق خویش هر چه خواهد کند، و اگر همۀ مردم را به جهنم افکند به هیچ وجه خطا نیست. همۀ سنیان از جدال منطقی در کار دین خشنود نبودند، و بسیاري از ایشان پیرو اصل «بی چونی» شدندـ «انسان میبایست مؤمن باشد و نپرسد که اساس ایمان چون است » . غالب علماي دین در جزئیات عقیدهاي که اساس آن را بیگفتگو مسلم داشته بودند مناقشه میکردند .

بدین سان، موج فلسفه در بغداد آرام شد، ولی در همان وقت در دربارهاي کوچک اسلام به جنبش آمد. سیفالدوله، در حلب، خانهاي به ابونصرفارابی بخشید. فارابی نخستین ترك بود که در فلسفه شهرت یافت؛ وي در فاراب ترکستان زاده شد، در بغداد و حران از معلمان مسیحی منطق آموخت، و کتاب فیزیک ارسطو را چهل بار و کتاب دربارة روح را دویست بار خوانده بود. در بغداد به زندقه متهم شد و لباس صوفیان پوشید و روش ایشان گرفت و چون پرندگان به سر میبرد. به گفتۀ ابن خلکان، «از همه کس به دنیا بیعلاقهتر بود و به کار و به مسکن اعتنا نداشت » . سیف الدوله از احتیاجات او پرسید؛ فارابی گفت که روزانه چهار درم (دو دلار) او را بس است. امیر همین مبلغ از خزانه براي او مقرر داشت: و به همان قناعت میکرد تا درگذشت.

از مؤلفات فارابی سی و نه کتاب به جاست که غالب آن شرح و حاشیۀ نظریات ارسطوست. در کتاب احصاءالعلوم همۀ علوم عصر خویش را از زبانشناسی، منطق، ریاضیات، فیزیک، شیمی، اقتصاد، و سیاست باختصار آورده است. به این سؤال، که بعدها مایۀ هیجان فیلسوفان مسیحی شده بود، که آیا کلی (یعنی جنس، نوع، یا صفت) مستقلا و خارج از جزئیات وجود دارد، صریحاً جواب منفی داد. او نیز چون دیگران فریب الاهیات ارسطو را خورد و آن استاگیري سرسخت را به یک مرد صوفی مبدل کرد. عمرش دوام یافت تا شور فلسفیش فرو نشست و به قواعد دین تمکین کرد. در جوانی تمایلات شکاکی داشت و بعد سیر مراحل کرد و، به کمک براهینی که ارسطو در اثبات خدا آورده بود و سه قرن پس از فارابی مورد استفادة توماس آکویناس قرار گرفت، وصف مفصلی دربارة خالق به قلم آورد و گفت حدوث یک سلسله حوادث ممکن الوجود قابل تصور نیست، مگر آن را در آخر کار به واجب الوجودي نسبت دهیم. وجود یک سلسله علل، مستلزم وجود علت اولی است، و یک سلسله حرکت متوالی را در آخر محرکی مییابد که غیر متحرك باشد، و تعداد اشیا و حرکات مستلزم وحدت علت است. هدف نهایی فلسفه، که کاملا بدان نتوان رسید، معرفت علت اولی است، و بهترین طریق وصول بدان، تزکیۀ نفس است. گفتار فارابی نیز دربارة خلود چون گفتار ارسطو پیچیده و نامفهوم است. وي به سال 339 هـ ق (950 ( م در دمشق درگذشت .

از جملۀ مؤلفات فارابی که به جا مانده آراي اهل المدینۀالفاضله است. قدرت ابتکاري که فارابی در این کتاب به کار برده شگفت انگیز است؛ در آغاز کتاب، قانون طبیعت را پیکار دایم موجود زنده بر ضد کاینات دیگر میشمارد، مانند هابز که میگوید همۀ اشیا با همدیگر در ستیزند. سپس فارابی گوید که هر موجود زنده عاقبت به این نتیجه میرسد که سایر موجودات زنده وسایلی هستند که به کمک آنها مقاصد خود را انجام تواند داد؛ آنگاه متذکر میشود که مردم بدگمان از این مقدمه نتیجه میگیرند که در این پیکار اجتناب ناپذیر عاقل آن است که بهتر از همه بتواند دیگران را مطیع ارادة خویش کند و بیشتر از همه مقاصد خود را به عمل آرد. بنابراین، اجتماع انسانی چگونه از قانون جنگل پدید آمده است؟ از سخنان فارابی معلوم میشود بعضی فیلسوفان مسلمان که در این زمینه بحث کردهاند داراي افکاري نظیر روسو و معتقداتی همانند نیچه بودهاند. بعضی گفتهاند اجتماع در آغاز کار از آنجا پدید آمد که گروهی از افراد بر این نکته توافق کردند که براي ادامۀ بقاي خویش بناچار باید بعضی قیود زاییده از عادت و قانون را بپذیرند. بعضی دیگر این «قرارداد اجتماعی» را به استهزا گرفتهاند که هرگز در تاریخ جهان چنین توافقی نبوده است، و بتأکید گفتهاند که اجتماع و دولت از آنجا پدید آمد که نیرومندان ضعیفان را زیر تسلط خویش آوردند. به عقیدة این دسته از پیروان نیچه، دولتها نیز وسایل رقابتند و طبیعی است که براي بسط قدرت و تأمین سلامت خود با همدیگر پیکار کنند. به پندار آنها، جنگ طبیعی است و ناچار باید رخ دهد و این پیکارها میباید با قانون ازلی طبیعت، که زور حق واقعی است، هماهنگ باشد. فارابی با این فکر مخالف است و خواستار جامعهاي است که از ١٩۴١ اعمال قدرت و ستیز و حسد دور، و بر عقل و ایثار و محبت استوار باشد. فارابی بحث خویش را با دعوت به ایجاد سلطنتی بر اساس عقیدة نیرومند دینی با موفقیت به پایان میبرد.

به سال 360 هـ ق (970 ( م شاگرد یکی از شاگردان فارابی در بغداد انجمنی از علما بنیاد کرد که، به نام مؤسس آن، انجمن سجستانی خوانده شد. هدف انجمن بحث در مسائل فلسفی بود؛ از اصل و نژاد اعضا نمی پرسیدند و همۀ کوشش آنها به تحقیق در منطق و فرضیۀ معرفتشناسی صرف میشد. وجود انجمن معلوم میدارد که در پایتخت دولت اسلامی شوق بحث علمی و فلسفی سستی نگرفته بود. مهمتر و مؤثرتر از آن انجمن اخوان الصفا بود که در واقع یک انجمن سري مرکب از عالمان و فیلسوفان به شمار میرفت و به سال 373 هـ ق (983 ( م در بصره بنیاد گرفت. پیدایش اخوان الصفا از آنجا بود که این «اخوان» از مشاهدة ضعف خلافت اسلام و فقر و فساد اخلاق مسلمانان متأسف بودند و میخواستند نیروي مسلمانی را از لحاظ اخلاقی و روحی و سیاسی تجدید کنند، و پنداشتند که این کار به کمک ترکیبی از فلسفۀ یونانی و مسیحی و تصوف اسلامی و عقاید سیاسی شیعه و شریعت اسلام انجام تواند گرفت. دوستی را عبارت از همکاري صاحبان مواهب و فضایل مختلف میدانستند، که هر دسته براي رفع نیاز جامعه آنچه را دسته هاي دیگر نداشت فراهم کند. به عقیدة آنها کشف حقیقت از راه اجتماع عقول آسانتر از تفکر فردي بود؛ بدین جهت، محرمانه گرد میآمدند و با آزادي کامل و ادب و وسعت نظر از همۀ مشکلات اساسی زندگی بحث میکردند. عاقبت، انجمن همۀ تحقیقات خود را در 51 رساله جا داد و خلاصۀ علوم طبیعی و دینی و فلسفی را ضمن آن آورد. یکی از مسلمانان اسپانیا، ضمن سفر به خاور نزدیک، به سال 391 هـ ق (1000 ( م به این رسایل علاقهمند شد و آن را فراهم آورد و نگاه داشت .

در رسایل اخوان الصفا، که بالغ بر 134 1 ‘صفحه میشود، توضیح علمی جزر و مد، زلزله، خسوف و کسوف، امواج صوتی، و بسیاري دیگر از مسائل طبیعی هست؛ علم احکام نجوم و کیمیاگري را نیز صریحاً پذیرفتهاند؛ و احیاناً از جادوگري و علم اعداد سخن گفتهاند. عقاید دینی رسایل، مانند بیشتر نوشته هاي متفکران اسلام، با گنوستیسیسم و فلسفۀ نوافلاطونی رابطۀ نزدیک دارد. میگویند عقل فعال «( لوگوس» حکمت) از علت اولی، یعنی خدا، به وجود میآید، و دنیاي اجسام و نفوس از این عقل فعال هستی مییابد؛ همۀ چیزهاي مادي به وسیلۀ نفس موجود میشوند و به کمک آن عمل میکنند. نفس همچنان نگران و آشفته است تا به عقل فعال یا نفس جهان یا نفس کلی واصل شود. براي این وصول، نفس باید کاملا تزکیه شود؛ اخلاق، فن تزکیۀ نفس است؛ علم، فلسفه، و دین وسیلۀ حصول آن. باید، در راه تزکیۀ نفس، در امور عقلانی چون سقراط، در احسان به همۀ خلق خدا چون مسیح، و در بزرگی و تواضع چون علی ع[ ] باشیم. وقتی عقل به وسیلۀ معرفت آزاد شد، باید آزادي خویش را احساس کند و با فلسفه خو گیرد و عبارات قرآن را، که متناسب با فهم بدویان عاري از فرهنگ صحرانشین است، تأویل کند. میتوان گفت که این پنجاه و چهار رساله از همۀ توضیحاتی که دربارة ف کر اسلامی در عصر عباسی به ما رسیده کاملتر است و از همۀ رسایل دیگر در این زمینه منظمتر. عالمان بغداد این رسایل را الحادآمیز دانستند و به سال 545 هـ ق (1150 ( م آنها را سوختند. مع ذلک، این مجموعه همچنان دست به دست میرفت و در فلسفۀ اسلام و یهود نفوذي عمیق داشت، و اثر آن را در نوشته هاي غزالی، ابن رشد، ابن جبرون، و یهودا هالوي میتوان دید. معري، شاعر فیلسوف، نیز تحت نفوذ آن بود، و شاید در ابن سینا نیز، که در زندگی کوتاه خود در اندیشۀ عقلانی و اصالت نظر و عمق تفکر اخوان الصفا پیشی گرفت، بی اثر نبود. ١٩۴٢

ابن سینا به این قانع نبود که در طبیعیات سرآمد، و در طب مرجع بلند آوازة عصر خویش باشد. بدون تردید، وي این نکته را دریافته بود که شخص دانشمند تا فیلسوف نباشد، دانشش به کمال نمیرسد. خود او نقل میکند که کتاب مابعدالطبیعهي ارسطو را چهل بار خواند و نفهمید، و عاقبت، وقتی به کمک شرح فارابی این کتاب را فهمید، بسیار خوشحال شد و خدا را سپاس گفت و به خیابان رفت و صدقه داد. وي تا آخرین ایام عمر همچنان به فلسفۀ ارسطو پایبند بود و، در کتاب قانون، ارسطو را فیلسوف مطلق میخواند، و این کلمهاي است که در لاتینی مرادف کلمۀ ارسطو شده است. ابن سینا فلسفۀ خویش را در کتاب شفا شرح داد، و آنگاه در کتاب نجات خلاصه کرد. وي عقلی منطقی داشت و به تعریفات دقیق اهمیت میداد. به این سؤال، که مدتهاي دراز علماي قرون وسطی را به خود مشغول داشته بود، که آیا کلیات یا انتزاعیات (چون انسان، فضیلت، و سرخی) مستقل از جزئیات حقیقی وجود دارد، جواب میگوید 1 ( :کلیات، چون مثل افلاطون، «پیش از اشیا» در ذهن خدا هستند و اشیا از روي آن به وجود میآیند؛ 2 (و «در اشیا» هستند، و در آنجا تجلی پیدا میکنند و تمثیل مییابند؛ 3 (و «بعد از اشیا»، به صورت اندیشه هاي انتزاعی در ذهن انسانی وجود دارند؛ ولی، در عالم، منفصل از اشیاي جزئی وجود ندارد. از پس یک قرن جدل و مناقشه، آبلار و آکویناس نیز همین جواب را دادند.

در حقیقت، فلسفۀ مابعدالطبیعۀ ابن سینا خلاصۀ مطالبی است که متفکران لاتینی دو قرن پس از زمان وي بدان رسیدند و توانستند مذاهب مختلف مسیحی را در فلسفۀ مدرسی هماهنگ کنند. وي در آغاز کار با کوشش فراوان شرح مفصلی از مذهب ارسطو و فارابی دربارة هیولی و صورت، علل اربعه، ممکن و واجب، و کثرت و وحدت میدهد و این قضیه را که کثرت ممکن متغیر ـ کثرت اشیاي فانی ـ از واحد واجب الوجود نامتغیر به وجود میآید مایۀ شگفتی میداند و، مانند فلوطین، براي حل این مشکل، میان ممکن و واجب واسطهاي فرض میکند. این واسطه عقل فعال است که در موجودات علوي و مادي و انسانی ساري است و نفس نامیده میشود. آنگاه در قضیۀ انتقال خدا از عدم به خلقت و توافق آن با تغییر ناپذیري ذات الاهی به مشکل برمیخورد، و چون ارسطو قایل به قدم جهان مادي میشود. چون میداند که این جواب مایۀ اعتراض متکلمان خواهد شد، راه حل میانهاي را که غالباً فیلسوفان مدرسی بدان متوسل شدهاند پیشنهاد میکند. به موجب این راه حل، وجود خداوند بر وجود جهان تقدم ذاتی دارد نه زمانی، یعنی این تقدم در مرتبه و جوهر و علیت است، و خود جهان در هر لحظه به علت مبقیه، که همان خداست، احتیاج دارد. به گفتۀ ابن سینا، همۀ موجودات، حتی افلاك، ممکن الوجودند. و چون وجودشان واجب نیست، ناچار براي وجود آن علتی باید که بر آن مقدم باشد؛ بدین جهت، تفسیر وجود ممکنات با مراجعۀ سلسله علل به واجب الوجود، یعنی واحد قائم به ذات که علت اولاي همۀ موجودات است، میسر میشود. تنها خدا موجود به ذات، وجودش عین ماهیت، و واجب الوجود است. اگر وجود او نبود، هیچ یک از ممکنات وجود نمییافت و عالم نیز وجود نداشت. چه، وجود عالم به ذات خود نیست. خدا ماده نیست، بلکه از جسم میراست، و چون عقل است، از همه جهت یکی است و ترکیب و دویی در آن نیست؛ و چون همۀ مخلوق را عقلی هست، بالضروره خالق آن نیز عاقل است، و این عقل اول چیزها را ـ گذشته و حال و آینده را ـ نه در زمان و نه بتوالی، بلکه یکجا و یکباره ادراك میکند. حدوث اشیا نتیجۀ ظهور فکر بیزمان در زمان است؛ ولی افعال و حوادث مستقیماً از خدا به وجود نمیآیند، بلکه اشیا در نتیجۀ حکمت علل غایی درونی تکامل مییابند ـ در ذات آنها مقاصد و اغراضشان ضبط است. بنابراین، خدا مسئول شرنیست؛ بلکه شر غرامتی است که در قبال اختیار میپردازیم، و ممکن است شر جزئی از لحاظ کلی خیر باشد .

وجود نفس با ملاحظۀ مستقیم باطنی معلوم است. نفس به این دلایل غیر مادي است: بسادگی همین طور درکش ک می نیم؛ و افکار ما بوضوح از اعضاي ما جدا هستند؛ نفس مبدأ حرکت ذاتی و نمو جسم است؛ ستارگان نیز به ١٩۴٣ همین معنی نفس دارند؛ «همۀ کاینات جلوهاي از مبدأ عام حیات است » . جسم به خودي خود نمیتواند علت چیزي شود؛ علت همۀ حرکات آن نفس است که در آن حلول کرده است. هر نفس و هر عقلی مقداري آزادي و قدرت خلق و ابداع نظیر آزادي و قدرت علت اول دارد، چون نفس و عقل تجلیلی از آن علت اول است. نفس پاك پس از مرگ به عقل کلی واصل میشود، و سعادت نیکوکاران نیز چیزي جز این نیست.

ابن سینا کوشش فراوان کرده است تا نظریات فلسفی را با عقاید عامۀ مسلمانان توافق دهد. وي نه مثل لوکرتیوس بود که بخواهد دین را به خاطر فلسفه از میان ببرد، و نه مثل غزالی که یک قرن بعد از ابن سینا آمد و میخواست فلسفه را به خاطر دین نابود کند؛ بلکه وي همۀ قضایا را تنها به روش عقلی و کاملا مستقل از قرآن مورد بحث قرار د می هد؛ وحی را براساس قوانین طبیعت توضیح میدهد، ولی با تأکید میگوید که وجود انبیا براي مردم لازم است تا قوانین اخلاق را به صورت استعاره و مجاز، که قابل فهم مردم باشد و در آنها مؤثر افتد، توضیح دهند. بدین معنی، پیامبر فرستادة خداست که اساس نظام اخلاقی و اجتماعی را استوار میکند. به همین دلیل بود که پیامبر از معاد جسمانی سخن میگفت و احیاناً بهشت را به صورت مادي وصف میکرد. فیلسوف ما در خلود جسمانی تردید دارد و معتقد است که پیامبر اگر بهشت را فقط به صورت روحانی وصف میکرد، مردم به او گوش نمیدادند و از آنها یک ملت نیرومند و منظم به وجود نمیآمد. کسانی که میتوانند خدا را براساس محبت آزاد فارغ از امید و بیم عبادت کنند انسان کاملند، ولی این مرحلۀ عالی را براي همۀ پیروان خود فاش نمیکنند، بلکه فقط با کسانی که عقلشان کامل است و نفوسشان اوج گرفته از آن سخن میگویند .

کتاب شفا و قانون ابن سینا اوج کمالی است که تفکر قرون وسطی بدان دست یافته است، و در تاریخ تفکر انسانی پایگاهی شامخ دارد. وي در غالب مباحث خود از ارسطو و فارابی مایه میگیرد، درست همان گونه که ارسطو تحت تأثیر افلاطون بود. اما این قضیه از منزلت او نمی کاهد، تنها ساکنان تیمارستان به مقام ابداع کامل میرسند و از عقل دیگران مایه نمیگیرند. بعضی از سخنان ابن سینا به نظر عقل ممکن الخطاي ما یاوه و پوچ میرسد، ولی همین قضیه دربارة گفتار افلاطون و ارسطو نیز صادق است؛ یاوهاي نیست که در مؤلفات فلاسفه نتوان یافت. ابن سینا بلندنظري علمی و قدرت نقد و تحلیل بیرونی را ندارد و اشتباهات وي از بیرونی بیشتر است، زیرا مادام که زندگی چنین کوتاه است، تحقیقاتی که بر اساس مطالعات دیگران استوار باشد ناچار چنین غرامتی خواهد داد. ابن سینا در وضوح اسلوب، شیوة جاندار، و قدرتی خاص که افکار مجرد را به وسیلۀ قصه هاي توضیحی و اشعار روشن میکند، و نیز در وسعت افق علمی و فلسفی، از همگنان خود ممتاز است. نفوذ وي بسیار دامنهدار بود و از دیار مشرق گذشت و به اسپانیا رسید و در فلسفۀ ابن رشد و موسی بن میمون اثر گذاشت و به دنیاي مسیحی لاتینی و فیلسوفان مدرسی نیز رسید. فراوانی افکار ابن سینا در فلسفۀ آلبرتوس ماگنوس (کبیر) و توماس آکویناس حیرت انگیز است؛ راجر بیکن او را «بزرگترین استاد فلسفه، بعد از ارسطو» لقب میدهد. آکویناس، که از ابن سینا با احترامی چون افلاطون سخن آورده، در این زمینه، چنانکه معمول اوست، مجامله نکرده است.

با مرگ ابن سینا تقریباً عصر فلسفۀ اسلامی نیز در مشرق به سر رسید، زیرا تمایلات سنیگري سلجوقیان، بیم رجال دین از افکار جسورانۀ فلسفی، و پیروزي تصوف غزالی خیلی زود اندیشۀ فلسفی را از میان برد. متأسفانه اطلاعات ما دربارة سه قرنی که فکر اسلامی در اثناي آن شکوفا شد (133 ـ 442 هـ ق، 750 ـ 1050 ( م بسیار ناقص است؛ زیرا هزاران نسخۀ خطی عربی در علوم و ادبیات و فلسفه همچنان در کتابخانه هاي دنیاي اسلام نهان مانده است. تنها در استانبول سی کتابخانه در مسجدها هست که از نسخه هاي خطی آن اندکی منتشر شده است. در قاهره، دمشق، ١٩۴۴ موصل، بغداد، و دهلی مجموعه هاي فراوانی هست که حتی فهرستی براي آن تنظیم نشده است. در اسکوریال، در مجاورت مادرید، کتابخانۀ مفصلی است که هنوز نسخه هاي خطی آن را در علوم و ادبیات دین و فلسفۀ اسلام شمارش نکردهاند. اطلاعاتی که دربارة ثمرات فکر اسلامی در این سه قرن داریم اندکی از باقیماندة آثار آنهاست، و این نیز مختصري از محصول قریحۀ آنها بوده است، و آنچه در این صفحات آوردیم از دریاي مواریث اسلام فقط قطرهاي بود. اگر علما این میراث فراموش شده را کشف کنند، به احتمال قوي قرن دهم مشرق اسلامی را در تاریخ عقل انسانی باید یکی از قرون طلایی تاریخ خواند .

V – تصوف و بدعت

دین و فلسفه در مرحلۀ بالا، در معنی وحدت کاینات و مطالعۀ آن، به یکدیگر میرسند. نفس انسانی وقتی در راه بحث به روش عقل و منطق نمیرود، یا در کار وصول از کثرت به وحدت یا از موجود حادث فرد به کلی عام وا میماند، از راه محو و فناي نفس فردي در نفس کلی به این رؤیا تواند رسید. جایی که علم و فلسفه عاجز میشوند و عقل محدود و نارساي انسان در مقابل نامتناهی سرگشته و حیران میماند، ایمان میتواند او را تا پیشگاه عزت خداوند بالا برد، به شرط آنکه در راه زهد و ریاضت و عبادت و تجرد از هوسهاي خودپرستانه و افناي کامل جزء در کل کوششی منظم و سرسخت کند .

تصوف اسلامی ریشه هاي فراوان دارد که ریاضت کشی مرتاضان هندي، گنوستیسیسم مصر و شام، مباحث نو افلاطونی یونانیان متأخر، و نفوذ راهبان مسیحی که در همۀ قلمرو اسلام پراکنده بودند از آن جمله است. در جهان اسلام، مانند دنیاي مسیحی، یک اقلیت پرهیزکار بود که نمیخواست دین با وسایل و مقاصد دنیاي اقتصاد هماهنگ شود. تجمل پرستی خلفا، وزیران، و تاجران را تقبیح میکرد و مسلمانان را به تجدید سادگی ابوبکر و عمر میخواند؛ فکر وجود هر قسم واسطهاي را میان انسان و خدا انکار داشت؛ و حتی مراسم دقیق نماز به نظرشان مانعی بود که میان انسان و تعالی روح، که در نتیجۀ رهایی از همۀ مشاغل دنیوي به شهود ذات والاي خدا میشتابد، حایل تواند شد؛ وقتی روح به این مرحله میرسد، به دیدار جمال سرمدي نایل میآید و با آن یکی میشود. نهضت تصوف عمدتاً در ایران رونق یافت، شاید موجب آن مجاورت با هندوستان، نفوذ مسیحیان در جندیشاپور، و نیز افکار و معتقدات نوافلاطونی یونان باشد که در سال 529 میلادي از آتن فرار کرده و در ایران مقام گزیده بودند. کلمۀ صوفی، که به همۀ زاهدان مسلمان اطلاق میشود، مایه از صوف دارد که به معنی «پشم» است؛ زیرا این گروه پارچه هاي سادة پشمین به تن میکردند. در صف صوفیان اشخاص مؤمن علاقهمند به مبادي تصوف، شاعران معروف، طرفداران وحدت وجود، زاهدان، حقهبازان، و مردانی که زنان متعدد داشتند به هم آمیخته بودند. مبادي صوفیان به اختلاف زمان و محیط تفاوت داشت. به گفتۀ ابن رشد، صوفیان میگفتند اگر قلوبشان از همۀ علایق جسمانی پاك شود و منحصراً به خدا توجه کنند، معرفت الاهی در آن قرار خواهد گرفت. ولی بسیاري از صوفیان میخواستند از طریق اشیاي خارجی به خدا واصل شوند، و میگفتند که همۀ کمال و جمال موجود در دنیا از آنجاست که خدا در آن تجلی کرده است. یکی از صوفیان گفته بود «: وقتی صداي جانور، نغمۀ خفیف برگ درختان، و زمزمۀ آب و وزش باد را میشنوم، به یاد میآورم که اینهمه شاهد وحدانیت خداست، و او سبحانه همتا ندارد » . در واقع، به اعتقاد صوفی، این اشیاي پراکنده به برکت نیروي الاهی وجود یافتهاند و دوام هستی آنها از روح خداست که در آنها مکنون است. بنابراین، خدا همه چیز است، و صوفیان تنها به گفتن لا اله الا االله اکتفا نمیکنند، بلکه میگویند که در حقیقت موجودي جز او نیست؛ بنابر این هر کسی خداست، و صوفی بی پرده و صریح میگوید که او خود ذات الاهی است.

بایزید بسطامی گفته بود «: من خودم خدا هستم و خدایی به جز من نیست، مرا بپرستید » . حسین بن منصور حلاج گوید «: من آن کسم که شیفتۀ اویم، و کسی که شیفتۀ اویم من است. ما دو روحیم که به یک پیکر رفتهایم؛ اگر مرا ببینی او را دیدهاي، و اگر او را ببینی ما را دیده » .اي و همو گوید «: من غرق کنندة قوم نوح و هلاك کنندة قوم عادم. … من خدایم » . حلاج را به سبب این سخنان مبالغه آمیز دستگیر کردند، صد تازیانه زدند، و در آتش سوزانیدند. پیروانش ادعا میکردند که پس از مرگش تا مدتی او را دیده و با وي سخن گفتهاند. بسیاري از صوفیان نیز او را ولی خاص شمردند.

صوفی، چون هندو، عقیده دارد که کوششی سخت در راه تزکیۀ نفس باید تا پرده را از پیش انسان بردارد و به عالم فیض و الهام اوج گیرد؛ تزکیۀ نفس به وسیلۀ از خودگذشتگی در کار عبادت، تأمل و مشاهده و تفکر، اطاعت مرید از مراد، و تجرد کامل از همۀ علایق جسمانی ـ حتی علاقه به نجات یا اتحاد صوفیان با ذات الاهی ـ حاصل میشود. صوفی کامل خدا را به خاطر خدا دوست دارد، نه به امید ثواب یا از بیم عقاب. ابوالقاسم قشیري در این زمینه گفته است «: بخشنده از بخشش بهتر است » . معمولا صوفی ریاضت را وسیلۀ کشف حقیقت اشیا میکند. بعضیها نیز میخواهند از این راه صاحب کرامات شوند و بر طبیعت تسلط یابند. ولی همیشه ریاضت وسیلۀ اتحاد با ذات خداست، و هر که خویشتن را در این وحدت فنا کند به نزد صوفیان انسان کامل نامیده میشود. به اعتقاد صوفیان هر که به این مرحله رسید مافوق قوانین است و حتی مکلف به اداي فریضۀ حج نیست. یکی از صوفیان در این باب گوید «: همۀ چشمها به کعبه نگران است، اما دیدگان ما نگران چهرة محبوب است » . صوفیان تا قرن یازدهم مثل همۀ مردم میزیستند و احیاناً با خانواده و فرزندان خود به یک جا بودند و براي تجرد از لحاظ اخلاقی اهمیتی قایل نبودند. ابوسعید در این زمینه گفته است «: ولی حقیقی، میان مردم راه میرود، با آنها غذا میخورد و میخوابد، در بازارها میخرد و می کن فروشد، و در مجالس شرکت می د، و یک لحظه خدا را فراموش نمیکند » . صوفیان با دیگران به جز سادگی معیشت و تقوا و خشوع تفاوتی نداشتند و از این جهت همانند گروه مذهبی انجمن دوستان یا کویکرز مسیحی بودند. گاه و بیگاه به سوي شخصی پرهیزکار و پارسا میشتافتند یا براي نماز و دعاي جمعی گرد میآمدن . د مجالس ذکر که در نزد صوفیان اهمیت بسیار یافت از قرن دهم آغاز شد. بعضی از صوفیان نیز از جهان گوشه گرفتند و به آزار خویش پرداختند؛ ولی ریاضت در آن روزگار نادر بود و مردم آن را تأیید نمیکردند. عنوان ولی، که در صدر اول اسلام نبود، در میان صوفیان رواج یافت؛ از آن جمله رابعۀ عدویۀ بصري بود (99 – 185 هـ ق، 717 – 801 ( م که جوانی برده بود و مالک وي هنگام نماز شب هالۀ نوري به دور سرش دیده و آزادش کرده بود. رابعه شوهر نکرد و با زهد و از خودگذشتگی و نکوکاري روزگار میگذرانید. یک بار از او پرسیدند «: آیا از شیطان تنفر داري؟» گفت: «محبت خدا براي من فرصت تنفر از شیطان نگذاشته » . این مناجات صوفیانۀ معروف را از او روایت کردهاند «: خدایا، اگر ترا از بیم جهنم عبادت کردهام، مرا به آتش بسوزان یا اگر به طمع بهشت عبادت کردهام، بهشت را بر من حرام کن؛ اما اگر ترا فقط به خاطر تو عبادت کردهام، مرا از مشاهدة روي خود محروم نکن. خدایا، هر چه نیکی در این دنیا براي من مقدر کردهاي به دشمنان خود ده و هر چه در بهشت براي من مقرر کردهاي به دوستان خود ده که من رو جز به سوي تو ندارم » . از جمله صوفیان ابوسعید ابوالخیر را، که شاعر و هم از اولیاست، یاد میکنیم (357 ـ 440 هـ ق، 967 ـ 1049م) . وي در میهنه از بلاد خراسان زاده شد، و با ابن سینا دیدار کرد. گویند که دربارة آن فیلسوف گفته بود: « هر چه او می داند ما میبینیم ». در کودکی به ادبیات دلبسته بود. خود او نقل میکند که سی هزار بیت از شاعران جاهلیت را به خاطر سپرده بود. وقتی بیست و شش ساله بود، در مجلسی، ابوعلی در اطراف این آیه که گوید «: قل االله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون» یعنی «بگو آن خداست، و بگذار به بازیچۀ خود فرو روند» توضیحاتی ١٩۴۶ میداد. ابوسعید همینکه این آیه را شنید خدا در ایمان را بر او بگشود، گویی از خویشتن جدا شد؛ همۀ کتابهاي خود را بسوخت و به گوشۀ خانه شد و هفت سال در آنجا نشسته بود و نام خدا میگفت. تکرار نام خداوند در نظر صوفیان مسلمان وسیلۀ مطلوب «فنا» بود که به کمک آن صوفی در حال وجد از خویشتن برون میشد. ابوسعید طرق دیگري از زهد و ریاضت بر این بیفزود: به جز یک پیراهن نمیپوشید و جز به هنگام ضرورت سخن نمیگفت و فقط موقع غروب چیزي میخورد؛ غذایش پاره نانی بود و هرگز بر بستري نخفت. در دیوار خانه حفرهاي به اندازة قامت خویش پدید آورد و غالباً خود را در آنجا محبوس میکرد و گوشها را میبست که صداي خارج بدو نرسد؛ بعضی شبها خویشتن را با ریسمانی از سر در چاه آویزان میکرد و اگر گفتار پدر او را بپذیریم، در آن حال یک قرآن را ختم میکرد. مدتها به خدمت صوفیان دیگر بود، براي آنها گدایی میکرد و نظافت اطاق ایشان را بر عهده داشت. خود او نقل میکند که وقتی در مسجد بود، زنی از بالا زباله بر او ریخت و او ندایی میشنید که می گفت «: الیس االله بکاف عبده؟ (آیا بندة خدا را حمایت خدا کافی نیست؟ » ) در چهل سالگی به مرحلۀ شهود کامل رسید و مجلس گفتن آغاز کرد و گروهی از پرهیزکاران مخلص به دور او گرد آمدند. به گفتۀ خود او بعضی مستمعان چهرة خویش را به سرگین الاغش میآلودند تا برکت یابند؛ نفوذ وي در تصوف به جا ماند و خانقاهی براي درویشان بنیاد کرد و قواعدي براي خانقاه مقرر کرد که سرمشق صوفیان قرون بعد شد.

ابوسعید نیز چون قدیس آوگوستینوس به مردم میگفت وسیلۀ نجات رحمت خداست نه حسن عمل انسان. مقصود وي از نجات، آزادي معنوي بود نه دخول در بهشت. میگفت :

خدا درها را یکی پس از دیگري به روي انسان میگشاید. اول در توبه است، پس از آن در یقین گشوده میشود؛ هر که بدینجا رسید ناسزا و تحقیر را میپذیرد و منبع آن را به طور قطع میشناسد. … آنگاه خدا در محبت را بر او میگشاید و او پیوسته گوید «: دوست دارم .. .». آنگاه در توحید گشوده شود. … و بداند که خدا همه چیز است و همه چیز از اوست و به پرتو اوست .. . و «من» و «مال من» را بیجا شمارد، زیرا هوشها از او برفته و خاطرش آرام شده است .. . زیرا انسان از شر نفس نتواند گریخت مگر آن را بکشد. … نفس توست که از خدا دورت کند و گوید فلان و فلان مرا تهدید کردهاند و فلانی با من نکویی کرده است. همۀ اینها شرك به خداست؛ هیچ چیز مربوط به مخلوق نیست، بلکه همه چیز مربوط به خالق است. باید این را بدانی، وقتی این سخن گفتی بر آن استوار باش .. . . معنی استواري این است که وقتی گفتی «یکی» هرگز نگویی «دو تا . » … بگو خدا و بر این گفته استوار باش

این فکر هندي ـ امرسنی را در سخنانی که صحت انتساب آن مورد تردید است به ابوسعید نسبت دادهاند: از او پرسیدم «جمالت براي کیست؟» گفت «: براي من است که موجودي به جز من نیست، من عاشق و معشوق و عشق همه با همم، و آینه و دیدگان بینا منم » . چون مسلمانان دستگاه خاصی مانند مسیحیان نداشتند که این قهرمانان پارسا را تقدیس کنند، مردم آنها را مقدس ساخ تهاند. در قرن 12 میلادي احساسات مردم بر مقررات دین، که تقدس اولیا را یک قسم بتپرستی میشمرد، غلبه کرد. از جمله اولیاي پارسا ابراهیم بن ادهم (قرن هشتم؟) بود که لی هانت در قصیدة معروف خود او را ابو ابن ادهم نامیده است. پندار عامه براي اولیا نیروي خارق العاده قایل است. میگویند پرده از دیدگان ایشان برداشته شده و چیزها میبینند که مردم نتوانند دید و افکار را میخوانند و از حوادث دور مطلع میشوند. حتی در قدرت آنها مبالغه میشود؛ میگویند آنها میتوانند بیناراحتی آتش و شیشه را ببلعند و بدون آنکه بسوزند از آتش بگذرند، و روي آب راه بروند و در هوا پرواز کنند و مسافتهاي دراز را در یک لحظه طی کنند. دربارة ابوسعید قضایایی از قرائت افکار نقل میکنند که به غرابت، از حوادث ایام ما کمتر نیست. ١٩۴٧ بدین سان، به مرور ایام دین، که به تصور فلاسفه مصنوع کشیشان و کاهنان است، در نتیجۀ حاجات و عواطف و پندارهاي مردم تغییر شکل میدهد و یکتاپرستی پیامبران به صورت شرك مورد علاقۀ مردم جلوه میکند .

مسلمانان سنی صوفیان را در دایرة دین اسلام پذیرفتند و به عقاید و اقوال ایشان مجال فراوان دادند، ولی فرقه هاي بدعتگذار، که عقاید سیاسی و انقلابی را زیر پردة دین نهان کرده بودند یا به هرج و مرج اخلاقی دینی دعوت میکردند، مشمول این روش خردمندانه نشدند. از جملۀ این فرقه هاي انقلابی، که عقاید آن مخلوطی از دین و سیاست بود، اسماعیلیان بودند. پیش از این گفتیم که به گفتۀ شیعیان تا دوازده نسل در هر نسلی امامی از فرزندان علی ع[ ] هست، و این امام جانشین خود را، که عنوان امامت خواهد داشت، انتخاب میکند. بر این اساس امام ششم، و جعفر ع[ ] 2 امام جعفر صادق ]ع[ ، پسر خود، اسماعیل را به عنوان جانشین برگزید. گویند اسماعیل شرابخواره بود او را از امامت خلع کرد و موسی ع[ ] ، امام هفتم (امام موسی کاظم [(ع)]) ، را به جاي وي برگزید (حدود سال 143 هـ ق. 760م). بعضی شیعیان پنداشتند که نقض بیعت اسماعیل روا نیست و گفتند که او یا پسرش، محمد ]ع[ ، امام هفتم و ختم امامان است. این طایفۀ اسماعیلی قریب صد سال چندان اهمیتی نداشت تا عبداالله قداح پیشواي آن شد و مبلغان به بلاد اسلام فرستاد تا مردم را به عقیدة این فرقه دعوت کنند. پیش از آنکه مبتدي وارد فرقه شود او را قسم میدادند که اسرار فرقه را فاش نکند و از همه جهت مطیع اوامر پیشواي فرقه یا داعی الدعا باشد. تعلیمات آنها بر دو قسم بود: باطنی و ظاهري. به پیرو مذهب خود میگفتند که وقتی از هفت مرحله بگذرد حجابها از پیش وي برداشته میشود، و تعلیم با عقیدة مخفی را (که خدا همه چیز است) کشف میکند و مافوق عقیده و قانون میشود. در مرحلۀ هشتم به وي میگفتند که موجود اعلا را نمیتوان شناخت و هیچ کس عبادت او نتواند کرد. بسیاري از باقیماندگان نهضتهاي قدیم کمونیستی به فرقۀ اسماعیلیه پیوستند، براي آنکه اسماعیلیان میگفتند در یکی از دورانهاي آینده مهدیی ظهور میکند و مساوات و عدالت و محبت برادرانه را در جهان بسط میدهد. این فرقۀ اخوانی عجیب در جهان اسلام نیروي معتبر شد و روزگاري چند بر شمال افریقا و مصر استیلا داشت، خلافت فاطمی را پایه نهاد، و در اواخر قرن نهم نزدیک بود خلافت عباسی را نیز از میان بردارد.

وقتی عبداالله قداح به سال 261 هـ ق (874م) درگذشت، یک کشاورز عراقی به نام حمدان قرمط (ابن الاشعث) پیشواي اسماعیلیان شد و فعالیت فرقه را چنان بیفزود که مردم آسیا تا مدتی به انتساب وي اسماعیلیان را قرامطه مینامیدند. قرمط میخواست نیروي عرب را از پیش بردارد و امپراطوري ایران را تجدید کند؛ هزاران همدل و یاور نهانی به او پیوستند و قرمط مقرر کرد یک پنجم دارایی و درآمد خود را به ملکیت فرقه بدهند. بار دیگر عناصر انقلاب اجتماعی با نهضتی که به ظاهر یک قسم تصوف دینی مینمود، درآمیخت. قرمطیان زنان و اموال را مشترك میدانستند؛ کارگران را به اقتضاي حرفه به دسته هایی تقسیم میکردند، از مساوات عمومی سخن میگفتند و آیات قرآن را تأویل میکردند و به معنی مجازي میگرفتند. به مراسم دین و روزه بیاعتنا بودند و ابلهانی را که پرستشگر ضریح و سنگ بودند مسخره میکردند. کارشان چنان بالا گرفت که به سال 286 هـ ق (899 ( م بر ساحل باختري خلیج فارس دولت مستقلی بنیاد کردند و به سال 287 هـ ق (900 ( م سپاه خلیفه را شکستند و نابود کردند چنانکه فقط یکی از آن جمله زنده ماند. به سال 289 هـ ق (902 ( م به شام ریختند و تا دروازه هاي دمشق رسیدند. به سال 312) قهـ 924( م بصره و سپس کوفه را غارت کردند. به سال 318 هـ ق (930 ( م مکه را نیز چپاول کردند. و سی هزار کس از مسلمانان را کشتند و غنایم بسیار گرفتند که پردة کعبه و حجرالاسود از آن جمله بود . ولی این تندروي و آن پیروزیها نیروي نهضت را نابود کردند؛ مردم براي مقاومت با دعوتی که مالکیت و نظم عمومی را تهدید ١٩۴٨ میکردند متحد شدند. مبادي و روشهاي خشونت آمیز فرقه در قرن بعد به اسماعیلیان الموت انتقال یافت که به حشیشیه معروف شده اند

VI -ادبیات 

در اسلام در زندگی و دین حوادثی وجود داشت که همانند نمایشنامه مینمود، اما در ادبیات این قسم حوادث که ظاهراً با عقل سامی سازگار نیست موجود نبود، و نیز ادبیات اسلام، چون دیگر ادبیات قرون وسطی، رمان نداشت. بیشتر نوشته ها از آن نوع بود که مردم باید بشنوند تا اینکه آهسته پیش خود بخوانند. کسانی که به ایجاد کارهاي تخیلی میپرداختند نمیتوانستند ذهن خود را براي نوشتن قصه هاي پیچیده و حادثه دار تمرکز دهند. قصه هاي کوتاه، مانند اسلام یا آدم ابوالبشر قدیمی بود و مسلمانان ساده با شوق و علاقۀ اطفال بدان گوش میدادند؛ ولی علما آن را به صف ادبیات نمیبردند. معروفترین قصه هاي کوتاه داستانهاي بیدپاي و هزار و یکشب بود. داستانهاي بیدپاي در قرن ششم از هند به ایران آمد، به زبان پهلوي ترجمه شد، در قرن هشتم از پهلوي به عربی راه یافت. بعداً اصل سانسکریت آن از میان رفت و از روي متن عربی تقریباً به چهل زبان نقل شد .

مسعودي (متوفا به سال 346 هـ ق و 957 ( م در مروج الذهب و معادن الجوهر از یک کتاب فارسی به نام هزار افسانه یا هزار قصه، و ترجمۀ عربی آن الف لیله و لیله، سخن میگوید. تا آنجا که میدانیم این نخستین ذکري است که از کتاب هزار و یکشب در متون قدیم به عمل میآید. طرح کتاب، به طوري که مسعودي شرح داده، همان است که در الف لیله و لیله عربی مییابیم که یک سلسله داستانهاي قدیم هندي را، که قسمتی از آن در دنیاي شرق نیز رواج داشت، فراهم آورده بود و هر مجموعهاي با مجموعۀ دیگر اختلاف داشت، تا آنجا که نمیتوان به طور قطع گفت هر قصه که در الف لیلۀ کنونی هست جزو قصه هاي مجموعهاي که مسعودي از آن سخن میگوید موجود بوده است. کمی پس از سال 1700 میلادي یک نسخۀ ناتمام از الف لیله که تاریخ آن به پیش از 1536 نمیرسید، از شام براي آنتوان گالان، خاورشناس فرانسوي، فرستاده شد، و تخیلات عجیب قصه ها و توصیفی که از زندگی داخلی مسلمانان داشت و، محتملا پارهاي مطالب مبتذل آن، گالان را مجذوب کرد. گالان به سال 1704 میلادي نخستین ترجمۀ اروپایی هزار و یکشب را منتشر کرد. این کتاب توفیقی بیش از انتظار یافت و به همۀ زبانهاي اروپایی ترجمه شد، و کودکان همۀ ملل از سندباد بحري و چراغ علاءالدین، علی بابا و چهل دزد سخن همی گفتند. داستانهاي بیدپاي و داستانهاي هزار و یکشب از همۀ کتابهاي جهان به استثناي کتاب مقدس، که آن نیز یک کتاب شرقی است، بیشتر خواننده دارد.نثر ادبی اسلام صورتی از شعر است، زیرا ذوق عرب به احساس قوي متمایل است و ادبیات فارسی به سخن آراسته علاقه دارد. در زمانی که از آن سخن میگوییم هر دو قوم زبان عربی داشتند و به اقتضاي طبیعت آن نثر را قافیهدار میکردند، زیرا به موجب قواعد تصریف خیلی کلمات به حروف مشابه ختم میشد، و به این جهت نثر ادبی غالباً مسجع بود. واعظان و خطیبان و قصه سرایان به نثر مسجع تمایل داشتند. بدیع الزمان همدانی (متوفا به سال 398 هـ ق ، 1008م) مقامات خود را به همین روش نوشت. مقامات وي مجموعۀ سرگذشتهایی است که از زبان آشفتۀ بیسر و سامان، که ظرافت و هوش بیشتر از اخلاق نکو داشت، نقل میکند. در آن زمان عقول مردم خاور نزدیک، مثل همۀ مردم دیگر پیش از اختراع چاپ، زیر نفوذ مسموعات بود و به نظر بیشتر مسلمانان ادبیات قصیدهاي بود که بخوانند یا قصهاي که نقل کنند. قصیده را مینوشتند تا به صداي بلند یا به آواز خوانده شود، و در همۀ دیار اسلام همه کس از خلیفه تا کشاورز از استماع آن طربناك میشد . در میان مسلمانان نیز چون طبقۀ ساموراي ژاپن کمتر کسی بود که شعر نگوید. یکی از سرگرمیهاي عمومی طبقۀ متعلم این بود که یکی بیت شعري یا قطعهاي را که دیگري آغاز کرده بود تکمیل کند، یا به رقابت دیگران یک قطعۀ غنایی یا نکتۀ شعري به بدیه ه گوید. شاعران در ابداع وزن و قافیه هاي مشکل همچشمی داشتند؛ بسیاري از آنها به تفنن در وسط و آخر شعر قافیه میآوردند؛ اقسام وزن و قافیه در شعر فراوان شد و در پیدایش قافیه در شعر اروپایی مؤثر افتاد.

شاید در هیچ تمدن و به هیچ عصر حتی تمدن چین در ایام لی پو و توفو و تمدن وایمار، هنگامی که یکصد شارمند و ده هزار شاعر داشت، شماره و آثار شاعران به میزان تمدن اسلام در عصر عباسیان نرسیده باشد. ابوالفرج اصفهانی (284 – 356 هـ ق، 897-967 ( م در اواخر این دوران بسیاري از آثار شاعران را در کتاب اغانی فراهم آورد. دلیل غنا و تنوع شعر عرب همین بس که بدانیم این کتاب بیست مجلد است . شاعران ناشر تبلیغات مختلف بودند، مردم از هجو تندشان بیمناك بودند و اغنیا مدح ایشان را شعر به شعر میخریدند. خلفا در مقابل قصایدي که به ستایش و تمجید اعمال یا مدح قبیلۀ ایشان گفته میشد مناصب عالی و عطایاي کافی به شاعران میدادند. گویند هشام خلیفه یک بار میخواست قصیدهاي را به یاد آرد و هر کس به طلب حماد فرستاد که هم شاعر و هم روایتگر بود. از حسن اتفاق، وي همۀ قصیده را به یاد داشت و چون براي خلیفه بخواند، خلیفه دو کنیز و 000‘50 دینار (500‘237 دلار) بدو جایزه داد. گمان نداریم هیچ یک از شاعران دوران ما این قصه را باور کنند. شعر عرب، که سابقاً براي بدویان صحرا خوانده میشد، اکنون روي سخن با قصر خلفا و وابستگان دربار داشت و کار آن به تکلف کشید. بیشتر به صورت توجه داشت و به حد ابتذال به صناعت لفظی میپرداخت، عمدتاً مجامله بود، و خلوص کمتر داشت. بدین جهت کشاکشی میان طرفداران شهر کهنه و نو رخ داد و نقادان آزرده دل به شکوه میگفتند شاعران بزرگ جز به دوران پیش از حضرت محمد [ص] به وجود نیامدهاند . عشق و جنگ بیش از موضوعات دینی با شعر سازگار است. در شعر عرب تمایلات صوفیانه کمتر بود، والبته این قصه دربارة شعر فارسی صادق نیست. شاعر عرب نشید جنگ و عاطفه و احساسات درونی را ترجیح میداد، و وقتی دوران فتوح اسلام به سر آمد شاعران از زن بیش از موضوعات جنگی و دینی الهام میگرفتند. شاعران اسلام در وصف زیباییهاي زن ـ موي غالیه بوي، چشمان گوهروش، لبان عناب رنگ، و تن سیمین ـ سخن گفتند، و در صحرا و هم در شهرهاي مقدس اسلام اشعار تغزلی به وجود آمد، و در عرف فیلسوفان و شاعران ادب به معنی آداب عشق و رفتار عاشقان شد. این معنی از راه مصر و افریقا به سیسیل و اسپانیا و از آنجا به ایتالیا و پرووانس رسید، و زبانها و قریحه ها به شعر موزون و مقفا گویا شد.

حسن بن هانی که موهایی مجعد و فرو ریخته تا شانه داشت، و به نام ابونواس معروف شد، ایرانی نژادي بود که به بغداد رفت و از مقربان هارون شد؛ شاید هم یکی دوبار با خلیفه در حوادثی که هزار و یکشب به آنها نسبت میدهد شرکت داشته بود. ابونواس به شراب و زن و آواز دلبسته بود. غالباً خلیفه را از شرابخواري علنی و زندقه و رسوایی خود خشمگین میکرد. خلیفه بارها او را به زندان فرستاده و باز رها کرده بود. ابونواس به تدریج توبه کرد و آخر کار مردي فضیلت شعار شد، تا آنجا که هر جا میرفت تسبیح و قرآن همراه داشت، ولی مجامع پایتخت بیشتر به واسطۀ اشعارش که سخن از شراب و گناه داشت به او علاقه داشتند :

اي سلیمان، براي من نغمه بخوان

و از این شراب به من بنوشان! …

وقتی پیمانه به گردش افتاد

بگیر و به من بده؛

وقتی سپیدهدم را دیدي که

در جامۀ روشن عیان شد

جامی به من بده تا مرا

از اذان مؤذن سرگرم کند

هر چه توانی گناه کن :

که به حضور خدایی بخشنده خواهی رسید .

وقتی به پیشگاه او شدي بخششی خواهی دید،

و با خدایی بزرگ و تونا برخورد خواهی کرد؛

آنگاه از پشیمانی آن خوشیها

که از بیم جهنم رها کردهاي، انگشت خواهی گزید

در دربارهاي کوچک نیز شاعران بودند. در دربار سیف الدوله شاعري بود که اروپا تقریباً چیزي دربارة او نمیداند، اما اعراب علی الاطلاق او را بزرگترین شاعر خود میشمارند. وي احمد بن حسین نام داشت ولی به نزد مسلمانان به نام متنبی یعنی «مدعی پیغمبري» معروف است. متنبی به سال 303 هـ ق (915 ( م در کوفه زاده شد، در دمشق علم آموخت؛ آنگاه دعوي پیامبري کرد، او را بگرفتند و بعد آزادش کردند، و به دربار امیر حلب اقامت گرفت. او نیز چون ابونواس به دین بیاعتنا بود، روزه نمیگرفت و نماز نمیکرد و قرآن نمیخواند. گرچه زندگی را در خور شأن خود نمیدانست، به سرگرمی لذات از اندیشۀ خلود آسوده بود. دربارة پیروزیهاي سیفالدوله قصایدي سروده که به قوت لفظ و کمال معنی چنان است که در میان خوانندگان عرب زبان رواج فراوان دارد، و ترجمۀ آن به زبان انگلیسی میسر نیست. از اشعار او یکی این بیت معروف است که سبب هلاك وي شد:

اسب و شب و صحرا و شمشیر و نیزه

و کاغذ و قلم، مرا میشناسند .

و قصه چنان بود که جمعی از دزدان بدو هجوم بردند و او خواست بگریزد، اما غلامش این شعر تفاخر آمیز را به یادش آورد؛ شاعر که میخواست رفتارش با گفتارش مناسب باشد، بجنگید و زخم برداشت و کشته شد (355 هـ ق، 965م). هشت سال بعد در معره، نزدیک حلب، ابوالعلاي معري، عجیبترین شاعر عرب، از مادر زاده شد. وي در چهار سالگی چشم خود را بر اثر ابتلاي به بیماري آبله از دست داد، ولی در طلب علم کوشید و از نسخه هاي خطی کتابخانه هر چه میخواست به خاطر سپرد، و در قلمرو اسلام سفر کرد و از استادان مشهور علم آموخت؛ آنگاه به زادگاه خویش بازگشت. در مدت پانزده سال اول که به به معره آمده بود، سالانهاش سی دینار، یعنی ماهانه دوازده دلار امریکایی، بیشتر نبود که خرج خادم و عصاکش او نیز از همین پول بود. شهرت وي با اشعارش در اقطار اسلام میرفت، اما چون مدیحه نمیگفت با گرسنگی دست به گریبان بود. به سال 399 هـ ق (1008 ( م به بغداد رفت، و شاعران و عالمان مقدمش را گرامی داشتند. شاید در پایتخت با عقاید شکاکان، که در اشعار او منعکس شده است، آشنایی یافت. به سال 402 هـ ق (1010 ( م به معره بازگشت و به شمار ثروتمندان درآمد ولی تا پایان عمر زندگی فیلسوفانۀ سادهاي داشت. وي گیاهخوار کامل بود؛ نه تنهاگوشت حیوان و پرنده نمیخورد بلکه از خوردن شیر و تخم طیور و عسل زنبور نیز دریغ داشت، و به نظر وي گرفتن این چیزها از حیوانات عین غارت بود؛ بدین جهت در پوشش خویش نیز پوست حیوان به کار نمیبرد و زنان را از داشتن لباس پوستی منع میکرد. میگفت باید کفش چوبین به پا کرد. معري در هشتاد و چهار سالگی در گذشت. به گفتۀ یکی از پیروان صمیمی وي یکصد و هشتاد شاعر در تشییع جنازهاش بودند و هشتاد و چهار تن از علما بر قبرش مرثیه گفتند . شهرت وي در مغرب زمین به سبب قطعه شعر است که به عنوان لزومیات معروف شده است. ابوالعلا در این اشعار، چون دیگر شاعران، از زن و جنگ سخن نیاورده، بلکه جسورانه از مهمترین مسائل زندگی سخن گفته است. آیا باید پیرو وحی باشیم یا عقل؟ آیا زندگی ارزش زیستن دارد؟ آیا پس از مرگ زندگیی هست؟ آیا خدایی هست؟ شاعر گاه به گاه به ایمان تظاهر میکند، ولی میگوید که این تظاهر احتیاطی معقول براي دوري از خطر مرگی است که مایل بدان نیست «: وقتی از محال سخن دارم، صداي خود را بلند میکنم؛ و وقتی از یقین سخن دارم، آهسته میگویم » . در بعضی سخنان خود امانت و راستی و درستی مطلق را نامناسب میشمارد « : هرگز کسان را از کنه دین خویش خبردار مکن؛ اگر خبر دهی، خود را نابود کرده » .اي معري به طور وضوح بدبین و شکاك است و به عقل ایمان دارد نه به وحی.

گروهی امید دارند که در میان مردم بیزبان پیشواي ناطقی به پا خیزد . این پنداري نابجاست، پیشوایی جز عقل نیست، که صبح و شب مشورت تواند داد. … آیا گفتار راوي درست است تا آن را بپذیریم؟ یا اینهمه اباطیل و افسانه است؟ ولی عقلها مقرر داشتهاند که این دروغ است

گروهی امید دارند که در میان مردم بیزبان

پیشواي ناطقی به پا خیزد .

این پنداري نابجاست، پیشوایی جز عقل نیست،

که صبح و شب مشورت تواند داد. …

آیا گفتار راوي درست است تا آن را بپذیریم؟

یا اینهمه اباطیل و افسانه است؟

ولی عقلها مقرر داشتهاند که این دروغ است

و عقل درختی است که میوة آن راستی است .

در جوانی، بسا هنگام بر دوستانم

که در ایمان همسانم نبودند افترا بستم؛

ولی اکنون روحم نشیب و فراز بسیار دیده .

 اینک، نزد من، جز عشق هر چه هست نام است و بس

شاعر به علماي دین اعتراض میکند که مطامع پست انسان را به استهزا میگیرند و «به هنگام وعظ مسجدها را از

ترس پر میکنند»، ولی رفتارشان از «کسانی که در میخانه به نغمۀ مغنیان شراب میخورند» بهتر است .

کسانی را که دینشان

دامی براي باج گرفتن است اطاعت مکن .

بی گفتگو، مذهبها وسیلۀ جلب دنیا

براي رؤسا هستند .

چرا از آن دروغها که پیوسته بر منبرها

گویند منبرها از جا نمیرود؟

سخت مگیر که تو مرد آزاد

از حیلهگري که زنان را وعظ میکند

فریب خورده .اي

صبحگاهان شراب را به شما حرام میکند،

و شبانگاهان به فراغت شراب را

خالص و مخلوص و پیاپی مینوشد.

در طلب مطامع پست است و به منبر میرود .

تا از قیامت براي مردم سخن کند و آنها را بترساند

ما قیامتی را که حیات آن را براي

کسان مجسم میکند باور ندارد .

کسانی را که به دوران وي بر اماکن مقدس مکه نظارت داشتهاند تقبیح میکند که از ارتکاب هیچ گناهی در راه

تحصیل مال دریغ نداشتهاند. مستمعان خود را نصیحت میکند که وقت خویش را به کار حج تلف نکنند، و به یک

دنیا قناعت کنند .

در داخل مکه بدترین کسانند

که نه حمایتگرند و نه غیرت دارند .

مردان، شبیه پردهداران حرم،

وقتی گروه ها به سوي کعبه رو آورند،

بپا خیزند و مردم را گروه گروه

به بیتالحرام رانند و خود مست باشند .

اگر پول بگیرند، همه را، اگر هم

یهود و مسیحی باشند، راه میدهند .

زیارت سنگهاي خانهاي که

در پناه آن شراب میخورند، چه سود دارد؟

به گفتۀ مردانی که نامشان را نمیگویم،

رکن حرم باقیماندة بتان و بت سنگان قدیم است .

آنچه دانیم جسم پس از روح ادراکی ندارد .

آیا وقتی روح از جسم دور شد، ادراکی خواهد داشت؟

خنده میکنیم و خندة ما سفاهت است؛

حقاً مردم جهان باید بگریند،

۱۹۵۴

زمانه ما را چنان در هم میشکند که گویی

شیشه هایی هستیم که هرگز دوباره ما را به قالب نخواهند ریخت .

و آخر به این نتیجه میرسد «: اگر مرا به فرمان خدا سفالی کنند که در تطهیر به کار رود، شاکر و خشنود خواهم

بود » . به وجود خداي حکیم و توانا ایمان دارد؛ از طبیبی که تشریح میداند و با وجود این منکر خداست تعجب

 میکند «: از کار طبیب در عجبم که درس تشریح خوانده و با وجود این منکر خالق است » . در همین زمینه نیز

اشکالاتی طرح میکند » : اخلاق ما به اختیار ما فاسد نشده است، بلکه تقدیر موجبات آن را فراهم کرده است. … »

دنیا گناه ندارد و بی جهت آن را ملامت میکنیم،

ملامت در خور من و توست .

انگور و شراب و پیمانه و شرابخوار،

کدام یک را ملامت باید کرد، شرابگیر یا شرابخوار را؟

و با طنزي نظیر ولتر گوید «: مردمان در فطرت نسبت به هم ظالمند، ولی در عدالت آنکه ظلم را آفرید تردید

نیست » . آنگاه با خشمی چون دیدرو گوید :

اي گمراهان! بس کنید، بس کنید !

که دینهاي شما حیلۀ گذشتگان است؛

خواستند به وسیلۀ آن مال بیندوزند،

و بمردند و رسم لئیمان از میان برخاست .

شاعر از دروغگویی و خشونت کسان رنجیده خاطر بود و از مردم گوشه گرفت و بدبینی بر او غلبه یافت و نزد

مسلمانان چون تیمون آتنی بود. به نظر وي به اصلاحات امیدي نیست، زیرا بدیهاي جامعه از طبیعت خلق زاده است :

بدبختی را در زندگی براي مرد مقرر کرده .اند

و ناچار به قضاي محتوم خواهد رسید .

گناه روزگار چیست که آن را ملامت میکنی .

این فرزندان حوایند که ستم و گناه میکنند .

خدایا، تو که به کار و بار این مردم واقف و دانایی،

۱۹۵۵

چه وقت از این جهان خواهم رفت؟

خدایا چه وقت از این دنیا خواهم رفت؟

که اقامت من در آن طول کشید .

از این رو بهتر است که انسان از جهان گوشه گیرد و تنها سرکند و جز یک دو دوست را نبیند و، چون حیوان بیآزار،

دور از کسان زندگی کند. به گفتۀ او، بهتر این بود که انسان اصلا به دنیا نمیآمد، زیرا از وقتی از مادر بزاد همواره در

محنت و رنج است تا به آرامش مرگ برسد .

زندگی بیماریی است که دارویش مرگ است …

همه کس، آن که در خانۀ خویش است و آن که غریب است،

رو سوي مرگ دارند .

زمین نیز مانند ما هر روز به جستجوي خوراك است .

و از گوشت و خون این مردم میخورد و میآشامد. …

گویی هلالی که جلوه میکند

به دست مرگ، که نیزهاي از کار درآمده است، منحنی شده است؛

گویی سپیده دم شمشیري است، و صبحگاهی

که در کار مرگ تیزپنجه است آن را از غلاف بیرون کشیده است .

به گفتۀ او ما نمیتوانیم از دست مرگ بگریزیم، ولی میتوانیم، مانند طرفداران صمیمی

شوپنهاور، فرزند نیاوریم و قلمرو مرگ را محدود کنیم.

اگر میخواهید به فرزندان خویش در عمل ثابت کنید

که چقدر دوستشان دارید، خرد حکم میکند

که آنها را به دنیا نیاورید .

خود به نصیحت خویش عمل کرد و نوشتۀ قبرش را، که از همۀ نوشته هاي قبور غمانگیزتر و مختصرتر و حکمت

آمیزتر است چنین نگاشت :

۱۹۵۶

این جنایت را پدرم در حق من کرد،

ولی من در حق کسی نکردم .

ما نمیدانیم چقدر از مسلمانان با معري در این افکار شک آمیز شریک بودند. تجدید قدرت عقاید سنی، که پس از

روزگار وي انجام گرفت، نقش صافی عمدي یا غیر عمدي ادبیات منتقل شده به نسل آتی را ایفا کرد و ممکن است

ما را به این بیراه ه بکشاند که افکار شکاکانۀ قرون وسطی در جهان اسلام را، چون جهان مسیحیت، ناچیز بینگاریم.

پس از آنها تفوق الاهیات و خاموش شدن صداي فلسفه موجب آن شد 3 شعر عربی با متنبی و معري به اوج رسید؛

که شعر عربی نشان عدم خلوص و ضعف احساس و لفاظی تکلف آمیز بگیرد و به صورت قصاید کم رونق درباري

درآید. در همین اثنا نهضت و تجدید فعالیت ایران براي آزادي از تسلط اعراب حمیت مردم را تحریک میکرد و یک

جنبش واقعی به وجود میآورد. زبان فارسی کاملا مغلوب زبان عرب نشده بود و مردم بدان سخن میگفتند؛ از قرن

دهم بتدریج این زبان موجودیت خود را تثبیت کرد و زبان حکمت و ادبیات شد و در عصر سامانیان و غزنویان مظهر

استقلال فرهنگی ایرانیان به شمار رفت. پس از آنکه سرمایۀ خوبی از کلمات عربی به دست آورد و خط زیباي عربی

را به کار گرفت، به صورت زبان فارسی کنونی درآمد. بزرگترین مظاهر نهضت ایران ساختمانهاي باشکوه و شعر

دامنهدار آن بود. شاعران ایران مثنوي یا شعر داستانی و رباعی را نیز به قصیده، قطعه، و غزل افزودند؛ در ایران همه

چیز، از تمایلات وطنی و احساس و فلسفه و فساد و صلاح، به زبان شعر گفته شد .

نهضت از رودکی (متوفا در 329 هـ ق، 940 ( م آغاز شد که در دربار سامانیان در بخارا بالبداه ه شعر میگفت، نغمه

 میخواند، و چنگ مینواخت. در همین شهر بود که یک نسل بعد امیر نوح، پسر منصور، از دقیقی شاعر خواست که

خداي نامه یا سیرالملوك را به نظم درآرد. دانشور (حدود سال 31 هـ ق، 651م) داستانهاي قدیم ایران را در این

کتاب فراهم آورده بود . دقیقی هزار شعر گفته بود که به دست یکی از بندگان مقرب خویش از پا درآمد. پس از او

فردوسی این کار را به انجام برد و هومر ایران شد .

ابوالقاسم منصور بن حسن در شهر طوس (نزدیک مشهد) حدود سال 329 هـ ق (940 ( م زاده شد. پدرش در دربار

سامانیان منصب دولتی داشت و براي پسر خود ملکی در باژ، نزدیک طوس، به جا گذاشت. ابوالقاسم اوقات فراغ را به

جستجوي آثار قدیم میگذرانید و کتاب خداي نامه توجه وي را جلب کرد. پس، درصدد برآمد از این داستانهاي

منثور یک حماسۀ ملی بسازد، و کتاب خویش را شاهنامه نامید و به رسم شاعران براي خود تخلصی ـ فردوسی ـ

اختیار کرد، شاید این تخلص را از باغستان ملک خود گرفته است. فردوسی پس از بیست و پنج سال کوشش مستمر،

نخستین طرح حماسۀ خود را آماده کرد؛ آنگاه به غزنه رفت (390 هـ ق، 999م) به این امید که کار خود را به

سلطان محمود وحشت انگیز اهدا کند.

یکی از مورخان پیشین ایرانی بتأکید گفته است که در غزنه چهار صد شاعر همواره در دربار سلطان بودند. اگر این

گفته درست باشد، وجود این شاعران در راه منظور فردوسی مانعی بزرگ بود؛ مع ذلک، او توانست توجه وزیر را جلب

کند که نسخۀ قطور را به حضور سلطان تقدیم کند. بنابر روایات، محمود در قصر خود جاي آسودهاي براي شاعر

فراهم کرد و مقداري فراوان مواد تاریخی در دسترس وي نهاد که همه را به حماسۀ خود بیفزاید. روایتهاي گوناگون

که در این زمینه در دست است همه بر این نکته اتفاق دارند که محمود وعده داد در مقابل هر بیت شاهنامه یک

١٩٥٧

فردوسی مدتی نامعلوم کوشید و شاهنامه را در 000‘60 بیت کامل کرد -4 دینار طلا (70,4 دلار) به شاعر عطا کند.

(حدود سال 400 هـ ق، 1010م) و به حضور سلطان محمود فرستاد. محمود میخواست مبلغ موعود را براي

فردوسی بفرستد، ولی بعضی درباریان این مبلغ را گزاف دانستند و گفتند فردوسی شیعه و بدعتگذار معتزلی است.

در نتیجۀ گفتار آنها محمود 000‘60 درهم نقره (000‘30 دلار) براي شاعر فرستاد. او خشمگین شد و عطاي سلطان

را میان حمامی و فقاعی تقسیم کرد و به هرات گریخت. شش ماه در دکان یک کتابفروش نهان شد تا عمال محمود،

که مأمور دستگیري وي بودند، از یافتنش نومید شدند. آنگاه به دربار شهریار، امیر شیرزاد طبرستان، پناه برد و

قطعهاي بساخت و ضمن آن محمود را بسختی هجا گفت. شهریار که از خشم سلطان بیمناك بود آن قطعه را به

000‘100 درهم بخرید و نابود کرد. اگر این ارقام را باور کنیم و تقویمی که از آن نسبت به پول این دوران کردهایم

درست باشد، باید بگوییم که در ایران قرون وسطی شاعري کار پرسودي بوده است. پس از آن فردوسی به بغداد رفت

سپس به طوس بازگشت. در این وقت پیري هفتاد و شش ساله بود. 5 و در آنجا داستان یوسف و زلیخا را به نظم آورد؛

ده سال پس از بازگشت به طوس، محمود شعري شنید و از قوت و فصاحت آن در شگفت شد و از گویندة آن پرسید؛

چون بدانست که شعر از فردوسی است، از اینکه وعدة خویش را با شاعر وفا نکرده بود پشیمان شد و چند شتر که

معادل 000,60 دینار طلا نیل به بار داشت، و نامهاي که متضمن عذرخواهی بود، براي او فرستاد؛ ولی وقتی کاروان

به طوس رسید، فردوسی درگذشته بود و جنازة شاعر را میبردند (411 هـ ق، 1020.( م

شاهنامه، اگر از جهت حجم هم باشد، یکی از بزرگترین آثار ادبی جهان است. حقاً این کاري بزرگ است که شاعر

مسائل عادي و کارهاي آسان را رها کند و، با صرف سی و پنج سال عمر، سرگذشت کشورش را در 000,120 مصرع

به نظم آورد. بدین طریق شاهنامه از مجموع ایلیاد و ادیسه درازتر است. این پیر سالخورده دلباختۀ وطن خود بود و

به همۀ تفصیلات تاریخ آن، اعم از افسانه یا حقیقت، عشق میورزید. یک نیمۀ حماسه صرف دورانهاي داستانی

 میشود و از اشخاص افسا نهاي اوستا سخن میگوید؛ از کیومرث؛ «آدم» دیانت زردشت، و از جمشید بزرگ، نوادة

کیومرث، که 700 سال فرمانروایی جهان کرد … و جهان در حکومت وي روي سعادت دید :

ندیدند مرگ اندر آن روزگار نبد دردمندي و بیماریی

ولی جمشید پس از چند قرن سلطنت فریب شیطان خورد و از اطاعت مالک الرقاب سر زد و به جرم حق ناشناسی

در خور عقاب شد؛ پنداشت که در جهان کس چون او نیست، دعوي خدایی کرد، و تصویر خویش را بفرستاد تا مردم

او را پرستش کنند. بعد به قهرمان داستان، رستم پسر زال، میرسیم. وقتی رستم پانصدساله میشود، زال به کنیزي

دل میبازد و برادر رستم از او میزاید؛ رستم به سه پادشاه خدمت میکند و آنها را از مرگ میرهاند؛ آنگاه در

چهارصد سالگی از پیکارجویی کناره میگیرد. عمر رخش وفادار وي نیز چون عمر خودش دراز است و در پهلوانی نیز

همسنگ اوست. این اسب نیز، چون هر اسب خوب در نظر یک ایرانی، مورد علاقه و شوخ طبعی شاعر است. در

شاهنامه قصه هاي زیباي عشقی نیز هست که در آن، چون اشعار غنایی و قهرمانی قرون وسطی، زنان مورد احترامند،

و نمونه هاي دلفریبی از زنان زیبا تصویرشده است. از جمله شاهزاده سودابه، که در پرده بود تا کسی جمالش را نبیند

و از مردان، چون خورشید در پس ابر، نهان بود. ولی عشق در زندگی رستم اهمیت چندانی ندارد، زیرا به نظر

فردوسی ممکن است محبت پدر و فرزندي در جانها از محبت جنسی مؤثرتر باشد. اما رستم، ضمن جنگی در مناطق

دور، به عشق یک دختر ترك به نام تهمینه دل میدهد. آنگاه از او جدا میشود، و تهمینه فرزندشان سهراب را بزرگ

 میکند؛ دلش از غم لبریز است، ولی میان همگنان از غرور سربلند است؛ با پسر جوان از پدرش، که محل او را

نمیداند سخن میگوید. پدر و پسر در اثناي جنگ ایران و توران رو به رو میشوند و، بی خبر از حقیقت کار، به

جنگ هم کمر میبندند. رستم از شجاعت جوان پاکیزه روي حیرت میکند و به او میگوید زندگی خود را به خطر

نیندازد. اما جوان این پیشنهاد را با تحقیر رد میکند و دلیرانه میجنگد و زخمی کشنده برمیدارد؛ و به هنگام مرگ

 میگوید که بیشتر از همه غمش این است که پدر خود رستم را ندیده است، و پهلوان پیروز میفهمد که پسر خویش

را کشته است. اسب سهراب بدون سوار به اردوگاه ترکان میرود و خبر به مادرش میرسد. این یکی از جالبترین

صحنه هاي حماسه است.

برآورد بانگ غریو و خروش

زمان تا زمان زو همی رفت هوش

ز بس کو همی شیون و ناله کرد

همه خلق را چشم پر ژاله کرد

بیفتاد بر خاك و چون مرده گشت

تو گفتی همی خونش افسرده گشت

به هوش آمد و باز نالش گرفت

بر آن پور کشته سگالش گرفت

ز خون او همی کرد لعل آب را

به پیش آورید اسب سهراب را

به مهر اسب او را به بر درگرفت

بمانده جهانی بدو در شگفت

بیاورد آن جامۀ شاهوار

گرفتش چو فرزند اندر کنار

داستان همه روشن است و خواننده بسرعت از حادثهاي به حادثهاي میرود و وحدت داستان از احساس وطن محبوب، که در هر شعر نمودار است، ادراك میشود. ما، چون مردم قدیم که وسایل کافی براي وقت گذرانیشان اختراع نشده بود، فرصت کافی نداریم که همۀ شاهنامه را بخوانیم و همۀ شاهانش را به خاك سپاریم؛ ولی مگر هیچ یک از ما همۀ ایلیاد یا ادیسه یا کمدي الاهی یا بهشت مفقود را خواندهایم؟ این حماسه هاي داستانی را فقط کسانی توانند خواند که قدرت درك زیباییهاي آن را داشته باشند. ما، پس از خواندن دویست صفحۀ شاهنامه، از قصۀ پیروزیهاي رستم بر دیوان، درندگان، جادوگران، و ترکان ملول میشویم، زیرا ما ایرانی نیستیم و نغمه هاي خوشنوا و دلچسب شعر اصیل فارسی را نشنیدهایم و، مانند ایرانیان که در یک استان کشورشان نام رستم را به سیصد دهکده دادهاند، زیر نفوذ آن نیستیم. به سال 1312 هـ ش (1934م) جهان متمدن در آسیا و اروپا و امریکا (شمالی و جنوبی) هزارة شاعري را که در مدت هزار سال کتاب وي غذاي روح ملت ایران بوده است جشن گرفت.

 

 

 

هنر و موسیقی 

 

 

اعراب هنگامی که شام را گشودند، به جز شعر، هنري نداشتند. گویند محمد [ص] مجسمه سازي و نقاشی را تحریم و همو موسیقی و لباس ابریشمی و زیور طلا و نقره را [البته براي 6 کرده و آن را در شمار بت پرستی دانسته بود؛ مردان] تحریم کرد، چه این لوازم تجمل را مایۀ سستی میدانست. اعراب بتدریج این تحریم را نادیده گرفتند؛ مع ذلک، هنر اسلامی در آغاز به معماري و سفالکاري و تزیینات انحصار داشت. به علاوه، خود اعراب تا کمی پیش بدوي یا تاجر بودند، ذوق هنري عالی نداشتند، و به قصور خود در این زمینه معترف بودند. بدین جهت، اشکال و رسوم هنري روم شرقی، مصر، شام، بینالنهرین، ایران و هند را اقتباس کردند؛ به اقتضاي سلیقۀ خود در آنها تغییراتی دادند؛ و هم از این کشورها هنرمندان و صنعتگران را به کار گرفتند. نقشهاي قبۀالصخره در بیتالمقدس و مسجد ولید دوم در دمشق کلا رومی بود. اعراب، در مناطق خاوریتر، از شیوه هاي کاشیکاري آشور و بابل قدیم، و نیز از شیوة معماري کلیساهاي ارمنی و نسطوري موجود، استفاده کردند. مسلمانان پس از آنکه در قلمرو ایران بسیاري از آثار ادبی و هنري ساسانیان را محو کردند، تازه از اهمیت ستونها، طاقهاي ضربی و مدور، نقشهاي گل بوته، و اشکال هندسی که شیوة معروف تزیین عربی از آن زاد خبردار شدند. شیوة تزیین عربی تقلید صرف نبود، ترکیبی ماهرانه از اشکال مختلف بود که اقتباس از ملل دیگر از اهمیت آن نمیکاست. هنر اسلامی که از قصر الحمراي اسپانیا تا تاج محل هند رواج گرفت از حدود زمان و مکان فراتر رفت، اختلاف نژادها و اقوام را نادیده گرفت، و شیو ه هاي برجسته و گوناگون ابداع کرد؛ با ظرافت کامل احساسات انسانی را تعبیر میکرد، و تا آن وقت شیوهاي بهتر از آن به وجود نیامده بود. هنر معماري اسلامی، مثل بیشتر معماریهاي عصر ایمان، تقریباً یک هنر دینی صرف بود. خانه ها براي آن ساخته میشد که انسان زندگی کوتاه و ناچیز خود را در آنجا بگذراند، ولی خانه هاي خدا، دست کم از درون، نمونۀ زیبایی جاوید بود. با وجود این، از پلها، آبراه ها، آبنماها، مخزنهاي آب، حمامهاي عمومی، قلعه ها، و باروهاي برجدار سخنها میشنویم، که از آثار آن جز اندکی به جا نیست. این تأسیسات را مهندسان و معمارانی به پا کردند که در قرن اول پس از فتوح اسلام بیشترشان مسیحی، ولی در دورة بعد غالباً مسلمان بودند. صلیبیون در حلب و بعلبک و دیگر شهرهاي مشرق اسلامی بناهاي جنگی ممتاز یافتند و فایدة قلعه هاي مزغلداررا از آنجا آموختند و بیشتر طرحهاي قلاع کم نظیرشان را از دشمنانشان گرفتند. قصر اشبیلیه و قصر الحمرا در غرناطه، هم قلعۀ جنگی و هم قصر بود از . قصرهاي اموي جز کمی نمانده است، از آن جمله یک بناي ییلاقی در قصیر عمره در صحراي شرقی بحرالمیت است که از بقایاي آن حمامهاي گنبددار و دیوارهاي گچبري به جاست. به گفتۀ مورخان، قصر عضدالدوله در شیراز سیصد و شصت اطاق داشت که هر یک خاص یکی از روزهاي سال بود.هر اطاق را با مجموعهاي از رنگهاي جالب رنگ کرده بودند. یک اطاق وسیع دو طبقه، که قبه و طاقنماهاي زیبا داشت، خاص کتابخانه بود و، به گفتۀ یکی از مورخان پرشور مسلمان، کتابی نبود که یک نسخهاش در آن کتابخانه نباشد. بیتردید وصف شهرزاد از شهر بغداد آمیخته به ١٩۶٠ تخیل است، ولی شکوه تزیینات داخل قصر را بخوبی نشان میدهد. ثروتمندان مسلمان در ییلاق ویلاها، و در شهر قصرها داشتند. در شهرها نیز باغهاي بزرگ داشتند: باغ خانه هاي ییلاقی حقاً بهشتی بود که بستانهاي چشمهدار و نهرها و آبنماها و استخرهاي کاشی و گلهاي کمیاب و اشجار سایهدار و درختان میوه و جوز داشت. در آنجا سایبانها به پا بود که اهل قصر، بی ه زحمت آفتاب، از هواي آزاد بهر مند توانستند شد. ایرانیان به گل بسیار دلبسته بودند و عید گل را با تشریفات مجلل و باشکوه به پا میداشتند. شهرت گل سرخ شیراز و فیروزآباد جهانگیر بود. گل صد پر از جمله هدیه هایی بود که خلفا و شاهان از آورندة آن قدردانی میکردند. خانۀ فقیران مانند امروز بناهایی مستطیل بود که با خشت و ملاط گل به پا کرده و سقف آن را با گل، تیر و شاخۀ درخت، برگ خرما، و پوشال پوشانیده بودند. خانه هاي بهتر یک صحن سر باز داخلی داشت که احیاناً حوضی و درختی نیز در آن بود، و گاهی چند ستون چوبی و یک ایوان سرپوشیده مابین حیاط و اطاقهاي نشیمن داشت. خانه ها را کمتر وصل یا مشرف به خیابان میساختند، زیرا خانه حصار عزلت بود و براي آرامش و امن به پا میشد. بعضی خانه ها درهاي مخفی داشت تا اهل خانه اگر مورد هجوم یا در خطر دستگیري قرار میگرفتند، از آنجا فرار کنند، یا محبوب محرمانه از آنجا درآید، و بیرون رود. در خانه ها، به جز خانۀ فقیران، قسمتی خاص زنان بود که احیاناً حیاط مستقل داشت. لولۀ آب و فاضلاب نبود؛ بعضی خانه ها که به سبک نو بنیاد میشدند دو طبقه بودند که در یک طبقه اطاق گنبدداري براي نشیمن عمومی خانواده بود، و در طبقۀ دیگر بالاخانهاي مشرف به حیاط. همۀ خانه ها، به جز خانه ه هاي خیلی فقیر، پنجره اي چوبی داشتند که روشنی را به داخل راه میدادند و از گرما جلو میگرفتند، و کسانی که درون خانه بودند میتوانستند برون را ببینند و از آنجا دیده نشوند. این پنجره ها را بسیار زیبا میساختند. حفاظ سنگی یا فلزیی را که بعدها مایۀ تزیین قصور و مساجد شد از روي آن گرفتند. خانه ها بخاري دیواري نداشت و به وسیلۀ منقل دستیی که زغال چوب در آن میسوخت گرم میشد. اطاقها را گچ میکشیدند و معمولا به چند رنگ میکردند. زمین با قالی دستباف فرش میشد. گاهی یک یا دو صندلی نیز بود، ولی مسلمانان ترجیح میدادند روي قالی چهار زانو بنشینند. زمین اطاق از سه طرف به قدر یک پا بلندتر بود و ایوانی تشکیل میداد که روي آن چند بالش مینهادند. در این گونه خانه ها اطاق خواب نبود؛ مانند مردم ژاپن، روزها لوازم خواب را میپیچیدند و در جاي مخصوص مینهادند؛ اثاث خانه ساده بود: لوازم مطبخ، چراغها، و احیاناً قفسهاي براي کتاب. مشرق زمینی به سبب سادگی نیازمندیهایش بینیاز است. براي مسلمان فقیر و پرهیزکار همین بس بود که مسجد زیبا باشد. مال و کوشش وي به بناي آن صرف میشد؛ او همۀ هنر و صنعت خود را در آنجا به کار میبرد و مسجد را چون قالیچه کر اي پیشکش خدا می د، و همۀ مردم میتوانستند از این زیبایی و شکوه بهرهور شوند. معمولا مسجد را در نزدیک بازار شهر میساختند که از همه طرف آسان بدانجا توان رسید. نوعاً مسجد از بیرون چندان مجلل نبود، به جز نماي رو به رو، از بناهاي مجاور امتیازي نداشت و غالباً بدانها پیوسته بود. مصالح بنا آجر بود، که با گچ بندکشی میشد. هدف مسجد نقشۀ آن را معین کرده بود؛ یک صحن مربع که جمعیت نمازگزار در آن جا توانست گرفت، حوضی در وسط براي وضو، و یک ایوان ستوندار در یک طرف صحن داشت که پناهگاه و سایبان و محل درس بود. در قسمتی از صحن، رو به مکه، بناي اصلی مسجد به پا میشد که محوطهاي مسقف و محصور و مربع بود و نمازگزاران در آنجا به صفهاي بلند رو به قبله میایستادند. گاهی بالاي این بنا گنبدي بود که تقریباً همیشه از آجر ساخته شده بود؛ بناي گنبد چنان بود که به تدریج ردیف آجر را کمی به طرف داخل پیش میآوردند و این پیش آمدگی را با گچ میپوشانیدند. چنانکه در معماري ساسانی و رومی معمول بود، پایۀ مربع را به وسیلۀ چند سه گوشه به هم پیوسته یا با طاقنماهاي کوچک به گنبد مدور اتصال ١٩۶١ میدادند. مهمترین امتیاز مسجد مناره بود؛ ظاهراً مسلمانان شام طرح مناره را از برج زیگورات بابلی و برج ناقوس کلیساهاي مسیحی گرفتند. مسلمانان ایران نیز شکل استوانه را از هند، و مسلمانان افریقا طرح منارة چهارگوش را از چراغ دریایی معروف اسکندریه اقتباس کردند. شاید برجهاي چهار گوشی که معبد قدیم دمشق بر آن استوار شده بود در شکل منارة اسلامی اثر داشتهاند. در عصر اول اسلامی مناره ساده و بیپیرایه بود، و دقت بنا و ارتفاع آن در قرون بعد بیشتر شد و بالکنهاي کوچک ظریف و قوسها و کاشیکاري را بدان افزودند، تا آنجا که فرگسن دربارة آن گفته است «: از همۀ برجهاي معماري جهان زیباتر است » . تزیینات دل انگیز و زیبا و متنوع به داخل مسجد اختصاص داشت. موزائیک و کاشی براق براي کف مسجد و تزیین محراب، و شیشه هاي رنگارنگ براي پنجره و قندیل به کار میرفت. صحن را با قالی و قالیچه هاي گرانبها فرش میکردند. ازارة دیوارها از مرمر زیباي الوان بود؛ طاقنماي محراب و کتیبه ها را با نوشته هاي عربی میآراستند. در و سقف و منبر و کتیبه ها با چوب و عاج و منبت و فلزات منقش زینت مییافت. منبر از چوب بود و در ساختن و آراستن آن با عاج و آبنوس دقت فراوان به کار میبردند. نزدیک منبر چهار پایهاي بود که یک نسخه از کتاب خدا را، که طبعاً نمونهاي از خوشنویسی و ظرافت هنري بود، بر آن نهاده بودند. نمودار قبله یعنی جهت مکه طاقنمایی بود که در داخل دیوار ساخته بودند و محتملا از محراب کلیساهاي مسیحی گرفته شده بود. صنعتگران و هنروران همۀ کوشش خود را در تزیین محراب به کار میبردند و آن را، همانند قربانگاه و نمازگاه و کلیسا و معبد یهود، به کاشی و موزاییک و تصویر گل و بوته و نقشهاي برجسته و طراحیهاي زیبا از معرق و گچ و مرمر و سفال و کاشی مزین میکردند. به احتمال قوي، شکوه و عظمت شیوة تزیین عربی از آنجاست که سامیان تصویر انسان و حیوان را ممنوع کرده بودند و هنروران مسلمان، به تلافی این تحریم، طرحهاي فراوان از تصویرهاي غیر انسان و حیوان به وجود آوردند یا از دیگران اقتباس کردند. هنرمند در مرحلۀ اول در اشکال هندسی ـ خط، زاویه، مربع، مکعب، کثیرالاضلاع، مخروط، مارپیچ، دایره، و کره براي استعداد هنري خویش منفذي جست و از ترکیب این اشکال صدها طرح نو آورد و شبکه ها و ستاره ها رسم کرد. وقتی به اشکال گیاهی پرداخت، به کمک مواد مختلف، تاج گل و تاك و گل نیلوفر و خارنقش و شاخ و برگ نخل را تصویر کرد. در قرن دهم از آمیزش همۀ اینها شیوة معروف تزیین عربی را به وجود آورد و خط عربی را نیز، که آرایش جالب و کم نظیري است، بر آن افزود. حروف کوفی را کشید یا به دو سو متمایل کرد و آن را به دنباله ها و نقطه ها آراست، و از حروف الفبا آثار هنري جالب و زیبا به وجود آورد. وقتی مردم تا حدي به قیود و محرمات دینی بیاعتنا شدند، هنرمندان نمونه هاي تازهاي از تزیین آوردند و پرندگان هوا و حیوانات زمینی یا خیالی را تصویر کردند و، با هوش و علاقۀ فراوانی که به تزیین داشتند، رشته هاي هنر ـ خاتمکاري، مینیاتور، سفالکاري، پارچه بافی، و قالیبافی ـ را روح تازه دادند. تقریباً همیشه اجزاي نقش از وحدت و نظم مایه داشت و یک طرح یا موضوع بر آن حکمروا بود که، چون یک نغمۀ موسیقی، از وسط به اطراف یا از اول به آخر بسط مییافت. هیچ مادهاي در قبال هنرمند مسلمان سخت نبود؛ چوب، فلز، آجر، گچ، سنگ، سفال، شیشه، و کاشی را براي تعبیر اشکال و صور هنري خویش، که هیچ هنري حتی هنر چین به پایۀ آن نرسیده بود، به کار میبرد . معماري اسلام از این هنر تزیینی کمک گرفت و در عربستان، فلسطین، شام، بینالنهرین، ایران، ماوراءالنهر، هند، مصر، تونس، سیسیل، مراکش، و اسپانیا مسجدها به پا شد که قوت و استحکام برون و زیبایی و ظرافت درون را با هم داشت. از آن جمله بود: مسجدهاي مدینه، مکه، بیتالمقدس، رمله، دمشق، کوفه، بصره، شیراز، نیشابور، و اردبیل، مسجد جعفر در بغداد، مسجد بزرگ سامرا، مسجد زکریا در حلب، مسجد ابن طولون و جامع الازهر در قاهره، و مسجد بزرگ تونس، مسجد سیدي عقبه در قیروان، و مسجد ارزق قرطبه. تنها نام این مساجد را توانیم ١٩۶٢ گفت، زیرا، از صدها مسجد که در این دوران ساخته شد، تقریباً از ده مسجد آثار قابل تشخیص به جا مانده است، و بقیه را زمانه در نتیجۀ زلزله یا اهمال یا جنگها از میان برده است. به دوران ما تنها در ایران، که قسمتی از قلمرو اسلام بوده، بناهاي مجللی کشف شده که سابقاً احتمال وجود آن نمیرفت، و کشف آثار آن در زمینۀ رفع ابهام از گذشتۀ ناشناس حادثۀ مهمی به شمار میرود . ولی این قضیه خیلی دیرتر از آنچه باید انجام گرفت، زیرا پیش از این بسیاري از شاهکارهاي معماري ایران به دست زمانه نابود شده و اثري از آن به جا نمانده است؛ همین قدر کافی است یادآوري کنیم که مقدسی دربارة ایران از مسجدهایی یاد میکند که در شکوه از مسجد مدینه و دمشق کم نبودهاند؛ به گفتۀ او، مسجد نیشابور، با ستونهاي مرمر و صفحات طلا و دیوارهایی که نقوش فرورفته داشت، از عجایب روزگار بود، و در همۀ خراسان و سیستان مانند مسجد هرات نبوده است. از مطالعۀ گچبریها و ستونها و سرستونها که از محراب مسجد ویرانۀ نایین به جاست، و نیز دو منارة زیباي دامغان، تصور مبهمی از زیبایی و جلال معماري ایران در قرن نهم و دهم میلادي میتوان داشت. از مسجد جمعۀ اردستان ایران (1055 ( م هنوز یک محراب با یک در زیبا به جاست و مایه هایی که بعدها در طاقهاي گوتیگ ضربی و بازوهاي به هم پیوسته و طاقنماهاي متداخل و گنبد ترکدار نمودار گشت، در آنجا کشف شده است. مصالح این مسجدها و بیشتر قصرها و مسجدهاي ایران، چون همه بناهاي قدیمی سومر و بینالنهرین، آجر بوده است، زیرا سنگ در آنجا کم و پرخرج بوده است و، به عکس، گل و آتش فراوان. هنرمند ایرانی از ردیفهاي آجر، به وسیلۀ سایه روشن، طرحهاي تازه، و ایجاد حالات مختلف، تزییناتی به وجود آورده که در این مصالح ناچیز سابقه نداشته است. سفالگر ایرانی براي سردر مسجد و منبر و محراب معرقهاي چند رنگ و کاشیهاي براق به کار میبرد. در قرن یازدهم تزیین روکار با کاشی منقش براق معمول شد؛ بدین سان، در قلمرو اسلام همۀ هنرها در خدمت مسجد به کار رفت و از این راه جلال و سرفرازي یافت. مجسمهساز، که از بیم تجدید بتپرستی از تراشیدن مجسمه ممنوع بود، کوشش خود را در راه ایجاد نقوش برجسته به کار انداخت و از تراش سنگ و گچبري اشکال فراوان به وجود آورد. نمونۀ زیبایی از این گونه تزیین در قصر زمستانی ولید دوم، که به سال 125 هـ ق (743 ( م در صحراي شام در مشرق ناحیۀ شرق اردن بنیاد کرد و ناتمام ماند، به جا مانده است. دیوار قصر ازارة فوقالعاده زیبایی از سنگ تراشیده داشت که نقش آن سه گوشه ها و گلهاي سرخ داشت و حاشیهاي از گل و میوه و طیور و حیوان و نقوش عربی داشت. این شاهکار زیبا به سال 1904 به برلین برده شد و از خطر احتمالی در جنگ دوم جهانی محفوظ ماند. نجاران پنجره ها، درها، حایل، بالکن، طاق، میز، رحل، منبر، و محراب را زیبا میساختند و در تزیین آن کمال ظرافت را به کار میبردند، که نمونۀ آن در لوحی که در تکریت به دست آمده و اکنون در موزة مترپلیتن نیویورك است میتوان دید. هنرورانی که به منبتکاري عاج و چوب اشتغال داشتند با هنر خود مساجد و قرآنها و اثاث و ظروف و تصاویر را با نقشهاي فرو رفته و برجسته تزیین میکردند. از مصنوعات آن دوران فقط یک رخ شطرنج به جا مانده که اکنون در موزة ملی فلورانس است و گویند مربوط به شطرنجی است که هارون الرشید در قرن نهم میلادي براي شارلمانی هدیه فرستاد. فلزکاران مسلمان این هنر دقیق را از ساسانیان گرفتند و با مفرغ و برنج یا مس چراغ، جام، کوزه، سبو، قدح، طشت، و منقل به شکل شیر، افعی، ابوالهول، طاووس، و کبوتر ساختند و احیاناً شکلهاي بدیعی بر آن نقش کردند که نمونۀ آن را بر روي چراغی که در بنگاه هنر شیکاگو هست میتوان دید. بعضی هنروران نقش فرورفتۀ فلزات را با طلا یا نقره پر میکردند و کارهایی فلزي به شیوة دمشق میساختند. شمشیر دمشقی را از فولاد آبدار پر میساختند و به نقوش برجسته یا فرو رفته با خط عربی یا اشکالی که از خطوط طلا و نقره به وجود میآمد، تزیین میکردند. خلاصۀ سخن، فلزکاران مسلمان در این رشته به جایی رسیدند که بالاتر از آن متصور نبود. ١٩۶٣ وقتی عصر فتوحات اسلامی به سر رسید و مسلمانان فرهنگ بلاد مفتوح را گرفتند، شیوة سفالکاري اسلام در آسیا و افریقا و اسپانیا از شیوة مصري، یونانی، رومی، بینالنهرینی، ایرانی، و چینی مایه گرفت. آقاي فریدریش زاره در سامرا سفالهایی از دورة خاندان تانگ با نمونه هایی از چینی ظریف به دست آورده است. ظروف ایران و اسلامی در آغاز به طور آشکار از نمونه هاي چینی اقتباس شده بود. در بغداد و سامرا و ري و بسیاري شهرهاي دیگر کارگاه هاي سفالکاري به وجود آمد. در قرن دهم سفالکاران ایران همه گونه ظرف به جز چینی میتوانستند بسازند. ظرفهاي سفالین اشکال فراوان داشت؛ از سلفدان دستی تا گلدان بزرگ، «که دست کم یکی از چهل دزد بغداد در آن جا میگرفت » . سفال خوب ایران به قوت تصور و مهارت رنگ آمیزي و دقت صنعتی چنان است که تنها چینی و سفال ژاپن از آن سبق میبرد، و شش قرن تمام در همۀ قلمرو جنوب و غرب فلات پامیر رقیب نداشت. سفالکاري مورد علاقۀ ایرانیان بود و طبقۀ نخبه به جمعآوري نمونه هاي خوب آن دل بسته بودند؛ شاعرانی چون معري و عمر خیام تشبیهات و اشارات فلسفی خود را از آن میگرفتند. به روایت بعضی نویسندگان، در قرن نهم یک مهمانی ترتیب داده شد که ضمن آن در وصف ظرفهاي سفالینی که بر سفره بود اشعاري بالبداه ه گفته شد . سفالکاران سامرا و بغداد در همین قرن به ساختن سفال براق یا لعاب کاري امتیاز داشتند، و شاید خودشان آن را ابداع کرده بودند. نقوش سفال را با یک محلول فلزي بر سفال لعابدار رسم میکردند و دوباره آن را در کوره مینهادند تا رنگ به یک پوشش رقیق فلزي مبدل شود و لعاب را براق و الوان کند. به همین طریق، سفالکاران ظروف یکرنگ و زیبا یا الوان به وجود میآوردند که زیباتر از همه طلایی، سبز، قهوهاي، زرد، و قرمز بود که رنگهاي گوناگون سیر و روشن آن تا یکصد میرسید. لعاب براق به کاشیکاري، که در هنر قدیم بین النهرینی براي تزیین به کار میرفت، افزوده شد و رنگهاي جالب کاشیهاي چهارگوش و ترکیب منظم آن سردر و محراب صدها مسجد و دیوار بسیاري از قصرها را رونقی کم نظیر داد. مسلمانان در رشتۀ شیشهگري، که با سفالکاري پیوستگی داشت، شیوة مصر و شام را گرفتند. قندیلهاي درخشان با شیشه ساخته میشد و به وسیلۀ آویزها و نقشها و گل و بوته ها زینت میگرفت، و شاید مردم شام هنر میناکاري شیشه را، که در قرن سیزدهم به اوج کمال رسید، در همین دوران ابداع کردند. اگر به یاد بیاوریم که نقاشی و مجسمه سازي در کلیساهاي کاتولیک تا چه حد رواج دارد ـ تا آنجا که هیچ کلیسایی خالی از آن نیست ـ و هم به یاد بیاوریم که این دو رشته هنر در نشر عقاید و داستانهاي مسیحی تا چه حد مؤثر بوده است، فوقالعاده حیرت میکنیم که چرا نظیر آن در اسلام نیست. البته قرآن مجسمهسازي را حرام کرده (مائده، 89 (، ولی دربارة نقاشی چیزي نگفته است، فقط حدیثی منسوب به عایشه هست که گوید پیامبر نقاشی را نیز حرام 7 کرده بود. به همین جهت مقررات اسلام ـ هم مذهب سنی و هم شیعه ـ نقاشی و مجسمهسازي را منع کرده است. شاید این تحریم، که در ده فرمان تورات و تعلیمات یهودي نیز نظیر دارد، از آنجا آمده است که معتقد بودهاند هنرمند با ساختن نمونۀ موجودات زنده به کاري که خاص خداوند متعال است دخالت میکند. بعضی از عالمین الاهی در این زمینه تساهل میکنند و نقاشی جمادات را مجاز میشمارند، بعضی دیگر نقاشی حیوان یا انسان را بر اشیاي غیرمتبرکه مشمول تحریم نمیدانند. بعضی خلفاي اموي به این تحریم بیاعتنا بودند؛ شاهد سخن آنکه ولید اول قصر تابستانی خود را در قصیر عمره، در حدود سال 94 هـ ق (712 ( م ، با فرسکوهاي هلنیستی آراسته بود، که در آنجا تصویر مردان را در حال تعقیب شکار، دختران را به حال رقص، و زنان را در حالت آبتنی، و خود او را بر تخت نقش کرده بودند. خلفاي عباسی، که به تقوا تظاهر میکردند، در قصرهاي خود اطاقهاي نقاشی شده داشتند. معتصم هنرورانی را، که به احتمال قوي مسیحی بودهاند، اجیر کرد تا بر دیوار قصر وي در سامرا مناظر شکار و کشیشان و زنان برهنۀ در حال رقص نقاشی کنند؛ متوکل، که به تعقیب اهل زندقه پرداخته بود، به نقاشان رومی ١٩۶۴ اجازه داد تا بر این تصویرها مناظري از کلیسا و کشیشان بیفزایند. محمود غزنوي قصر خویش را با تصویرهایی که او و سپاه و فیلهایش را نشان میداد تزیین کرده بود. پسرش، مسعود، پیش از آنکه توسط ترکان سلجوقی از سلطنت خلع شود، دیوار اطاقهاي قصر خود را در هرات به منظره هایی آراسته بود که از مندرجات کتابهاي ایرانی و هندي دربارة تهییج شهوت مایه داشت. به گفتۀ یکی از داستانها، دو تن از هنروران، در قصر یکی از وزرا، در زمینۀ نقاشی دقیق و مطابق طبیعت به رقابت برخاستند. یکی از آن دو گفت دختري را در حال رقص خواهد کشید که چنان نماید که از دیوار برون شده است، و دیگري گفت که کاري سخت تر از این خواهد کرد و دختر را به حالتی خواهد کشید که گویی میخواهد داخل دیوار شود. هر دو فکر خود را چنان خوب به عمل آوردند که وزیر خلعتهاي خوب به آنها داد و طلاي بسیار بخشید. شواهد فراوانی از بیاعتنایی به دستور تحریم وجود دارد. کافی است بگوییم که، مخصوصاً در ایران، تصویر انسان و حیوان، به سبکهاي گوناگون نقاشی و به وضعی مسرتانگیز فراوان است. مع ذلک، مردم به تحریم معتقد بودند، تا آنجا که بعضیها شاهکارهاي هنري را ناقص یا معدوم میکردند، و همین قضیه مانع پیشرفت هنر در اسلام شد. قسمت اعظم کارهاي هنري منحصر به تزیین بود، و تصویر اشخاص ممنوع بود (اگر چه قصۀ چهل تصویر ابن سینا را شنیدهایم)، و به همین جهت هنروران همه به تأیید و پشتیبانی شاهان و طبقۀ اشراف اعتماد داشتند. از تصویرهاي دیواري این دوران جز تصویرهاي قصیر عمره و سامرا، که نمونهاي از اختلاط عجیب شیوه هاي هنر روم شرقی و ساسانی محسوب میشود، چیزي نمانده است. مسلمانان، شاید در جبران این نقص، هنر مینیاتور را به مرحلهاي از زیبایی رسانیدند که در همۀ تاریخ مانند آن نبوده است. این هنر از شیوه هاي گوناگون رومی و ساسانی و چینی مایه میگرفت و ثمرات مختلف به بار آورد. در قرون وسطی تزیین کتابهاي خطی با مینیاتور، چون موسیقی مجلسی در اروپاي عصر جدید، خاص گروه معدود اشراف بود. حمایت نگاهداري هنرور فقیر، که در نتیجۀ فقر و علاقه به هنر بدایعی ایجاد میکرد که محتاج صبر و حوصلۀ فراوان بود، تنها از مردم ثروتمند ساخته بود. در این مرحله نیز هنر تزیینی تصویر کاینات زنده را زیر نفوذ گرفت و هنرور، از روي عمد، قواعد دیده را نادیده گرفت و از حدود مدل تجاوز کرد. هنرمند معمولا یک موضوع با طرح اصلی را که فرضاً یک شکل هندسی یا یک گل بود میگرفت و آن را بسط و توسعه میداد و صدها تصویر گوناگون به وجود میآورد، تا آنجا که هر قسمت از صفحه پر میشد از خطوطی که بدقت ترسیم شده بود و گفتی در متن فرو رفته است. هنرمند میتوانست کتابهاي غیر دینی را به تصویر زن و مرد و حیوان در مناظر شکار و تفریح و عشق تزیین کند؛ اما شیوة تزیین همیشه یکی بود ـ تصویري از خطوط دقیق و رنگهاي هماهنگ که گویی در هم محو شده بود و زیبایی ملایم و فوق العادهاي داشت که مایۀ تمتع خاطر میشد. خوشنویسی جزء لاینفک شیوة تزیین بود. تنها در دیار چین نظیر این همکاري میان خط و تصویر بوده است. حروف کوفی در زادگاه خویش، یعنی کوفه، حروف خشن زاویهداري بود که اشکال معین و یکنواخت داشت . خطاط هنرمند این اشکال خشن و بیروح را با حرکات و علایم تجوید و نقطه و مد و گل و بوته هاي کوچک جلوهاي نو داد، و خط کوفی یکی از وسایل تزیین معماري شد. در نوشته هاي معمولی، خط نسخ مطلوبتر از کوفی بود. حروف مدور و کششهاي افقی و انحنادار، خود به خود وسیلۀ تزیین بودند و حاجت به اضافات دیگر نداشتند. از همۀ خطهاي جهان، چه خط کتابت و چه خط چاپ، هیچ یک به زیبایی نسخ نیست. در قرن دهم خط نسخ در زمینۀ تزیین بنا و سفال بر خط کوفی چیره شد. بیشتر کتابهاي اسلامیی که از قرون وسطی به جا مانده به خط نسخ است و قسمت اعظم این باقیمانده ها قرآن است، زیرا نوشتن قرآن جزو اعمال شایسته بود که نویسنده را به ثواب میرسانید. تزیین قرآن ١٩۶۵ به وسیلۀ تصویر، مخالف حرمت آن بود، ولی نوشتن آن به خط زیبا هنري شریف به شمار میرفت. مینیاتوریستهایی که بر عاج و چیزهاي دیگر گل و بوته میساختند با دستمزدهاي ناچیز اجیر میشدند، اما خوشنویسان همه جا خواستار داشتند و شاهان و امیران مالها و اموال و هدایاي فراوان به آنان میدادند. بعضی شاهان و بزرگان خودشان خوشنویس بودند. قطعهاي که به خط یکی از خوشنویسان بود گنجی گرانبها به شمار میرفت. در قرن دهم عدهاي از دوستاران کتاب بودند که همۀ وقت زندگی خود را در میان نسخه هاي خطی زیبا، که بر کاغذ پوستی و با مرکب سیاه و کبود و بنفش و قرمز یا طلایی نوشته شده بود، میگذرانیدند. از کتابهاي آن دوران تعداد کمی به جا مانده و قدیمتر از همه قرآنی است که در دارالکتب المصریۀ قاهره هست، و تاریخ آن به سال 168 هـ ق (784 ( م میرسد. اگر به یاد بیاوریم که کتابها را با پوست نرم و محکم جلد میکردند و در کار جلدسازي ذوق و مهارتی فوقالعاده به کار میبردند و آن را با نقشهاي دقیق و زیبا میآراستند، بحق و بیمبالغه توانیم گفت که کتابهاي اسلامی از آغاز قرن نهم تا قرن هجدهم از همۀ کتابهاي جهان زیباتر بودهاند. کیست که اکنون انتظار داشته باشد که کتابش با این رونق و شکوه منتشر شود؟ همۀ هنرها در کار تزیین زندگی اسلام و ترقی آن به اوج زیبایی به کار گرفته شده بود. نقشهاي ظریف در پارچهبافی با خط به هم میآمیخت، یا به وسیلۀ آتش بر سفال نقش میبست، یا بر سردر بناها و نماي محرابها تجلی میکرد. اگر تمدن قرون وسطی بین صنعتگر ماهر و هنرور فرق نمیگذاشت، این از مقام هنرور نمیکاست، بلکه قدر صنعتگر ماهر را بالا میبرد . هدف هر صنعتی این بود که به مرحلۀ هنر زیبا ترقی کند. بافنده، پارچه هاي عادیی میبافت که عامۀ مردم به کار میبردند و بزودي فرسوده میشد. کار سفالکار نیز به همین منوال بود، ولی گاه میشد که مهارت و هنر و رؤیاهاي خود را در جامه، پرده، قالی، مفرش، پارچۀ زربفت، و حریر گلدار جلوه میداد و مصنوع خود را با نقش بدیع و رنگهاي درخشان مطلوب مشرق زمین چنان میآراست که براي چند قرن به جا میماند. وقتی مسلمانان، شام، مصر، ایران، و ماوراءالنهر را گشودند، منسوجات رومی، قبطی، ساسانی، و چینی شهره بود و خیلی زود مسلمانان صنایع این مناطق را آموختند، و مدتی نگذشت که کارگاه هاي اسلامی پارچه هاي ابریشمی را، که پیامبر پوشش آن را حرام کرده بود، بفراوانی تولید کردند و مردان و زنان، که از خدا میخواستند گناهان جسم و روحشان را ببخشد، از پوشیدن آنها دریغ نورزیدند. خلعت گرانبهاترین عطایی بود که خلیفه به خدمتگزاران خویش میداد. چندي طول نکشید که مسلمانان قرون وسطی در سراسر جهان بازرگانان معتبر ابریشم شدند. پارچه هاي تافتۀ حریر در اروپا براي لباس زنان به فروش میرفت؛ پارچه هاي پشمی شیراز، پارچۀ پردهاي و حریر موجدار بغداد، پارچۀ خوزستان که از کرك شتر و پشم گوسفند میبافتند، پوشش هودج که در خراسان بافته میشد، قالی صور، جانمازي بخارا، و حریر زربفت هرات شهرة آفاق بود. روزگار این همه را از میان برده است و از آن حتی نمونهاي به جا نیست، و ما فقط میتوانیم رونق و جلال این منسوجات را از نمونه هاي قرون بعد و اوصافی که معاصران آوردهاند تصور کنیم. ضمن اوراقی که از ایام هارونالرشید به جا مانده، یادداشتی است به این مضمون «: 000‘400 سکۀ طلا، قیمت خلعتی که به جعفر بن یحیی بخشیده شد ». ١٩۶۶ VIII – موسیقی موسیقی، چون مجسمهسازي، در آغاز کار در اسلام حرام بود، و گناه به شمار میرفت. البته تحریم موسیقی در قرآن که به پیامبر نسبت دادهاند، وي از بیم نتایج آواز و رقص زنان 8 نیامده است، ولی، به موجب یک حدیث مشکوك بیبندوبار گفته بود که ابزار موسیقی مؤذن شیطان است و هر که را تواند به اطاعت وي جلب میکند ع. المان دین و پیروان مذاهب چهارگانه از موسیقی که مایۀ تهییج شهوت میشد بیزار بودند، ولی بعضی از آنها موسیقی را خود به خود گناه نمیدانستند. مردم، که معمولا رفتارشان از عقایدشان عاقلانهتر است، ضرب المثلی داشتند که «شراب چون پیکر است و سماع چون روح، و مسرت زادة آنهاست » . موسیقی در همۀ مراحل زندگی اسلام نفوذ داشت و هزار و یکشب عربی را با نغمۀ

عشق و جنگ و مرگ همراه کرده بود. در قصر امیران و بسیاري از قصور بزرگان، نغمهگران را به خدمت میگرفتند تا قصاید شاعران را به آواز بخوانند و کسان را به طرب آورند. یک مورخ توانا، که صلاحیت قضاوت در این گونه مسائل را دارد، سخنی حیرتانگیز میگوید «: مقامی که رشته هاي موسیقی به نزد اعراب یافت بمراتب بالاتر از اهمیت آن در تاریخ هر منطقۀ دیگر بود » . موسیقی عرب مهارت زخمه را بر حسن ترکیب آهنگها مرجح میشمارد و به جاي نیم پرده، ثلث پرده دارد و مایه و آهنگ آن از رونق و ظرافت خاص شرقی بهرهور است؛ طبعاً گوش مردم مغرب زمین، بدون انس طولانی، از درك خصایص آن عاجز است. موسیقی اسلامی به نظر ما مکررات ساده و ملالانگیز و عجیب و نامنظم جلوه میکند، ولی مسلمین نیز موسیقی ما را، از لحاظ محدودیت آهنگ، دقت فوقالعاده، پیچیدگی بیحساب، و گامهاي تند و بیش از حد بلند آن معیوب میپندارند. ظرافت تفکر انگیز موسیقی عرب در روح مسلمانان اثري خارقالعاده داشت. سعدي از پسري سخن میگوید که به نغمۀ داوودي مرغ هوا را از رفتار باز میداشت. غزالی در وصف وجد گوید «: حالتی است که از استماع موسیقی حاصل شود » . یکی از مؤلفان عرب در کتاب خویش فصلی را به کسانی اختصاص داده است که از شنیدن موسیقی از خود رفته یا جان دادهاند. گرچه دین در آغاز کار موسیقی را ممنوع کرده بود، بعدها موسیقی در حلقۀ ذکر و مراسم درویشان به کار میرفت. موسیقی مسلمانان از آهنگها و فرمهاي قدیم سامی آغاز گرفت؛ آنگاه در نتیجۀ ارتباط با موسیقی یونانی که مایۀ آسیایی داشت، راه کمال پیمود. همچنان از موسیقی ایران و هند نیز مایۀ فراوان گرفت، و یک علامت موسیقی و بسیاري قواعد را از یونانیان اقتباس کرد. کندي و ابن سینا و اخوان الصفا در این باب کتابهاي مفصل دارند. کتاب بزرگ موسیقی فارابی معروفترین تألیفات قرون وسطی در موسیقی نظري است و اگر از همۀ کتابهاي موسیقی یونان که به ما رسیده برتر نباشد، کمتر نیست. مسلمانان از قرن هفتم موسیقی قابل ثبت را به وجود آوردند، و ظاهراً این کار در اروپا قبل از سال 1190 میلادي معمول نشد. علایم ثبت موسیقی اسلامی طول مدت و اوج هر نغمه را نشان میداد . مسلمین در حدود یکصد ابزار موسیقی داشتند که معروفتر از همه عود، لیر، چنگ، سنتور، و فلوت بود که احیاناً به وسیلۀ بوق، دف، سنج، و طبل تقویت میشد ع. ود اقسام گوناگون داشت و عود بزرگ را کیتار میگفتند که از کیتاراي یونانی گرفته شده بود. کلمۀ guitar و lute انگلیسی را از عربی گرفتهاند (کلمۀ دومی تحریف العود است). بعضی از سازهاي زهی را با مضراب مینواختند. ارغنون آبی و بادي نیز نزد مسلمین شناخته بود. بعضی شهرهاي اسلامی، چون اشبیلیۀ اندلس، به ساختن ابزارهاي دقیق موسیقیی که از مصنوعات دیگر شهرها ممتاز بود اشتهار داشتند. تقریباً همۀ سازها براي همراهی آواز یا مقدمۀ آن بود و معمولا فقط چهار یا پنج ساز را با هم به کار ١٩۶٧ میبردند، ولی از دسته هاي مفصل نیز در متون گفتگو هست. بنا بر روایتهاي مکرر، ابن سریج، موسیقیدان مدینه، نخستین بار باتون را براي رهبري دستۀ موسیقی به کار برد. با وجود علاقۀ فراوانی که مسلمانان به موسیقی داشتند، مقام موسیقیدانان، به استثناي هنروران معروف، در نظر 9 ایشان حقیر بود. از طبقۀ نخبه کمتر کسی از مقام خود تنزل میکرد که این هنر جالب دلانگیز را بیاموزد؛ به همین جهت، در خانۀ بزرگان موسیقیگري خاص کنیزان بود. به نظر بعضی فقها، شهادت موسیقیگر در محکمه پذیرفته نبود. رقص نیز خاص کنیزان بود، که تعلیم میگرفتند و به اجاره میرفتند. رقص گاهی شهوت انگیز بود و احیاناً جنبۀ هنري داشت. امین خلیفه مجلس رقصی ترتیب داده بود که همه شب ادامه داشت و عدة زیادي کنیز در آنجا به رقص و آواز مشغول بودند. وقتی اعراب با یونانیان و ایرانیان ارتباط یافتند، موسیقیدانان و نغمهپردازان را ارج نهادند. خلفاي اموي و عباسی به موسیقیگران بزرگ عطاهاي خوب میدادند. سلیمان بن عبدالملک براي یک مسابقه میان موسیقیگران مکه 000,20 سکۀ نقره (000,10 دلار) جایزه معین کرد. ولید دوم براي آوازه خوانی مسابقه هایی ترتیب میداد و جایزة اول یکی از این مسابقه ها 000,300 سکۀ نقره (000,150 دلار) بود ـ شاید این ارقام به عادت مردم مشرق زمین مبالغهآمیز باشد. مهدي یک آوازه خوان مشهور مکی را به دربار خویش خواند. هارون الرشید ابراهیم موصلی را به دربار آورد و 000,150 درهم (000,75 دلار) بدو بخشید و 000,10 درهم مقرري ماهانه برایش معین کرد و در مقابل یک آواز 000,100 درهم جایزه داد. هارون چنان به موسیقی دلبسته بود که، برخلاف رسوم طبقاتی، این موهبت را در برادر پدري خود، ابراهیم بن مهدي، تشویق کرد. ابراهیم صدایی نیرومند داشت که به میزان هشت دانگ میرسید، و جالب توجه آنکه وي یک نهضت ابداعی بر ضد مکتب قدیم اسحاق بن ابراهیم موصلی در موسیقی پدید آورده بود. مأمون دربارة وي میگفت «: هر وقت براي من آواز میخواند، احساس میکنم که قلمرو من وسیعتر میشود . این حکایت، که مخارق شاگرد ابراهیم موصلی نقل کرده است، به وضعی جالب کیفیت اجتماع اسلامی را نمودار میسازد و معلوم میدارد که موسیقی در جان شخص مسلمان چه نفوذي داشته است. براي آنکه هدف حکایت را در یابیم لازم نیست که حتماً آن را باور کرده باشیم : شبی با امیرالمؤمنین تا صبح به شراب بودیم. صبحگاه بدو گفتم «: اگر امیرالمؤمنین اجازه فرماید به رصافه روم و تا هنگام بیداري ایشان هوا بخور » .م گفت «: بسیار خوب» و به حاجبان گفت که مرا آزاد بگذارند. بیرون آمدم و در راه کنیزي دیدم که گویی چهرهاش آفتاب روشن بود. زنبیلی به دست داشت، پیش میوه فروش ایستاد و یک به و یک انار و یک گلابی هر کدام به یک درهم خرید و به راه افتاد. من نیز به دنبال او رفتم. گفت «: اي مادر فلانی، کجا میآیی؟» گفتم «: خانم به دنبال شما » . گفت «: اي مادر فلانی، برگرد مبادا کسی ترا ببیند و خونت بریزد » . و من ناچار عقب کشیدم و از دور میرفتم. او جلوتر بود. چون به عقب نگریست و مرا بدید، ناسزایی زشت گفت. آنگاه به در بزرگی رسید و به درون رفت و در بسته شد و من نیز پهلوي در نشستم و عقلم خیره شده بود. خورشید بالا آمد و روزي گرم بود. کمی بعد دو جوان که گویی ماه تابان بودند سوار دو الاغ بیامدند و اجازة ورود گرفتند و به درون رفتند. من هم با ایشان وارد شدم و پنداشتم که صاحبخانه مرا خواسته است. غذا آوردند، بخوردیم و دست بشستیم؛ آنگاه صاحبخانه گفت «: میخواهید فلان کنیز بیاید؟» گفتند «: اگر کرم کنی » . و او کنیز را بخواند و همان بود که دیده بودم، و کنیزي دیگر از دنبال عودش را میآورد؛ عود را به کنار گرفت و آواز خواند و حاضران به طرب آمدند و شراب نوشیدند و گفتند «: این آهنگ از کیست؟» گفت «: از استاد من مخارق است » . سپس آهنگی دیگر بخواند و ١٩۶٨ شراب بنوشیدند و طرب کردند، اما کنیز با تردید مرا مینگریست. باز به او گفتند «: این آهنگ از کیست؟» گفت «: از استادم مخارق است » . آنگاه آهنگ سوم را بخواند و طرب کردند و شراب نوشیدند و پرسیدند «: این آهنگ از کیست؟» گفت » : از استادم مخارق است » . من گفتم «: کنیزك کوك را محکم کن » . و او تارها را محکم کرد و از مقامی که در آن بود برون شد. من مضراب خواستم و آهنگی را که کنیزك در آغاز خوانده بود بخواندم و آنها برخاسته و پیشانی مرا بوسیدند؛ پیش از آن آهنگ دوم و سوم او را بخواندم و عقلهاشان خیره ماند و گفتند «: ترا به خدا تو کیستی؟» گفتم «: من مخارقم » . گفتند «: چه شد که اینجا آمدي؟» گفتم «: » .ام من طفیلی شده و قصۀ خویش را با آنها بگفتم. صاحبخانه به دو دوستش گفت « : میدانید که این کنیز را به 000,30 در هم میخریدند و من ندادم؟» گفتند «: بله. گفت «: کنیز را به او بخشیدم » . و دو دوست وي گفتند «: 000,20 درهم به عهدة ما و 000,10 به عهدة تو باشد » . و کنیز ملک من شد؛ تا عصر به نزد ایشان بودم و با کنیز و جامه هاي گرانبها و هدیه هاي دیگر که به ما داده بودند بیرون آمدم، و چون به جاهایی که به من ناسزا گفته بود میرسیدیم، میگفتم «: خانم دوباره بگو که چه گفتی» و او شرم میکرد و من قسمش میدادم که تکرار کند و او تکرار میکرد تا به در قصر رسیدیم و به حضور رفتیم و همچنان دست کنیز به دست من بود امیرالمؤمنین که مرا دید، ناسزا گفتن گرفت. گفتم «: اي امیرالمؤمنین کمی صبر کن » . و قصه را براي او نقل کردم، بخندید و گفت «: ما رفتار آنها را تلافی خواهیم کرد » . و احضارشان کرد و به صاحبخانه 000‘40 درهم و به هر یک از دو جوان 000‘30 درهم و به من 000‘100 درهم عطا کرد. یادداشتها 1 – گویا مقصود مؤلف بشار پسر برد طخارستانی است. زیرا اوست که در این سال (168 هـ ق) کشته شده است. اگر چنین باشد نه بشار ادعا کرد که شعر وي از «قرآن» برتر است و نه سر او را بریدند. بشار شاعري هجوگو و بدکردار بود که هیچ کس از سر زبان وي ایمنی نداشت. گاهی خلفا را میستود و گاهی بد میگفت. و البته در برتر دانستن ایرانی از عرب فروگذاري نمیکرد. اما سبب کشتن او این بود که چون یعقوب پسر داوود به وزارت مهدي رسید بشار بدو متوسل شد تا او را به خلیفه نزدیک سازد. یعقوب به وي اعتنایی نکرد. بشار برافروخت و وزیر و خلیفه را سخت هجو گفت و. زیر از او به خلیفه شکایت کرد و او را زندیق خواند، و مهدي دستور کشتن او را داد؛ لیکن گفت نخست او را تازیانه زنند و چون هفتاد تازیانه بدو زدند مرد . 2 – نمیدانم نویسنده این نظر غلط را از کجا گرفته. گویا بین جعفر کذاب و اسماعیل بن جعفر خلط کرده است. اسماعیل بن جعفر مردي پارسا بود و چون جنازة او را عریض به مدینه آوردند، امام صادق با پاي برهنه او را مشایعت کرد. علماي شیعۀ امامیه عموماً او را ممدوح دانسته .اند 3 – نمیدانم موجب پیدایش این احساس در نویسنده چه بوده است. آیا او سراسر دیوان متنبی و همۀ شعرهاي ابوالعلاء معري را از نظر گذرانده و سپس چنین نظري داده است؟ اگر از مناقشه هاي «ماهوي» در شعر ابوالعلاء بگذریم، تردیدي نیست که اندیشۀ فلسفی او در شعرهایش به کمال رسیده و استعمال کلمۀ «اوج» براي شعر او بجاست، اما در دیوان متنبی جز پارهاي از شعرها که رنگ فلسفی دارد غیر از گزافه بافیها و مدحهاي بیمعنی چه میتوانیم ببینیم، مانند این شعر «: چون سپاهیان سیفالدوله به راه میافتند دستهاي از عقابها در پی آنهاست که گوشت کشته هاي آنان را بخورد»، نظیر آنچه انوري ابیوردي سروده است : ١٩۶٩ شمشیر تو خوانی نهد از بهر دد و دام کز کاسۀ سر کاسه بود سفره و خوان را دیوان متنبی از چنین مضمونها پر است. البته ارزش ادبی این سروده ها را نادیده نمیتوان گرفت، اما نمیتوان گفت شعر متنبی نقطۀ اوج شعر عربی است و با این قضاوت بر شعر طغرانی، شریف رضی، مهیار دیلمی، ابن فارض و ده ها شاعر دیگر قلم بطلان کشی .د 4 – اگر بتوان واژة اتفاق را به کار برد، این اتفاق نظر جز در گذشتۀ دور، آن هم بر اساس نوشته هاي دولت شاه، دست نداده، و تحقیقهاي بعدي دانشمندان ایرانی و غیر ایرانی بی اساس بودن این نظر را به اثبات رسانده است. فردوسی پیش از آنکه به دربار محمود برسد «شاهنامه» را سروده بود و ابداً محمود بدو چنین وعدهاي نداده بود . 5 – چنانکه تحقیقات متأخران، از جمله مرحوم عبدالعظیم قریب و آقاي دکتر صفا و دیگران، نشان میدهد «یوسف و زلیخا» سرودة فردوسی نیست . 6 – اطلاق این گفته مورد تأمل است، چه کشیدن صورتهاي بی روح و جانداران غیر انسان مسلماً حرام نیست و نقاشی از صورت انسان را نیز بعضی حرام ندانستهاند. حرمت موسیقی هم چنانکه میدانیم از نظر کم و کیف مورد اختلاف فقهاست، و در این باره باید به نظر فقیهان مراجعه کرد. خلاصه آنکه یکباره نمیتوان حکمی کلی را به پیغمبر اسلام (ص) نسبت د .اد 7 – رجوع شود به توضیحات شمارة .6 8 – حدیث دربارة حرمت موسیقی تنها یکی و آن هم مشکوك نیست، و حدیثهاي فراوان در این باره در فقه شیعی و سنی موجود است؛ ولی چنانکه نوشتیم مسئله از جهت کمی و کیفی مورد خلاف فقهاي مذاهب اسلام است . 9 – این اظهار نظر دربارة سده هاي متأخر شاید درست باشد، اما در عصر عباسیان و پس از آن از طبقۀ نخبه هم این فن را فرا میگرفتند. ابراهیم پسر مهدي که خلیفه زاده بود و خود نیز چند گاهی به خلافت منصوب شد از سرآمد موسیقیدانان به شمار میرود

پایان قسمت 12

1969

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

 
error

Enjoy this blog? Please spread the word :)

RSS20k
دریافت مطالب جدید از طریق ایمیل5k
مارادر فیسبوکتان به اشتراک بگذارید12k
از کانال یوتوب ما بازدید کنید14k
از کانال یوتوب ما بازدید کنید
extra smooth footnotes